امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۹ ساعت : ۲۰:۵۲
  • در مکتب امام و رهبری
  • چند خاطره کوتاه از زبان مقام معظم رهبری

    نماز نخوانند، اما قمه بزنند!

    کسی که با مسائل کشور شوروی سابق و این بخشی که شیعه نشین است – جمهوری آذربایجان – آشنا بود، می گفت: آن وقتی که کمونیستها بر منطقه آذربایجان شوروی سابق مسلط شدند، همه آثار اسلامی را از آن جا محو کردند؛ مثلاً مساجد را به انبار تبدیل کردند؛ سالنهای دینی و حسینیه ها را به چیزهای دیگری تبدیل کردند و هیچ نشانه ایی از اسلام و دین و تشیع باقی نگذاشتند؛ فقط یک چیز را اجازه دادند و آن «قمه زدن» بود! دستورالعمل رؤسای کمونیستی به زیردستان خودشان این بود که مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند؛ نماز جماعت برگزار کنند؛ قرآن بخوانند؛ عزاداری کنند؛ هیچکار دینی نباید بکنند؛ اما اجازه دارند که قمه بزنند! چرا؟ چون خود قمه زدن، برای آنها یک وسیله تبلیغ بر ضد دین و بر ضد تشیع بود! بنابراین، گاهی دشمن از بعضی چیزها این گونه علیه دین استفاده می کند. هرجا خرافات به میان بیاید، دینِ خالص بدنام خواهد شد.

    (نقل شده در دیدار عمومی با مردم مشهد در اول فروردین ۱۳۷۶)

    اگر با اخلاق و « زبان خوش » به سراغ روح و دل جوانان بروید …

    مسجدی که بنده نماز می خواندم، بین نماز مغرب و عشا هیچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ همیشه بیرون مسجد هم جمعیت متراکم بود؛ هشتاد درصد جمعیت هم از قشر جوان بودند؛ برای خاطر اینکه با جوان تماس می گرفتیم. در همان سالها پوستینهای وارونه مد شده بود و جوانان خیلی اهل مد آن را می پوشیدند. یک روز دیدم جوانی که از این پوستینهای وارونه پوشیده، صف اول نماز در پشت سجاده من نشسته است؛ یک حاجی محترم بازاری هم که مرد خیلی فهمیده ای بود و من خیلی خوشم می آمد که او در صف اول می نشست، در کنار این جوان نشسته بود. دیدم رویش را به این جوان کرد و چیزی در گوشش گفت و این جوان یکباره مضطرب شد. برگشتم به آن حاجی محترم گفتم چه گفتی؟ به جای او جوان گفت چیزی نیست. فهمیدم که این آقا به او گفته که مناسب نیست شما با این لباس در صف اول بنشینید! گفتم نه آقا، اتفاقاً مناسب است شما همین جا بنشینید و تکان نخورید! گفتم حاجی! چرا می گویی این جوان عقب برود؟ بگذار بدانند که جوان با لباسی از جنس پوستین وارونه هم می تواند بیاید به ما اقتدا کند و نماز جماعت بخواند. برادران! اگر پول و امکانات هنری نداریم، اگر فعلاً ترجمه قرآن به زبان سعدی زمانه را نداریم، «اخلاق» که می توانیم داشته باشیم؛ «فی صفه المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه». با اخلاق، سراغ این جوانان و دلها و روحها و ورای قالبهاشان بروید؛ آن وقت تبلیغ انجام خواهد شد.

    (نقل شده در دیدار با مسئولان سازمان تبلیغات اسلامی در تاریخ ۲۶/ ۰۳/ ۷۶)

    رئیس جمهور نباید جلوی نخست وزیر بلند شود!

    … بنده در خیلی از کشورهایی که نظام سلطنتی هم نیست – نظام جمهوری است – دیده ام که رابطه آن رئیس با زیردست خودش، مثل رابطه یک سرور و نوکر است! این را که می گویم، واقعاً بدون هیچ مبالغه ای بارها آن را دیده ام! یکی از رؤسای معروف کشورها – که او را می شناسید و من نمی خواهم اسم بیاورم – جلوی من به معاون خودش – که شخص دوم کشور بود – خطاب می کرد و اسم او را بدون ذکر کلمه «آقا» می آورد و او هم در جواب می گفت: نعم، یا سیدی؛ بله، سرورم! … در کشور ما آن اوایل بعضیها می خواستند تحت تأثیر همان فرهنگها، از این کارها بکنند! آقای بنی صدر وقتی که رئیس جمهور بود، هنگامی که مرحوم رجایی وارد اتاق می شد، جلوی او بلند نمی شد! ماها اعتراض می کردیم و می گفتیم چرا بلند نمی شوی؛ می گفت رئیس جمهور نباید جلوی نخست وزیر بلند شود!

