تمامی حقوق این پایگاه متعلق به عصر انتظار می باشد
-
نادر محمدی از بچه هایی بود که نماز شبش ترک نمیشد؛ ولی سعیمیکرد کسی متوجه نشود. در عین حال اعتقاد سختی داشت به اینکه «کسیکه نماز شب میخواند باید از همه لحاظ خود را در اختیار خدا قرار دهد وسر بر فرمان او باشد و نماز شب در کارهای یومیهاش اثر مثبت داشته باشد.» نادر [ادامه ...]
-
ما نماز میخواندیم، آنها هم مثلاً نماز میخواندند. مثلاً اسمشانمسلمان بود، حالا رسمشان به کنار! ولی انگار توی همه جبهه هایشانبخشنامه کرده بودند که موقع اذان نماز، این کار را بکنند! خب حتماً حزببعث گفته بود که سربازان قادسیه صدام باید این گونه باشند. ما نماز میخواندیم، آنها هم مثلاً نماز میخواندند. مثلاً اسمشانمسلمان بود، [ادامه ...]
-
شهید نصر اصفهانی برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح.همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی «شهید فلاحی» برای برپایی نماز صبح حاضر میشد. اگر ما هم تنبلی میکردیم و در نماز صبح حاضر نمیشدیم، به ما تذکر میداد. بعد از نماز هم با خودروی شخصیاش، همکاران را به [ادامه ...]
-
درباره شهید جلیل محدثی فر فرمانده گردان تاریخ تولد ۱/۶/۱۳۴۲ گرگان تاریخ شهادت: ۱۰/۴/۱۳۶۶ منطقه عملیاتی ماووت جلیل زرنگ، مهربان و ورزیده بود. از آن بچه زرنگها بود. اتاق کوچک آخر خانه مال او بود. می رفت تو و در را می بست. من تو خانه دوام نمی آوردم. با بچه ها می رفتیم بیرون [ادامه ...]
-
موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، [ادامه ...]
-
نمازی که با سه شماره، مثل خیلی از دستور عملهای نظامی دیگر که با سه شماره انجام میشود، باید خوانده میشد؛ مثل خوردن، خوابیدن، بیرون آمدن از سنگر، چاله گاز و هر موقعیت دیگر. از جمله نمازهای «بشمارسه»، نماز در خطوط پدافندی بود، جایی که نمازهایش به «نماز بیرکوع» معروف بود، چون ممکن بود به [ادامه ...]
-
صداى توپ و غرش تانک ها یک لحظه ساکت نمى شد. آن قدر سر و صدا در فضا بود که من حتى صداى خودم را هم نمى شنیدم. نماز مى خواندم، فضا غبارآلود بود، تکان هایى را حس مى کردم ولى سست نمى شدم. نذر کرده بودم که اگر فردا در عملیات شرکت کنم و [ادامه ...]
-
ساعت یک بعدازظهر، ۳۱ شهریور ۵۹ صداى مهیبى مثل صداى انفجار بمب به گوش رسید. من که در آن زمان مشغول خدمت سربازى بودم، پس از اطلاع از این که رژیم عراق فرودگاه مهرآباد را مورد حمله قرار داده، داوطلب شرکت در جنگ و حضور در جبهه شدم. همراه من چند تن دیگر از دوستانم [ادامه ...]


























