امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۶ ساعت : ۰۴:۳۷

سایت خاطرات دفاع مقدس

نوجوانی که غیرتش، زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا می‌خواستم سرم…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

خاطرات اسارت

درست یادم است 12شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸. داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

یاور ضعفا

هر کسی که مراجعه می کرد یک چک می کشید و بخشی از حقوقش را به او می بخشید.یک بار آخر ماه بود به یکی…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

از روز اول مطمئن بودم نمی‌بازیم

فرمانده روزهای ناآرام جنگ، وقتی از دوران پر‌اضطراب دفاع مقدس سخن می‌گوید آرامشی تامل برانگیز دارد.او کتاب جنگ را آرام ورق می‌زند تا بر هیچیک…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

خاطرات سرهنگ خلبان آزاده “محمدعلی کیانی” (قسمت سوم – پایانی)

شش ماه از اسارتشان گذشته بود که ازهاری و وزیری دو تن از خلبانان ” اف – ۴ ” که در اردوگاه صلاح الدین به…

0
۱۷ بهمن ۱۳۹۰

بهترین سال های زندگی من

من را در یک ماشین ارتشی که شبیه یک وانت بار بزرگ بود انداختند. بعد از مدتی به یک شهر رسیدیم که نمی دانم کدام…

0
۱۶ بهمن ۱۳۹۰

زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت …

همه اسکله به هم ریخت . هنوز صدای تق تق پوتینهای آنها روی کف اسکله توی گوشم است . وقتی مطمئن شدم حسابی کار از…

0
۱۴ بهمن ۱۳۹۰