امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۰۵ ساعت : ۰۹:۳۰
  • دفاع مقدس
  • شهید علی رضا حسنی

    بیست و پنج سالش شده بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود. از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم کنم و گفتم:
    یکی از بهترین دختر های فامیل را برایت در نظر گرفتم.

    سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
    من و د و سید دیگر در یک سنگر بود یم. من و سید علی رضا رحمتی قالی بافان. وقتی کاتیوشای دشمن به سنگر خورد،  سید علی رضا رحمتی را به بهشت برد. خونش را به صورتم مالیدم و عهد کردم که انتقامش را بگیرم. خون زیادی از حمل مجروحان و شهیدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب این امانت ها را چگونهه بد هم؟
    گفتم:  خوب اول ازدواج کن،  بعد برو جبهه.
    گفت:  نه ازدو.اج دلبستگی می آورد. می ترسم دلبستگی مرا از جبهه باز دارد.
    مادر شهید

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *