امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ساعت : ۱۶:۳۶
  • دفاع مقدس
  • شهید محمد رضا عالمی قلعه نو

    وقتی تصمیم گرفت که به برود،  پیش پدرش و گفت
    اگر اجازه بدهید،  من می خواهم به جبهه بروم.
    پدرش گفت:
    تو الان در بسیج خدمت می کنی. چیزی به سربازی ات نمانده فعلاً بمان تا وقت خدمتت برسد.

    محمد رضا گفت:
    پدر جان!  الان اسلام با یاری ما نیاز دارد. من یک امداد گر هستم و اگر بتوانم یک مجروح را نجات بدهم و بعدها از این مجروح ،  نسلی متعهد و مومن به وجود می آید و پشتیبان اسلام باشد، می دانید چه قد ر ثواب دارد؟
    شما هم در این ثواب سهیم هستید.
    پدرش وقتی این همه روحیه و شور و شوق را دید،  گفت:
    پسرم برو!  خدا به همراهت!
    محمد رضا رفت و پنجاه روز بعد خبر مفقود شدنش را آورد ند.
    ماد ر شهید

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *