آخرین مطالب :
شما اینجا هستید: خانه » دفاع مقدس » خاطرات » زندگی تا شهادت سردارشهید سعدی فلاحی؛ سرداری که از نفس افتاد تا بقیه نفس بکشند

زندگی تا شهادت سردارشهید سعدی فلاحی؛ سرداری که از نفس افتاد تا بقیه نفس بکشند

168 بازدید

نیروهای واحد بهداری رزمی حین انجام ماموریت های محوله در زمان دفاع مقدس  با عشق و علاقه ، شجاعت و از خود گذشتگی در زیر آتش مستقیم انواع جنگ افزارهای دشمن به امداد رسانی  و انتقال مجروحین از سنگرهای پست امداد درخطوط مقدم به مراکز اورژانس هاو سپس به بیمارستانه ای صحرایی اقدام می نمودندکه  در این میان تعداد زیادی از این عزیزان به شهادت رسیدند.آنچه در پی می آید تنها روایت  این شهداست که از نظرتان می گذرد .

شهید سعدی فلاحی درسال”۱۳۴۲″در خانواده ای مذهبی درروستای حاجی آباد مرودشت چشم بدنیا گشود.درهمان اوان کودکی ودرسن یک سالگی مادرش راازدست داد واز همان زمان طعم تلخ سختی زندگی رادرکام خود حس نمودونوازش مادر راهرگز به خود ندید.دراین مدت نزد مادربزرگش زندگی می کرد واو را مادرخود می دانست.

دوران تحصیلات راهنمایی شهید سعدی فلاحی مقارن با انقلاب اسلامی شد و  بااوج گیری انقلاب اسلامی مدرسه رابه سنگر مبارزه برعلیه رژیم ستم شاهی تبدیل نمود وبرعلیه رژیم شاهی تبدیل نمود وبه مبارزه برعلیه ظلم وستم برخاست.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی،باسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرودشت فعالانه همکاری می کرد ودر سال ۱۳۵۹ به عضویت رسمی این نهاد مقدس درآمد .

باشروع جنگ تحمیلی ، شهید سعدی فلاحی که مبارزه با ظلم وستم ،همیشه مانند خون دررگ های او جوشان وخروشان بود راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.وی در این مدت علاوه برحضوردرجبهه، درس راکنار نگذاشت وبه صورت متفرقه وشبانه به تحصیلاتش ادامه داد .

درسال ۱۳۶۰ درعملیات شکست حصرآبادان وآزاد سازی خرمشهرشرکت داشت واز ناحیه پا مجروح گشت . در زمان عملیات والفجرمقدماتی نیز به مدت “۳”ماه درجبهه حضور داشت .درسال ۱۳۶۴ به مدت یازده ماه در جبهه بود که پس از گذشت شش ماه آن خداوند پسری به اوعطاءفرمودکه بعد از برگشتن از جبهه با فرزندش دیدار کرد ودرآخرهمان سال دراثر اصابت ترکش خمپاره ازناحیه پا مجروح شد.درسال ۱۳۶۵حدودسه ماه درجزیره آزادشده فاوحضور داشت.ودر نهایت  در تاریخ ۳۰/۱۲/۱۳۶۶ درعملیات پیروزمندانه والفجر”۱۰″به مقام رفیع شهادت نائل آمد و آسمانی شد.شهید سعدی فلاحی دارای دو فرزند ، که نامشان را علی ومرضیه گذاشته تاپیروحضرت  علی(ع)وحضرت فاطمه الزهرا (س)باشند ودرس زندگی را از این بزرگواران بگیرند.

* در کلام همرزمان شهید

در اواخر سال ۱۳۶۶ که جهت عملیات والفجر ۱۰ به کردستان اعزام شده بودیم .  من و شهید سعدی فلاحی به همراه تعدادی دیگر از نیروهای بهداری در شهر مریوان در حال آماده کردن تجهیزات پزشکی و آمبولانس ها جهت حرکت به منطقه مرزی بودیم که هواپیماهای دشمن بعثی به موقعیت ما حمله هوایی کردند و سپس با موشک های دور برد اطراف مواضع ما را  مورد حمله قرار دادند و ما طبق وظیفه پس ازامداد رسانی به مجروحین ، آماده حرکت شدیم که دیدم شهید سعدی فلاح در زیر آتش بمب های بعثی ها ، خیلی آرام و خونسرد در حال باز کردن استارت و آژیر آمبولانس منهدم شده بود . به ایشان گفتم:” آقای فلاحی چیکار میکنی ولش کن بیا بریم .” شهید فلاحی با قاطعیت به من گفت :” این ماشین بیت المال است ، شما نیروها رو ببر من چند قطعه از این را باز می کنم میارم برا آمبولانس های عملیاتی که اگه لازم شد استفاده کنیم  .”شهید فلاحی با این اقدامش به همه ما آموخت که باید در حفظ بیت المال کوشا باشیم ودر غیر این صورت مدیون خون شهدا خواهیم بود.

” آقای طبخی “

 شهادت  از زبان همرزمش :

صبح ۲۹ اسفند سال ۱۳۶۶ساعت ۵ صبح شهید یک حالت خاصی داشت ، به او گفتم سعدی چرا اینقدر دلهره داری ؟

گفت: “نمی دانم یک حالت خاصی دارم ، احساس میکنم یک جور دیگر هستم ، گفتم :” احتمالا  به خاطر سال تحویل هست ، عیده شاید دلت برای بچه هات تنگ شده ؟گفت: ” نه اصلا یک حالت خاص دیگری دارم ، “همان لحظه توپخانه دشمن شروع به کار کرد هر لحظه شدت آتش شدید تر می شد .

سعدی فلاحی گفت:” میرم آمبولانس رو بیارم لازم میشه ،” در همان حین منطقه را بمباران شیمایی کردند و ایشان شیمیایی شدند  و همچنین در اثر ترکش خمپاره نیز به آرزوی دیرینه اش و درجه رفیع شهادت نائل شدند.

” برادر همتی “

شهید فلاحی اززبان همسر :

“اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک”

واقعا اخلاق خوبی داشتند ، همه دوستش داشتند ، خیلی مهربون ودلسوزبودن نه تنها برای خانواده بلکه برای دوستان واقوام هم همین طوربودن ، دوست داشتند به همه کمک کنند ،  همسرم  همیشه آرزوی شهادت داشت ودرقنوت نمازمیخواند:((اللهم ازرقنا توفیق الشهاده فی سبیلک )) ومن به ایشان می گفتم اینقدر دعای شهادت می خوانی بالاخره شهید می شوی ، می گفت این آرزوی بزرگ من است.

همسرم به امام خمینی علاقه شدید داشت واز آرزوهایش دیدار با حضرت امام خمینی بود.ایشان در ولایت فقیه ذوب شده بود وامر  امر ولی فقیه زمانش بود . از آرزوهای معنوی دیگرش زیارت کربلای امام حسین (ع)بود ومیگفت دعا کنید کربلا آزادشود تا همگی باهم به زیارت سرورشهیدان برویم حجاب اسلامی برای او اهمیت خاصی داشت و بهترین زینت زن را حجاب کامل اسلامی میدانست .همیشه به بنده می گفت:” تو باید پیرو حضرت  فاطمه الزهرا (س)باشی .

از صحبت های همیشگی همسرم این بود که کمک به جبهه را فراموش نکنید. پیرو خط امام باشید و یک لحظه از امام غافل نباشید خانواده های محترم شهدا را فراموش نکنید،چرا که چشم و چراغ ملتند.

وقتی هم می رفت جبهه اگر سالم برمی گشت خیلی ناراحت بود یکی دوبار هم مجروح شد یک بار پای چپش بود که مجروح شده بود ویک بار پای راستش ، یک بار هم در شلمچه شیمیایی شده بود هر وقت هم که می آمد میگفت : من می دانم که می روم تا مرز شهادت ولی به شهادت نمی رسم.

این خاطره ای که میگم مادربزرگش گفته:شهید سعدی فلاحی سن و سالش کم بود حدود ۱۷-۱۸ ساله بود که  میگفت یک شب دیدم که در جبهه بودم وبه شهادت رسیدم ،دو نفر شبیه فرشته بودند دست های من را گرفتند بردند به آسمان ، همانطور که داشتم می رفتم بالا گفتم : خدا را شکر یعنی من هم به آرزوم رسیدم وشهید شدم ، یک لحظه دو فرشته دیگر از آسمان آمدند پایین گفتند نه اونو برگردونید ، آن دو فرشته گفتند: چرا ، این دیگر شهید شده ، داریم می بریمش همون جایی که دوست داشته . بعد آن دوفرشته گفتند:نه باید برگرده ، ازدواج کنه وصاحب دوفرزند که شد آن موقع به شهادت می رسه ومی تونیم بیاریمش بالا، مادربزرگش این خاطره را تعریف میکرد همیشه گریه می کرد ومی گفت: خوابی که دیده بود به حقیقت پیوست.بعد از شهادت همسرم بیشتر مواقع اگر با مشکلی در زندگی مون داشته باشیم واقعا به ما کمک می کند بعضی مواقع حضورش را حس می کنیم ، موقعی که  برای خواستگاری از دخترم آمدند بنده نگران آینده فرزندم بودم  برای مشورت رفتم کنارعکس شهید ، روبروش ایستادم ،گفتم: تورا به خدایی که به خاطرش به شهادت رسیدی منو راهنمایی کن ، شما خیلی دخترت رو دوست داشتی ، به من کمک کن ، می خوام  بعد از ازدواجش خوشبخت بشه واگر میبینی  خوبه علامتی ، نشانی ، به من نشون بده تا من دلم راضی بشه وجواب مثبت رو بدم وهمون شب  شهید سعدی فلاحی با یک دسته گل آمد  به خوابم وخیلی لبخند میزد وخوشحال بود ، من هم به این نتیجه رسیدم که ازدواج دخترم ‌ خوب هست و با این امر خیر موافقت کردم  .

پسرم وقتی باباش به شهادت رسید ۳ سال بیشتر نداشت ، یک علاقه خاص به باباش داشت آخرین باری که آمدبهمن سال ۶۶ بود، ایشان یک شهیدی را آورده بودن شیراز ، فقط یک روز بیشتر نماندن و همان روز گفت: می خواهم فردا صبح برگردم ، پسرم گفت نه ،  بابا دلم برات تنگ شده ،همسرم گفت انشاءالله برای عید میایم ، الان جبهه به ما نیاز داره .

زمانی که عید شده بود پسرم خیلی لحظه شماری می کرد برای دیدن  باباش ، حتی طوری شده بود که دستگیره درب منزل را می گرفت ومی گفت: من می خوام اولین نفری باشم که وقتی بابام زنگ می زند ، من درو باز کنم ، اینقدر می ایستاد آنجا که خسته می شد ، میرفت روبرودرحیاط می نشست ، می گفتم بیا داخل سرده ، میگفت: نه ، بابا قراره بیاد ..

۳ روز از عیدگذشت  پسرم گفت ، مامان بابام خیلی بدقولی کرده .گفتم: چرا؟گفت: بابا قول داده حتما برای عید میاد ومنو می بره بیرون همه بچه ها باباشون هست جز من ،گفتم: اگر بهت قول داده میاد ،اگر بتونه …

 خیلی اون روز گریه کرد ، و رفت خوابید، تقریبا یک ساعتی شده بود که خواب بود یک لحظه دیدم بلند شد داد زد.گفت:بابام اومده توحیاط هست ، مادرم گفت: علی جون بابا میادش . گفت نه به خدا بابام اومده صورت منو بوسیده ودست روی سرم کشیده ،گفته بابا ناراحت نباش چهار روز دیگر من رو می بینی ، یک مقدار پول هم به من داده گفته این پولا رو بده به مامانت ، بگو برا لباس شهیده …

اون موقع ما نمی دونستیم منظورش چیه ، چهار روز گذشت که خبر شهادتش را به من دادند ومارفتیم وشهید را دیدیم وهمان موقع فهمیدیم  که این لباس که پسرم گفته بود ، همین لباسی بود که برای شهادتش ما پوشیدیم….

منبع : ساجد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Scroll To Top