امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۶ ساعت : ۰۵:۴۲

مجموعه خاطرات

بابام گفته تا صدام کافر را نکشیم مدرسه تعطیل است

کنار آتش پسربچه ده‎ساله‌ای را دیدیم که مشغول آتش‌بازی بود. بلوکی که کیسه‌های خون را یکی یکی در آتش می‌انداخت، پرسید: “مدرسه نمی‌روی؟ “جواب داد:…

0
۲۴ بهمن ۱۳۹۰

ناگفته‌هایی از شهید قجه‌ای به روایت علی میرکیانی

حسین خصلت‌های خاصی داشت. اولا که ۲۴ ساعته کار می‌کرد. مثلا روی اتفاعات ملخ‌خور می‌خواستند نفت ببرن؛ حسین قجه‌ای بشکه ۲۲۰ لیتری خالی رو به…

0
۲۴ بهمن ۱۳۹۰

ممد نیستی ببینی/ فغان نخل های بی سر برای دست هایی با بوی بهشت

نگارا نگارم از چه؟ از راز آن پروازهای عاشقانه یا از سر این ماندن؟ که هر آینه آن راز و این اسرار تنها تو دانی…

0
۲۴ بهمن ۱۳۹۰

گفتگو اختصاصی با محسن رفیق دوست/به‌دلم برات شده که بایدبروم

من‌رفتم به‌فرودگاه برای‌استقبال ازآنها، و وقتی ازپله‌های هواپیما بالا‌رفتم‌، دیدم حاج‌احمد دارد برای بچه ‌بسیجی‌ها سخنرانی ‌می‌کند. او می‌گفت: «ما آمده‌ایم تا اینجا پای کوه…

0
۱۹ بهمن ۱۳۹۰

خاطره ای از شهید عبد الغفور بالش آبادی

یکی از دوستان عبد الغفور تعریف می کرد: ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز،  بعد از پیاده روی زیاد،  خسته و کوفته وارد سنگر…

0
۱۴ بهمن ۱۳۹۰