رویای جالب یک مادر شهید در دیدار با رهبر معظم انقلاب
رئیس دفتر مقام معظم رهبری در همایش مادران چشم به راه خاطره را نقل کردند که خواندن آن خالی از لطف نیست. وی افزود: در…
درخواست امام از مادر شهید به روایت دباغ
مرضیه حدیدچی (دباغ) که زنان مبارز انقلاب اسلامی، مسئول حفاظت حضرت امام و بیت ایشان در نوفل لوشاتو و پرستار خستگیناپذیر جبهههای جنگ بود، روایتی را از دیدار…
مادری که با دعای فرزندش زبان به سخن گشود
مادران شهدا بارها نقل کردهاند که با توسل به فرزندانشان گرههای در کارشان باز شده است و شفا گرفتهاند و حتی مادری را سراغ داریم که…
روایت سردار باقرزاده از گلایه یک شهید به مادرش
سردار سیدمحمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح در جمع خادمین شهدا با تأکید بر «حب گمنامی»، خاطرهای را از یک مادر شهید…
روایتی خواندنی از خانواده سه نفره با دو شهید
گنجینه دفاع مقدس رازها و رمزهایی را در خود نهفته است که «شهید گمنام» از آنها روایت میکند از تنها پسری که توسط ضدانقلاب به شهادت میرسد،…
روایتی از خودکار بیت المال که دست آقا مهدی بود…
شهید جاویدالاثر «مهدی باکری» از بچههای همین انقلاب است و چند سالی هم از شهادتش نمیگذرد؛ او یکی از هزاران شهیدی است که بیتالمال و…
به مجلس دامادی پسرم خوش آمدید
اگر چه همه شهدای دفاع مقدس از ابتدا اسطوره نبودهاند، اما خیلی از آنها که در دانشگاه جبهه، فولاد آبدیده شدند، برای لبیک به ندای…
خاطره ای از شهید عبد الغفور بالش آبادی
یکی از دوستان عبد الغفور تعریف می کرد: ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز، بعد از پیاده روی زیاد، خسته و کوفته وارد سنگر…
خاطره ای از شهید محمد بنی اسدی
در دی ماه سال ۱۳۶۵ به جبهه اعزام شدیم و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد یم. یک روز از اوج حمله د شمن، من…
خاطراتی از شهید سید یحیی بحرانی قیری
مدتی بود که فردی به نام عبد الله را با خود از شیراز آورده بودیم. عبد اﷲ کسی را نداشت و با ما زندگی می…
خاطره ای از شهید محمد رضا بهمن آبادی
زمانی که در جبهه بود، تلفنی به او خبر دادیم که صاحب فرزند شده و خداوند به او پسری عطا کرده است. از شنیدن این…
خاطره ای از شهید شعبان علی جهانبخش
یک شب شعبان علی در منزل ما خواب بود. نیمه های شب از صدای خنده های او از خواب بیدار شدنم. دیدم که خواب است.…
شهید قربان علی جوادی
قربان علی جوادی، در افغانستان متولد شده بود. آن طور که خودش می گفت؛ هنگامی که دانشجوی سال سوم رشته پزشکی بوده و در کابل…
شهید علی رضا حسنی
بیست و پنج سالش شده بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود. از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم…
شهید سید علی رضا حسینی
یک روز علی گفت: من آرزو دارم که شهید شوم. به او گفتم: نه پسرم. تو باید زنده باشی و بجنگی تا راه کربلا باز…