شهید حسن کارشکی
شهید حسن کارشکی دو شب قبل از شروع حمله د ر جبهه ی مهران، تعدادی از نیروهای عراقی را با پرتاب نارنجک به هلاکت رساند.…
شهید محمد حسن محمد نژاد
موقع ناهار بود. غذا را گرم کرده و با دوستان دیگر سر سفره نشسته بودیم. در همین حین، صدای اذان بلند شد. آقای محمد نژاد…
لبخندى به رنگ افق
مادر نشسته بود کنار پنجره و از آنجا به رد ابرها که گله به گله آسمان غروب را سرخ کرده بودند، نگاه مى کرد. گاهى…
امام (ره) در سنگر نگهبانی
وقتی که جنگ شروع شد ، داوطلبانه رفت به جبهه . شش ماهی سر پل ذهاب آن جا بود . پس از پایان ماموریت به…
نامه عاشقانه یک مادر شهید به تنها پسرش
سلام مادرت را از فرسنگ ها راه بپذیر، بوسه من بر گونه های زیبای خداگونه تو باد. ای عزیزترین کس من بعد از خدا و…
با دست خالی به عشق اسلام
درآن روزهای که خیلی ها مردد بودند که آیا می شود مقاومت کرد یا نه؟ آیا می شود درمقابل دشمنان ایستاد؟ آیا می شود دشمن…
تمسخر
راه آن قدر طولانی بود که با نیم ساعت زودتر راه افتادن و یک نفس دویدن هم به این زودی ها تمام نمی شد. آن…
مرد جنگی…
فرودگاه مهرآباد که بمباران شد، سید یک ساک برداشت و رفت جنوب که ۹ ماه از او بی خبر بودیم. بعد از ۹ ماه در…
تو خیلی بی عاطفه یی، ابراهیم…(۲)
اولین بار او را در کردستان دیدم؛ در کانون مشترک فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود؛ با…
«محراب» شجاعت از کردستان و شلمچه تا شهادت
آخرین روزهای دی سال ۶۵؛ منطقه شلمچه؛ عملیات کربلای ۵ خیلی از رزمنده ها آن روزها را به خاطر دارند. روزهایی که خاک داغ دیده…
نامه ای به یک پاسدار دلیر…
به تو که تبریک خویشاوندانت را به هنگام تولدشان، با شلیک خمپاره به آنها گفتی و من نامه ام را به رودخانه کارون می…
راز روزهای بارانی و مادر شهید مفقودالاثر
همه مردم از تیرگی آسمان دلشان گرفت اما دل مادر شهید مفقودالاثر «عبدالمجید امیدی» در اندیشه دیگری بود، او برای هزارمین بار با خود اندیشید…
مادر، زخم انتظارت به سر آمد
خدایا قدرتم بخش تا آنچه را که در حلقومم گره خورده است بتوانم قطره قطره بر پهنه این اوراق بگویم. این کلمات تنها خون رگان…
مادری که ۲۰سال کنار مزار شهیدش زندگی کرد
«ننه علی» صدا کن مرا! صدای تو خوب است «ننه علی» سالهاست سکوت کرده؛ ننه علی سالهاست چشم به آسمان دوخته؛ ننه علی هزاران نه،…
شهید گیلانی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت + عکس
مرا به سردخانه بردند، دیدم اردشیر آنجا آرام خوابیده، اردشیر یازده سالش که بود، خواب دیدم، داخل اتاقی شدم. سه جوان رعنا در آنجا هستند،…