امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ساعت : ۱۱:۱۸

خاطرات

ارتفاعات بلغه و مرگی سخت ( بخش سوم)

تماسها از طریق بیسیم ادامه داشت و قطع نشده بود . در همین شرایط ، سرهنگ ستاد نبیل الربیعی با من تماس گرفت : سروان…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

ارتفاعات بلغه و مرگی سخت (بخش دوم )

در ساعت ۴ صبح ، نیروهای تحت فرماندهی من توانست سمت چپ کوههای بلغه را به اشغال در آورد که دلیل آن ، تغییر مواضع …

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

ارتفاعات بلغه و مرگی سخت (قسمت اول)

ارتفاعات حاج عمران مورد حمله شیمیایی عراق قرار گرفت. نیروهای از همه جا بی خبر تا شنیدند عراق شیمیایی زده است به جای فرار از…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

تنگنای آبادان از زبان یک افسر عراقی

باید اعتراف کنیم که محاصره آبادان از نظر نظامی یک اشتباه استراتژیک بود که صدام حسین به عنوان آخرین راه حل و برای رهایی از…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

بر فراز اسپیدار

بوی باروت همه جا پیچده بود. همه چیز حکایت از درگیری سخت شب گذشته داشت. روی زمین تکه های خمپاره ، کلاه آهنی ، ماسک…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

عهد سنگین

خاطرات تلخ و شیرین زیادی با دوستان داشتم که شدیدا فقدان آنها مرا متحول کرد . برایم خیلی سخت بود . زندگی و زنده بودن…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

حرکت

صبح پس از نماز و استراحت و شوخی وصحبت با دوستان حدود ساعت ده بود  رفتم کنار چشمه آب نزدیک چادرمان . نمی دانم چرا…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

قرار گاه

روز بعد پس از نماز و صبحانه و کمی دید زدن اطراف همراه برادر صباغ به محلی در همان حوالی رفتیم و پس از هماهنگی…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

اعزام به خاک

داشتم به عمق عملیات فکر می کردم هنوز کاملا متوجه ابعاد و عمق قضیه نبودم توجهم را افراد نظامی قرار گاه رمضان و راهنمایان کرد…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

نفوذ

باید برای شب اول حداکثر فاصله را از خط خودی می گرفتیم و تا می توانستیم به عمق می رفتیم . اقدامات تامینی و موانع…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

قره داغ

نزدیک صبح به یک پایگاه در کوه های قره داغ رسیدیم تعدادی از نیروهایمان از قبل در آنجا مستقر بودند با رسیدن ما چند ساعت…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

توجیه منطقه

چند روز بعد بالاخره مسئول اطلاعات آمد نامش برادر حمزه بود و از اهالی شمال بود. شخصی حدودا ۳۰ الی ۳۵ ساله با قدی بلند…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

مهران؛شهر ایثار به همراه گزارش تصویری

رهبران نظامی ایران که در گذشته اتکای زیادی به نیروهای پیاده نظام داشتند ، از تلفات سنگین این شیوه جنگ ظاهراً درس  گرفتند . به…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

خاطراتی از مبارزات شهیدان «حمید و فرید» فاطمی به روایت مادر

مادر شهیدان فاطمی روایت کرده است: وقتی حمید کوچک بود برایش آدامس خروس نشان خریدم. گفت مامان بی‌خود خریدی! گفتم: چرا؟ گفت: مامان این مسخره…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰

جیرجیرک بلبلی بزن!

«جیرجیرک پنج تا بزن … جیرجیرک بلبلی بزن … جیرجیرک چهار تا بزن…» من هم به حرفش گوش می کردم و هی صدا در می…

0
۸ بهمن ۱۳۹۰