شهید غلامحسین اکبری/فرمان امام است
در مقطع دبیرستان تحصیل می کرد. یک روز آمد و اجازه ی رفتن خواست . گفتم : اگر بروی ، من و مادرت تنها و…
شهید غلام زارعی/بدون هیچ تردیدی
آن روز ها ، سیمان کمیاب بود و او با هزار زحمت برای منزل مسکونیمان چند کیسه فراهم کرده بود و می خواست شروع به…
شهید محمد جهان آرا/سنگ صبور بچه ها
محمد ، سنگ صبور بچه ها بود و در اوج درگیری ها و مقاومت بچه های خرمشهر ، علیرغم فشارهای روحی و جسمی ناشی از…
شهید ناصر کاظمی/در محل کمین
دوست داشتم در کنار او باشم.یک روز در روستای کوخان بودیم. دستور داد که با تعدادی از نیروها به طرف بانه بروم . به بهانه…
شهید حسن قره گوزلو/زیاد طول نمی کشد
مراسم بزرگداشت پسر خاله ی شهیدم بود. قبل از شروع مراسم ، سری به مسجد زدم. نزدیک مسجد که شدم صوت قرآن به گوشم خورد.…
قوانین اخلاقی شهید سید مجتبی علمدار برای تزکیه و تهذیب نفس
جانباز شهید «سیدمجتبی علمدار» در دوران دفاع مقدس، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود و چندین مرتبه مجروح شد. پس از پایان جنگ، در…
شخصیت نگار/شهید کاک جلال بارنامه
زندگینامه ی شهید کاک جلال بارنامه مریوان ، این شهر مرزی کوچک با تمام زیبایی های طبیعی خود، همیشه مظلوم بوده و مردمانش طعم ظلم…
شخصیت نگار/سردار محمد علی الله دادی
*زندگینامه شهید سردار سرتیپ پاسدار محمدعلی الله دادی، در سال ۱۳۴۲ ه.ش، در شهر “پاریز” از توابع شهرستان “سیرجان” واقع در استان “کرمان” چشم به…
“شهید احمد ساربان نژاد”/گرسنگی جمعی
در پدافند از ، ارتفاعات خیلی به ما سخت گذشت . منطقه وسیع بود ( حدود هفت هشت کیلومتر ) و ما تقریبا در محاصره…
“شهید مهدی هاتفی”/غسل شهادت…
توی جزیره کنار سنگر نشسته بودیم . به مهدی گفتم : برویم کنار آب و چای درست کنیم. من مشغول دم کردن چای شدم ،…
شهیدی که عصبانی دیده نشد!
محمد درآخرین دیدارش با همسرش از آرزویش سخن گفته بود از سفری که دیگر بازنخواهد گشت و نصیبش شهادت خواهد شد. گویی می دانسته است…
شخصیت نگار/سردار شهید سید محمد صنیع خانی»
سیدمحمد صنیع خانی، فرزند، سیدموسی، در روز پانزدهم دی ماه سال1332 در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود. او در یک خانواده مذهبی رشد…
شبی که سید طاهر رفت…
خبر داده بودند بروم اهواز. گفته بودند کار واجبی پیش آمده که باید زودتر خودم را برسانم. چند روزی بود که درگیر عملیات شهیدرجایی و…
“شهید ضرغام درخشان”/دست نوازش
او وقتی از جبهه بر می گشت یک راست سری به خانه ی یکی از بستگانمان که پدرشان را از دست داده بودن می زد…
شهید «سید ِ ماست» که بود؟
عصر شنبه یازدهم بهمن، یک روز به دههی فجر مانده بود. داخل سنگری در خاکریز عقب دراز کشیده بودم. بین خواب و بیداری بودیم که…