شهید عبد العلی صالحی فرزند حسین علی
شب بود و برف شدیدی می بارید. اما پدر هنوز نیامده بود. زیر کرسی نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم. مادر هر چند گاهی کنار…
امداد غیبی
بیش از یک سال بود که عراق بخشی از جنوب کشور را اشغال کرده بود. این وضع چون خاری بر دل ما میخلید و همه…
شهید عبدالعلی صالحی فرزند قربان محمد
یک روز که از مراسم هفتم یکی از شهدا به خانه برگشتم. دیدم که عبدالعلی مشغول خواندن نماز است، حال عجیبی داشت. گریه می کرد…
شهید مرتضی صنعتی اسفیوخی
وقتی به مرخصی می آمد. به د یدن خانواده های شهدا می رفت و به سر کشی از مجروحان و جانبازان می پرداخت. شب…
شهید عباس ظریف پیوندی
با این که کفش هایش پاره شده بود، به ما چیزی نگفت و د ور پایش پلاستیک پیچید و ما تا مدتها نفمیدیم که کفش…
شهید محمد رضا عالمی قلعه نو
وقتی تصمیم گرفت که به برود، پیش پدرش و گفت اگر اجازه بدهید، من می خواهم به جبهه بروم. پدرش گفت: تو الان در بسیج…
شکار تانک
در عملیات فتح المبین هوانیروزیها آنقدر گل کاشتند که در همه یکان ها صحبت از زدن تانکهای عراقی توسط هوانیروز بود. من در روزهای اول…
شهید قربان علی عبادی
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت: باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده…
شهید محمود عباسی
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت: باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده…
شهید حسن رضا عربی
در گیری خیلی شدید بود. از آسمان و زمین گلوله می بارید. من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط…
شهید حسن رضا عربی ۲
در عملیات خیبر، همراه هم بودیم. با یک تویوتای قدیمی و کهنه، از یک طرف مهمات به خط می برد یم و از آن جا…
شهید غلامرضا عزت بهلولی
غلامرضا آدم پر کار و زحمتکشی بود و از کمک به دیگران هیچ وقت غافل نمی شد. زمانی که به خدمت سربازی مشغول بودم؛، تنها…
شهید محسن فدایی چمن آبادی
چند وقتی بود که شب ها دیر به خانه می آمد. پد رم نگران او بود و دائم از او سوال می کرد: شب ها…
شهید عباس علی قدوسی
دبیر ادبیاتی داشتیم که مخالف رژیم شاه بود و درباره فقر و تبعیض در جامعه حرف های دلنشینی می زد. یک روز عباس علی به…
شهید علی قدیمی دوین
چون در سنین خردسالی ماد رمان را از دست داده بودیم، وابستگی زیادی به هم داشتیم. هر مشکلی برایمان پیش می آمد، با هم در…