شهید حسین زوزنی
آخرین بار که پدر می خواست به جبهه برود، چند تا عکس به من داد و گفت: دخترم! این عکس ها را امانت نگه دار!…
شهید غلام علی سجودی فریمانی
تمام راهروهای خانه های سازمانی را پر کرده بود. از پوسترهایی که روی آن احادیث و سخنان بزرگان نوشته شده بود. چند روز قبل از…
شهید قربان علی سر چاهی
آخرین باری که به مرخصی آمده بود، با هم به گلزار شهدا رفتیم. همان طور که بین قبر ها راه می رفتیم و فاتحه می…
شهید محمد سلطانی
در زمان طاغوت محمد به عنوان فردی مذهبی و انقلابی در مدرسه شناخته می شد. خودش تعریف می کرد: معلم ریاضی مان که فردی طاغوتی…
شهید محمد رضا سنجاقی
محمد رضا کتاب نوحه ای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات، تمرین نوحه خوانی می کرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم…
شهید حسین سهراب نیا
پدرم ۶۰ ساله بودند که به جبهه رفتند و به امداد گری مشغول شدند. آن طور که همرزمانش تعریف می کنند. یک روز صبح، موقع…
شهید سید امیر شاه حسینی
گاهی که با هم صحبت می کردیم، سید امیر می گفت: دوست دارم مانند جدم امام حسین موقع شهادت سر د ر بدن نداشته باشم.…
شهید عباس شریفی
وقتی عباس در جبهه بود، فرزندش به دنیا آمد. کمی بعد که برای دیدن بچه به مرخصی آمد، احساس کردم که به بچه بی توجه…
شهید عبد العلی صالحی فرزند حسین علی
شب بود و برف شدیدی می بارید. اما پدر هنوز نیامده بود. زیر کرسی نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم. مادر هر چند گاهی کنار…
شهید عبدالعلی صالحی فرزند قربان محمد
یک روز که از مراسم هفتم یکی از شهدا به خانه برگشتم. دیدم که عبدالعلی مشغول خواندن نماز است، حال عجیبی داشت. گریه می کرد…
شهید مرتضی صنعتی اسفیوخی
وقتی به مرخصی می آمد. به د یدن خانواده های شهدا می رفت و به سر کشی از مجروحان و جانبازان می پرداخت. شب…
شهید عباس ظریف پیوندی
با این که کفش هایش پاره شده بود، به ما چیزی نگفت و د ور پایش پلاستیک پیچید و ما تا مدتها نفمیدیم که کفش…
شهید محمد رضا عالمی قلعه نو
وقتی تصمیم گرفت که به برود، پیش پدرش و گفت اگر اجازه بدهید، من می خواهم به جبهه بروم. پدرش گفت: تو الان در بسیج…
شهید قربان علی عبادی
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت: باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده…
شهید محمود عباسی
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت: باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده…