امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۳ ساعت : ۱۵:۱۹
  • دفاع مقدس
  • تمسخر

    راه آن قدر طولانی بود که با نیم ساعت زودتر راه افتادن و یک نفس دویدن هم به این زودی ها تمام نمی شد. آن روز هم محمد تمام راه را یک نفس دوید اما باز هم به کلاس دیر رسید. معلم داشت حضور و غیاب می کرد که پشت در کلاس رسید، نمی دانست چه کند….

      می ترسید که معلم به او چیزی بگوید کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که به هر صورت از درس عقب نمی افتد  نفس راحتی کشید و چند ضربه به در د زد؛
    بفرمائید!
    آقا اجازه !
    بیا تو!
    هنوز وارد نشده بود که خنده  آرام بچه ها یک  باره همه  کلاس را پر کرد و تبدیل به قهقهه های بلندی شد که به چه می خندند نگاهی به معلم کرد و بعد از سر به  زیر انداخت.
    معلم بچه های را ساکت کرد و علت خنده بچه ها را پرسید؛
    آقا اجازه! کفشهای شو نگاه کنین!
    خوب کافیه!
    و بعد نگاهی به محمد کرد و گفت:
    شما هم سعی کن فردا کفشت رو بدوزی  و موقع  آمدن  به  مدرسه… دیگر بقیه حرفهای معلم را نشنید؛ نگاهی به کفش هایش کرد، کفش هایی که دراثرسختی راه پاره شده بود.   

    مادرشهید بروجردی

    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *