امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ساعت : ۱۶:۳۷
  • دفاع مقدس
  • «محراب» شجاعت از کردستان و شلمچه تا شهادت

    آخرین روزهای دی سال ۶۵؛ منطقه شلمچه؛ عملیات کربلای ۵ خیلی از رزمنده ها آن روزها را به خاطر دارند. روزهایی که خاک داغ دیده شلمچه را به سکوی پرواز پرستوهای عاشق زیادی تبدیل کرد. حاج آقا محراب عینک زده بود و قطره های اشک از چشمانش جاری می شد. یک بسته دارو هم در دست داشت و هر از چند گاهی قطره ای را از آن بیرون می آورد و در چشمانش می چکاند. بچه ها می گفتند چند روز قبل شیمیایی شده است. ولی با این وجود جبهه را رها نکرده بود.یک رزمنده از خط مقدم تماس گرفت و گفت: آتش دشمن خیلی زیاد است؛ به کمک نیاز داریم. حاجی یک گروه را فرستاد. ولی باز هم پیام رسید که به دلیل آتش زیاد دشمن نیروها به خط نرسیده اند. این بار خودش به همراه یک گروهان راهی شد. در نزدیکی شهرک دوئیجی به رزمنده ها گفت که به حاشیه جاده بروند و منتظر بمانند که آتش دشمن کم شود و بعد به سمت خط حرکت کنند. اما خودش راهی شد تا به نیروها کمک کند. چشمانش نمی دید به همین دلیل به همراه یک موتور سوار به سوی دوئیجی حرکت کرد. هنوز بیشتر از ۱۰۰ متری دور نشده بود که ۳ هواپیمای جنگی عراق به آن ها نزدیک شدند و جاده را بمباران کردند. چند لحظه بعد نه موتوری مانده بود و نه موتور سواری…

    آخرین روزهای دی سال ۶۵؛ منطقه شلمچه؛ عملیات کربلای ۵ خیلی از رزمنده ها آن روزها را به خاطر دارند. روزهایی که خاک داغ دیده شلمچه را به سکوی پرواز پرستوهای عاشق زیادی تبدیل کرد. آن هایی که حماسه آفریدند؛ دلیر مردانه جنگیدند؛ مخلصانه جانبازی کردند و عاشقانه پرگشودند. مردانی که اسطوره زمان شدند.ورق خوردن تقویم و رسیدن به آخرین روز دی ماه برای ما خراسانی ها یادآورحماسه هایی است که یکی از سرداران سلحشور این دیار دلاورانه در کربلای ۵آفرید.«شهید علی اصغر محراب» که با وجود عارضه شیمیایی دست از جهاد نکشید و سرانجام در همین عملیات نیز شهد شیرین شهادت را نوشید.به همین مناسبت در گفت و گو با برادر، همسر و فرزند این سردار شهید جزئیات ویژگی های اخلاقی و شخصیتی شهید محراب را جویا شدیم و درباره دلاوری های این حماسه آفرین سرزمین خورشید سخن گفتیم.

    مبارزه در عرصه انقلاب

    «محمد حسینی محراب» برادر بزرگ تر شهید محراب  به فعالیت های مبارزاتی برادر شهید ش در سال های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی اشاره می کند و می گوید: او در آن زمان با وجود این که تنها حدود ۱۶ سال داشت، به طور فعال در تظاهرات و دیگر فعالیت های انقلابی حضور پیدا می کرد.این برادر شهید در روایت خاطره ای از مبارزات انقلابی شهید محراب می گوید: هم زمان با ۱۰ دی ۵۷- که به یک شنبه خونین مشهد معروف شد- علی اصغر در تظاهرات شرکت کرد. با اوج گرفتن کشتارهای رژیم، او برای این که از آسیب تیراندازی مصون بماند، به درون یکی از جوی های نزدیکی باغ نادری پناه برد. در پی این موضوع پیکر چند نفر از شهدا نیز روی او افتاده بود و علی اصغر تا ساعتی نتوانسته بود، بیرون بیاید.آن شب را نیز با توجه به این که حکومت نظامی بود به همراه عده دیگری در خانه یکی از اهالی همین محله سپری کرده بود. در حالی که ما در خانه فکر می کردیم که او شهید شده است و شب سختی را تا صبح گذراندیم.