    (نقل شده در دیدار کارگزاران نظام ۲۲/ ۱۰/ ۷۷)

    چرا فارسی حرف نمی زنند؟!

    الان شما در ایران سوار هواپیما می شوید و می بینید کسی که در برج مراقبت هست و یک ایرانی است، با این خلبان که او نیز یک ایرانی است، حتماً انگلیسی حرف می زند! بنده گفتم در آن هواپیمایی که من سوار می شوم، این کار ممنوع است! چرا فارسی حرف نمی زنند؟! آخر یک وقت هست که با یک برج بیگانه – که او مثلاً چینی است و شما فارس هستید و زبان یکدیگر را نمی دانید – از زبان مشترک انگلیسی استفاده می کنید؛ اما بنده مثلاً به مشهد که می روم، به چه مناسبت شما انگلیسی حرف می زنید؟! علتش این است که واژه ها انگلیسی است و اینها فقط باید این واژه ها را به یکدیگر ربط بدهند؛ خودشان را دیگر دچار زحمت نمی کنند؛ همان ربط انگلیسی را می دهند! پس ما باید واژه بگذاریم، تا زبان در محیطهایی این گونه منزوی نشود؛ که متأسفانه منزوی شده است. در محیط بیمارستانها خیلی اوقات همین طور است؛ در جاهای دیگر همین طور است؛ اینها جاهایی است که ما دیده ایم.

    (نقل شده دردیدار اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی ۲۷/ ۱۱/ ۷۰)

    انگار نه انگار که اینها یک گروه انقلابی اند!

    … دیدم همان گونه که ما انتظار داریم – که بیش از آن اصلاً نمی شود انتظار داشت – یک گروه با تفکر چپ، یک کودتای نظامی کرده اند و یک حرکت نظامیِ چریکی یا منظم انجام داده اند، بعد هم قدرت را در دست گرفته اند و به جای قدرتمندان قبل از خودشان نشسته اند! قصری که قبلاً حاکم پرتغالی در کشور موزامبیک در آن استقرار داشت و حکومت می کرد، همان قصری بود که «سامورا ماشل» رهبر انقلابیِ موزامبیک – که بعد هم کشته شد – در آن جا زندگی می کرد! او از من هم در همان قصر پذیرایی کرد و من دیدم که وضع با گذشته فرق نکرده است! در آن جا فرشی بود که من مشغول نگاه کردن به آن شدم. گفت: این از آن فرشهایی است که از زمان پرتغالیها مانده است. دیدم نه فقط در همان قصر و در همان تشریفات زندگی می کردند، بلکه به همان روش هم زندگی می کردند! انگار نه انگار که اینها یک گروه انقلابی و مردمی اند؛ که واقعاً مردمی هم نبودند و اصلاً در آن جا از مردم خبری نبود! ما وقتی می خواستیم وارد سالن میهمانی بشویم، دیدیم در کنار درِ بزرگی که این سالن را به سالن پذیرایی وصل می کرد، دو نفر ایستاده اند؛ درست مثل غلامهای افسانه ایی در دربار سلاطین که در آن، حاکم پرتغالی هم همان طور زندگی می کرده است! واقعاً دو نفر غلام سیاه بودند! حالا این دو نفر، سیاه بودند؛ اما دیگر غلام نبودند؛ چون خود حاکم هم از همان گروه بود! این دو نفر مأمور با لباسهای مشخصی، غلام گونه دو طرف در ایستاده بودند و باید طوری عمل می کردند که وقتی سلطان – یعنی همین رهبر انقلابی – با میهمانش که من بودم، در مقابل این در می رسیدیم، این دو لتِ در به طور برابر و طاقباز باز شده باشد و اینها در حال تعظیم باشند و همین کار را هم کردند! من لبخند می زدم و نگاه می کردم؛ بعد هم با او – که خودش را مثل همان حاکم پرتغالی، با همان ژستها گرفته بود! – وارد سالن میهمانی شدیم.

    (نقل در دیدار ائمه جمعه سراسر کشور درهفتم خرداد ۱۳۶۹)

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *