آخرین مطالب :
شما اینجا هستید: خانه » دفاع مقدس » خاطرات » شهید شد و بوی گلاب همه جا را گرفت!

شهید شد و بوی گلاب همه جا را گرفت!

280 بازدید
مهدی فلاحی، برادر کوچکتر شهید رسول فلاحی بود که بعد از شهادت برادر، اسلحه‌اش را در دست گرفت و راهی جبهه‌های دفاع مقدس شد. یک نوجوان ۱۶ ساله که کودکی‌هایش در محلات جنوبی تهران سپری شد، رشد کرد و هنوز به سن جوانی نرسیده، در جبهه دفاع مقدس آسمانی شد. متن زیر روایت‌های هاجر فراهانی مادر شهید است که پیش رو دارید.
 بچه خجالتی
مهدی بچه خجالتی خانواده ما بود. برعکس برادرش رسول که خوش مشرب و خوش سر و زبان بود. غیر از این مورد، باقی روحیات دو برادر شبیه هم بود. یعنی مهدی الگوی خودش را رسول انتخاب کرده بود. خصوصاً در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی پا به پای برادر می‌رفت. وقتی رسول در مسجد حضرت رقیه(س) اذان می‌گفت، او هم نماز می‌خواند و در بسیج و کتابفروشی حضور پیدا می‌کرد. این دو برادر حتی قبل از انقلاب مذهبی بودند و در مراسم عزاداری و جشن اهل‌بیت شرکت می‌کردند. حتی بچه‌های محله را تشویق می‌کردند به مسجد بیایند و فعالیت کنند. من به وجود این بچه‌ها افتخار می‌کردم. هرچند که از فعالیت‌های سیاسی‌شان علیه طاغوت می‌ترسیدم. اما خدا را شکر اتفاق بدی برایشان نیفتاد و انقلاب پیروز شد.
 احترام به والدین
بعد از انقلاب مهدی و برادرش فعالیت‌هایشان تازه شروع شده بود. توی مسجد پست می‌دادند و مراقب بودند ضد انقلاب دم در نیاورند. بعد هم که جنگ شروع شد. اول رسول به جبهه رفت و بعد مهدی. پسرم بچه چشم و دل‌پاکی بود. اهل نماز و قرآن بود و خیلی هم به من و پدرش احترام می‌گذاشت. هر وقت از جبهه می‌آمد دست و پایم را می‌بوسید. می‌گفت بهشت زیر پای مادران است. رسول و مهدی گاهی هر دو با هم به جبهه می‌رفتند. با هم آنجا حضور داشتند و نمی‌دانم در یک منطقه بودند یا نه. من آن وقت‌ها باید نگران هردویشان می‌شدم. خصوصاً مهدی که خجالتی و کوچک‌تر بود و فکر می‌کردم شاید رسول بهتر بتواند از خودش مراقبت کند. اما خب مهدی من هم برای خودش مرد شده بود.
 شهادت برادر
وقتی که خبر شهادت رسول را آوردند، مهدی جبهه بود. کمی بعد به مرخصی آمد و فهمیدم که خبر شهادت برادرش را از قبل شنیده است. پرسیدم چطور متوجه شدی؟ گفت بچه‌ها در جبهه به من خبر دادند که برادرت شهید شده است. بعد گفت: رسول به خاطر دفاع از دین و ایمانمان رفت و خوش به سعادتش.
اما من گفتم ما یک شهید داده‌ایم تو دیگر به جبهه نرو. یک شهید بس است. گفت: مادر جان! در مناطق عملیاتی خانم‌های عشایری را دیدم که با چه سختی‌هایی‌ از بالای کوه برای ما آب و آذوقه می‌آوردند و می‌گفتند ما اینطور می‌توانیم از کشورمان دفاع کنیم. خدمت به رزمندگان، خدمت به میهن است. مادر جان! شما هم باید با فرستادن فرزندانتان به جبهه، از کشور دفاع کنید.
 مجروحیت در فکه
بعد از اعزام مجدد مهدی، عملیات والفجر۴ انجام شد. پسرم در اثنای عملیات و در منطقه فکه از ناحیه سر زخمی شده بود. کلی ترکش به سرش اصابت کرده بود. او را به بیمارستان نمازی شیرازی انتقال داده بودند. اما در آنجا نتوانسته بودند درمانش کنند. به تهران منتقلش کرده بودند و چند تا بیمارستان او را قبول نکرده بودند تا اینکه بیمارستان سینا قبولش می‌کند. آنجا بود که به ما خبر دادند پسرتان مجروح شده است. وقتی که او را ملاقات کردیم، آن مهدی سابق نبود. مجروحیت یک طرف و انتقالش به این بیمارستان و آن بیمارستان از طرف دیگر. خدا از آنهایی که در حق این بچه‌ها اهمال‌کاری کردند، نگذرد.
 شهادت در مظلومیت
عاقبت پسرم در همان بیمارستان به شهادت رسید. یک روز پدرش برایش آب و غذا برده بود. چون خوب نمی‌توانست غذا ببرد در خانه درست می‌کردیم و برایش می‌بردیم. پدرش که آمد، از مهدی پرسیدم و در جواب گفت: آب و غذایش را دادم و سپردمش به خدا! فهمیدم که منظوری از این حرف دارد. پاپیچش شدم و عاقبت گفت: بعد از دادن غذایش دیدم حال مهدی دگرگون شد. دو تکان خورد و دیگر حرکتی نکرد. دکترش را صدا زدم و گفت به شهادت رسیده است. دکترش می‌گفت به مهدی عطر و گلاب زدی؟ اینجا بوی گلاب می‌دهد. مهدی من چند روز بعد از مجروحیتش در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسیده بود. مهدی می‌گفت وقتی بزرگترشدم، آدم مهمی می‌شوم و شما را به همه جا می‌برم. بعد از شهادتش با اسم و نام او به سفرهای زیارتی و کربلا رفتیم. به اسم و احترام مهدی به ما احترام می‌گذاشتند.
 وصیت نامه شهید  
مادر جان! برای امام دعا کنید. هرگز نماز و روزه‌تان را ترک نکنید. چون اسلام با نماز و روزه زنده است. مادر جان بلند نکنید. آرام بگیرید تا دشمن شاد نشویم. امام حسین(ع) برای امر به معروف و نهی از منکر رفت ما هم برای دینمان و کشورمان و نهی از منکر جنگیدیم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Scroll To Top