تو خیلی بی عاطفه یی، ابراهیم…(۲)
اولین بار او را در کردستان دیدم؛ در کانون مشترک فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود؛ با…
«محراب» شجاعت از کردستان و شلمچه تا شهادت
آخرین روزهای دی سال ۶۵؛ منطقه شلمچه؛ عملیات کربلای ۵ خیلی از رزمنده ها آن روزها را به خاطر دارند. روزهایی که خاک داغ دیده…
نامه ای به یک پاسدار دلیر…
به تو که تبریک خویشاوندانت را به هنگام تولدشان، با شلیک خمپاره به آنها گفتی و من نامه ام را به رودخانه کارون می…
راز روزهای بارانی و مادر شهید مفقودالاثر
همه مردم از تیرگی آسمان دلشان گرفت اما دل مادر شهید مفقودالاثر «عبدالمجید امیدی» در اندیشه دیگری بود، او برای هزارمین بار با خود اندیشید…
مادر، زخم انتظارت به سر آمد
خدایا قدرتم بخش تا آنچه را که در حلقومم گره خورده است بتوانم قطره قطره بر پهنه این اوراق بگویم. این کلمات تنها خون رگان…
مادری که ۲۰سال کنار مزار شهیدش زندگی کرد
«ننه علی» صدا کن مرا! صدای تو خوب است «ننه علی» سالهاست سکوت کرده؛ ننه علی سالهاست چشم به آسمان دوخته؛ ننه علی هزاران نه،…
شهید گیلانی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت + عکس
مرا به سردخانه بردند، دیدم اردشیر آنجا آرام خوابیده، اردشیر یازده سالش که بود، خواب دیدم، داخل اتاقی شدم. سه جوان رعنا در آنجا هستند،…