    از کردستان تا شلمچه

    «حسینی محراب» در ادامه زندگی برادر شهیدش در سال های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی را این گونه روایت می کند: «با پیروزی انقلاب علی اصغر عضو بسیج شد و در فعالیت های گوناگون بسیج شرکت می کرد پس از شروع جنگ تحمیلی نیز با توجه به شیفتگی و دلبستگی که به انقلاب داشت عازم جبهه شد. او ابتدا به کردستان اعزام شد و مسئولیت خطرناک و سخت حفاظت از جاده بین سقز و مهاباد را پذیرفت.با گذشت مدتی نیز به واسطه  شایستگی هایش به ترتیب فرمانده گروهان، گردان، فرمانده طرح عملیات و تخریب تیپ ویژه شهدا شد. پس از مدتی نیز با تشکیل یگان دریایی تیپ ویژه شهدا در خرمشهر، علی اصغر به عنوان مسئول این یگان منصوب شد و به طور هم زمان در ۲ جبهه کردستان و جنوب مجاهدت می کرد».او در ادامه به ماجرای شهادت برادرش در عملیات کربلای ۵ اشاره و عنوان می کند: او در این عملیات رشادت های زیادی را از خود نشان داد و با وجود این که شیمیایی شده بود به مشهد بازنگشت و در جبهه ماند. در نهایت نیز در همین عملیات به فیض عظیم شهادت نائل شد.

    همراه با همسر در جبهه نبرد

    «سکینه پروانه» همسر شهید محراب که در زمان حضور این شهید در جبهه های کردستان و جنوب به همراه ایشان بوده است،  از سختی های حضور یک تازه عروس به همراه همسرش در جبهه های نبرد سخن می گوید و اظهار می دارد: «برای من به عنوان یک خانم ۱۸ ساله خیلی سخت بود که به دور از خانواده و در آن شرایط سخت زندگی کنم.در زمانی که شهید محراب در کردستان بود، من در ارومیه بودم و در زمان حضور ایشان در شلمچه نیز خانه ما در اهواز بود. از این رو من نه همسرم را می دیدم و نه خانواده را.

    به خودم می بالم…

    «علیرضا حسینی محراب» فرزند این شهید نیز که ۲ ماه پس از شهادت پدرش متولد شده است، تنها به واسطه شنیده ها از پدرش سخن می گوید. اما گویا این شنیده ها آن چنان برای او غرورآفرین بوده است که تاکید می کند:« من به این که پسر شهید محراب هستم به خودم می بالم. آن گونه که من شنیده ام پدرم انسان بسیار خوش اخلاق، شجاع و با محبتی بود و خیلی از اقوام ما در حال حاضر خود را مدیون او می دانند».

    از کلام شهید

    علیرضا همچنین به سخنان پدرش که در یکی از نوارهای به جای مانده از او اشاره و با افتخار آن ها را این چنین بازگو می کند: «پدرم در این نوار می گوید: نمی خواهم با یک گلوله کشته شوم. زیرا آن زمانی که در صحرای محشر امام علی(ع) با فرق شکافته، حضرت زهرا(س) با پهلوی شکسته، امام حسین(ع) با پیکر بی سر، حضرت عباس(ع) با دست قطع شده، حضرت علی اکبر(ع) با بدن قطعه قطعه و… حضور پیدا می کنند، من نباید بدنی سالم داشته باشم…»فرزند شهید محراب می افزاید: در نهایت نیز پدرم به گونه ای شهید شد که هیچ قسمتی از بدنش سالم نماند.

     

    برچسب‌ها :

    ۱ دیدگاه

    • محمود
      ۱۳۹۱/۰۴/۳۰

      با سپاس از شما

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *