سردار شهید یوسف شریف، بر خاک سجده کرد تا به آسمان برسد
می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم…
شهید کاظمی خیلی راحت با خداوند ارتباط برقرار می کرد
میر احمدی گفت:سال ۶۲ من و شهید محمدرضا کاظمی دانشجوی تربیت معلم بود یم با هم عهد بستیم که به جبهه برویم و تا پایان…
شهید داور یسری از زبان پدر
… داور از طفولیت (۱۱ یا ۱۲ ) سالگی نماز میخواند. اکثر اوقات روزه میگرفت و همیشه سر و کارش با قرآن و مسجد بود.…
قناصه و دوربین
… هیچ وقت فکر نمی کردم دو نفر آدم ، این همه خون داشته باشند . منور را که هوا فرستادند ، چشمم دید .…
از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم(۲)
… داشتم با خودکارم ، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم . حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به محمد…
هر روز ممکنه شهید بشی
من و الهی فکر نمی کردیم ، عملیات شناسایی این قدر پیچیده باشد . خیلی عجیب بود . اروند ، وقتی کنار ساحلش هستی ،…
زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت …
همه اسکله به هم ریخت . هنوز صدای تق تق پوتینهای آنها روی کف اسکله توی گوشم است . وقتی مطمئن شدم حسابی کار از…
انگار نه انگار که یه روزی به این دست یه آدم وصل بوده
صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم ، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است . نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم .…
فقط دریا میداند که تو کجایی!
راستش شاید برای همین بود که اینقدر کشته و مرده غواص شدن بودیم که تیر بخوری و رگههای خونت با آب شور خلیج فارس در…
از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم
هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز تحمل . این وضعیت ۴۵ دقیقه طول کشید . وقتی بلند شد و ایستاد ، انگار دنیا را به…
عکس یادگاری
عکس یادگاری در جبهه ها یکی از ماندگارترین تصاویر برای مرور خاطرات زندگی و گذران عمر است…. مرتضی اسکندری پور – شهید سیدعبداله کبیری(بیوک اقا)-شهید…
خاطره ای از شهید عبد الغفور بالش آبادی
یکی از دوستان عبد الغفور تعریف می کرد: ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز، بعد از پیاده روی زیاد، خسته و کوفته وارد سنگر…
خاطره ای از شهید محمد بنی اسدی
در دی ماه سال ۱۳۶۵ به جبهه اعزام شدیم و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد یم. یک روز از اوج حمله د شمن، من…
خاطره ای از شهید محمد رضا بهمن آبادی
زمانی که در جبهه بود، تلفنی به او خبر دادیم که صاحب فرزند شده و خداوند به او پسری عطا کرده است. از شنیدن این…
خاطره ای از شهید شعبان علی جهانبخش
یک شب شعبان علی در منزل ما خواب بود. نیمه های شب از صدای خنده های او از خواب بیدار شدنم. دیدم که خواب است.…