امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:34
  • دفاع مقدس
  • شهید عبدالعلی صالحی فرزند قربان محمد

    یک روز که از مراسم هفتم یکی از شهدا به خانه برگشتم. دیدم که عبدالعلی مشغول خواندن نماز است،  حال عجیبی داشت. گریه می کرد و می گفت:
    برایم دعوت نامه فرستاده اید که به یاری اسلام بروم؟
    یک دفعه بیهوش شد و روی زمین افتاد. با عجله بالای سرش رفتم و تکانش دادم تا به هوش آمد. اما دوباره فریاد زد:
    یا مهدی!  یا زهرا!
    و دوباره بیهوش شد.  این قضیه سه بار تکرار شد. دفعه ی سوم که به هوش آمد، پرسیدم:
    بابا جان!  چه شده؟  چرا این قدر بیتابی می کنی؟
    در جوابم گفت:
    در عالم رویا،  خانم و آقای سیدی بالای سرم آمد ند و گفتند:
    عبدالعلی!  نمی خواهی اسلام را یاری کنی؟  بعد نامه ای را به دستم دادند و گفتند:
    این نامه را امام حسین نوشته و می گوید که برای یاری اسلام اقدام کن.
    پدر!  خواهش می کنم اجازه بدهید که من به جبهه بروم. اگر اجازه ندهید،  خودتان باید جواب گوی حضرت مهدی و حضرت فاطمه باشید.
    این اتفاق باعث شد که من با رفتنش به جبهه موافقت کنم.
                                     
    قربان محمد صالحی

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *