يك شب، يكي از بچه ها خواب مي بيند كه نگهبان دارد مي آيد و با صداي بلند(به جاي خود) مي دهد. ساير بچه ها كه خواب بودند، بر مي خيزند و همه ، سرها را مي گذارند زمين.وقتي مدت نسبتاً زيادي مي گذرد... ادامه مطلب
وقتي چشمش به من خورد، چنان لگدي به سرم زدكه نتوانستم خودم را كنترل كنم وپهن شدم روي زمين. كتك ونماز تصميم گرفتيم نمازجماعت بخوانيم. با شنيدن اين خبر،با كابل، سيمخارداروچوب افتادند به جانمان.... ادامه مطلب
9 بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اكبر بگوييم و از شما حمايت كنيم. اما ايشان گفت آنها با من كار داشتند نه شما. هيچكس هيچي نگويد. بچهها گريه ميكردند. وقتي لباسشان را در آوردند خطهاي ش... ادامه مطلب
درهمان روزهاي اول مرگ عدنان خيرالله، يكي ازمنافقها نامه اي را داده بودبه دست فرماندة اردوگاه. فرمانده ازاوپرسيده بود كه اين نامه براي چيست واوجواب داده بودكه پيام تلسيت ما است به شما. همان ف... ادامه مطلب
يكي ازهمين انسانهاي مهربان ودلسوز نصيب اردوگاه ما شده بود. او شيعه بود و جون مي توانست به زبان فارسي صحبت كند، خيلي زود دست شوق وزبان شيرينش با ما پيوند خورد. گوش كردن به برنامة راديو ايران... ادامه مطلب
گفتم : يا حسين و غش كردم. همين طور رفتيم تا رسيديم شهر كربلا و رفتيم داخل خانه. بيست روز طول كشيد، تا توانستيم برسيم. غش مي كردم، به هوش مي آمدم. همين كه چشمم به گنبد مي افتاد، يا حسين مي گف... ادامه مطلب
زیر آفتاب شدید تابستان و ماه رمضان، بعثیها مقابل اسرا آب یخ میخوردند تا شاید ما درخواست آب کنیم. میگفتند “به خمینی فحش بدهید تا آب یخ بدهیم”، اما داغ این درخواست به دلشان ماند... ادامه مطلب
من براي پيروزي آمدم و شهيد شدن منتهاي آرزوي من است. اگر قرار بود از كشته شدن بترسم و به امام بد بگويم، غلط كردم به جبهه بيايم. زود باش مرا بكش. 26 مرداد ماه سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به... ادامه مطلب
مجددا شش سپاهي، چهار ارتشي و دو روحاني آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنايان هديه شدند. آن عزيزان نيز چون ديگر برادران به فيض شهادت عظيمي رسيدند. من و عده ديگري از برادران را كه براي... ادامه مطلب
8 عده اى با همه ابزار شكنجه با اشاره افسر به اسرا هجوم آوردند نمىدانم چقد زدند ولى همان می دانم كه همه نقش بر زمين شده بوديم و هماره يا حسين و يا زهرا و اللَّه اكبر و … فرياد می كشيد... ادامه مطلب