امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۰۵ ساعت : ۱۱:۱۴
  • دفاع مقدس
  • خاطره ای از شهید محمد بنی اسدی

    در دی ماه سال ۱۳۶۵ به جبهه اعزام شدیم و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد یم. یک روز از اوج حمله د شمن، من مجروح شدم. چون پایم قطع شده بود ؛ خون زیادی از دست داده بودم. نزدیک غروب بود که محمد را دیدم. او و همرزمش مقداری مهمات را روی برانکارد گذاشته بودند و به طرف خط مقدم می رفتند. صدایش زدم. نگاهم کرد و گفت:
    تخمکار! تویی؟
    به طرفم آمد. قمقمه ی آبش را به من داد و گفت:
    الان بر می گردم.
    چند دقیقه بعد بر گشت. مرا روی برانکار گذاشت و به طرف پشت خط حرکت کرد. اما یک دفعه ترکشی به پایش اصابت کرد و بعد از چند قدم راه رفتن، روی زمین افتاد. او مدام یا زهرا و یا حسین می گفت. کمی بعد به من گفت:
    هر دوی ما شهید می شویم.
    اما با تلاش دوستانی که ما را پیدا کرد ند، به پشت خط منتقل شدیم. مرا به بیمارستان ابو علی سینا و او را به مشهد اعزام کردند. چند روز بعد به پدرم گفتم:
    محمد، جان مرا نجات داد. اگر می توانی برو و به او سر بزن.
    پدرم وقتی به بیرجند رسیده بود که پیکر محمد بنی اسدی را تشییع می کرد ند.

    راوی عید محمد تخمکار

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *