نوجوانی که غیرتش، زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد
ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا میخواستم سرم…
خاطرات اسارت
درست یادم است 12شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸. داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال…
یاور ضعفا
هر کسی که مراجعه می کرد یک چک می کشید و بخشی از حقوقش را به او می بخشید.یک بار آخر ماه بود به یکی…
از روز اول مطمئن بودم نمیبازیم
فرمانده روزهای ناآرام جنگ، وقتی از دوران پراضطراب دفاع مقدس سخن میگوید آرامشی تامل برانگیز دارد.او کتاب جنگ را آرام ورق میزند تا بر هیچیک…
خاطرات سرهنگ خلبان آزاده “محمدعلی کیانی” (قسمت سوم – پایانی)
شش ماه از اسارتشان گذشته بود که ازهاری و وزیری دو تن از خلبانان ” اف – ۴ ” که در اردوگاه صلاح الدین به…
بهترین سال های زندگی من
من را در یک ماشین ارتشی که شبیه یک وانت بار بزرگ بود انداختند. بعد از مدتی به یک شهر رسیدیم که نمی دانم کدام…
زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت …
همه اسکله به هم ریخت . هنوز صدای تق تق پوتینهای آنها روی کف اسکله توی گوشم است . وقتی مطمئن شدم حسابی کار از…