امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۸ ساعت : ۰۵:۲۶

امیر سیاه

امیرسیاه
تو خط مقدم یک جوانی آمده بود اهل آبادان، یک کمی هم سیاه چرده بود بهش می گفتند امیر سیاه . این از اون لات های آبادان بوده.بعد هم توبه کرده بود واومده بودجبهه. حتماً صحنه هایی دیده بوده که منقلب شده بود. به هر حال بچه آبادان بود وآبادان هم خودش جبهه بود.
امیر سیاه به گونه ای بود که به هیچ وجه نمی گذاشت حالت هایش را دیگران بفهمند.به رزمنده ها روحیه می دادو آن ها را می خنداند،خیلی هم بذله گو بود و همون ته مانده اخلاق لاتی خودش رو داشت به اصطلاح داش مشدی بود.
یکی از رفتار هایش هم این بود که اهل نماز شب بود ولی میذاشت یه موقعی که دقیقاً تازه همه به خواب می رفتند می رفت وسط بیابون نماز شب می خواند. بعد هم می آمدو سریع می گرفت می خوابید.زمانی که دیگران برای نماز شب بیدار می شدند این زیر پتو بود به حدی که برای نماز صبح به زور بیدارش می کردند،به زور بیدار می شد.برای همه این طور جا افتاده بود که نماز شب خوان نیست که هیچ،برای نماز صبح هم با زور بیدار می شه یا اگر می خواست قرآن بخواند می رفت یک جایی که هیچ کس او را نبیند.به محض اینکه یک نفر می رسید سریع قرآن را می گذاشت داخل جیبش که مثلاًمن اهل این کارها نیستم.هیچ کس او را در حال عبادت ندیده بود. دائماً در حال مسخره بازی وبگو وبخندو شوخی بود.یکی از رفتارهایش هم این بود که تابلویی گذاشته بودتو سنگر و قبل از هر عملیاتی روی آن چند تا اسم می نوشت و می گفت:اینها امشب شهید می شن.کسی هم جدی نمی گرفت.اتفاقاً همان ها هم شهید می شدند ولی به خاطر روحیاتی که داشت کسی توجه نمی کرد که اسم چه کسانی را دیروز نوشته بود.خودش هم سریع می رفت پاکشان می کرد.حالا چه جور بهش الهام می شد کسی نمی دونست.تا اینکه اون عملیات آخری اسم چند نفر را روی تابلومی نویسد،آخرش هم اسم خودش را می نویسد،امیر سیاه .بعد بهش می خندندو می گویند:توکجا واین حرف ها کجا؟!امیر سیاه هم می خندد و خلاصه تمام می شود.فردایش که بعد از عملیات می بینند نیامد ملتفت می شوند که خودش از این قضیه خبر داشته که اسم خودش را روی تابلو نوشته بوده است.
بعد از شهادتش که می نشینند یکی یکی خاطره ها را مرور می کنند تازه هی کشف می شد-
یادتون میاد قبل از هر عملیات اسم ها رو می نوشت رو تابلو. از کجا می فهمید؟یا مثلاً اون یکی می گفت:نصف شب می دیدم سایه اش رو که بلند میشه می ره ومن می دیدم اما باورم نمی شد که این باشه.
وسط بیابون با چه حالی نماز شب می خوند وچه ارتباط هایی داشت یا مثلاً دیگری می گفت :من رسیدم پشت تپه دیدم داره قرآن می خونه تا متوجه می شد سریع قرآن رو می ذاشت تو جیبش.
این ها همه بعد از شهادتش لو رفت .یعنی یه فردی بود که با دل سیاه توبه کرده بود شده بود یه دل شکسته .دل شکسته ای که هیچ غروری داخلش نبود.هیچ سابقه ای نداشت که بخواهد به سابقه خودش بنازد وببالد. به سابقه خودش فکر می کرد دلش می شکست. گناهان خودش را مرور می کرد دلش می شکست .با دل شکسته به درگاه الهی آمده بودونورانیتی پیدا کرده بود ولیاقت شهادت هم پیدا کرد.

 

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *