امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۹ ساعت : ۲۱:۳۲

خاطرات جنگ

برافروخته‌تر از نور

وارد سنگر شدم و در کنار دیگر فرمانده دسته‌ها نشستم. داشت نقشه عملیات فردا را توضیح می‌داد، چهره او را با تحیر نگاه می‌کردم. چشم‌هایم…

0
۲۳ اسفند ۱۳۸۹

عشق دروغین به امام آخرین

کلی مرید دور خودش جمع کرده بود. ادعا می‌کرد امام‌زمان را در جبهه می‌بیند. با ادعای مشاهده و تعریف کردن خواب‌های ملاقات‌هایش رزمنده‌ها را مجذوب…

0
۲۳ اسفند ۱۳۸۹

فاصله توبه تا شهادت

شب عملیات رمضان من آرپی‌جی‌زن بودم و دو کمک آرپی‌جی‌زن داشتم، یک سرباز و یک بسیجی، در دل شب سیاهی‌ها را می‌شکافتیم و به سمت…

0
۲۳ اسفند ۱۳۸۹

دیر آمد، زود رفت

دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می‌گفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را می‌خواهی چکار؟…

0
۲۳ اسفند ۱۳۸۹

حرفی که کمانه کرد

بعد از اینکه گردوغبار ناشی از انفجار خمپاره فرو نشست، به طرف من برگشت. درحالی‌که با دستش چشم خون‌آلوده ترکش خورده‌اش را می‌فشرد، گفت: آخ…

0
۲۳ اسفند ۱۳۸۹

بریم غواص بشیم؟

«بریم غواص بشیم؟… من دقت کردم، تو این عملیات هاى آخرى غواص ها بیشتر رفتن واسه خط شکنى. من فکر مى کردم زرهى خوبه. اما…

1
۹ تیر ۱۳۸۹