انگار نه انگار که یه روزی به این دست یه آدم وصل بوده
صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم ، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است . نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم .…
فقط دریا میداند که تو کجایی!
راستش شاید برای همین بود که اینقدر کشته و مرده غواص شدن بودیم که تیر بخوری و رگههای خونت با آب شور خلیج فارس در…
اروند یعنی وحشی…
صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم ، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است . نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم .…
از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم
هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز تحمل . این وضعیت ۴۵ دقیقه طول کشید . وقتی بلند شد و ایستاد ، انگار دنیا را به…
عکس یادگاری
عکس یادگاری در جبهه ها یکی از ماندگارترین تصاویر برای مرور خاطرات زندگی و گذران عمر است…. مرتضی اسکندری پور – شهید سیدعبداله کبیری(بیوک اقا)-شهید…
جنگ نفت کش ها
در جنگ نفتکش ها در حالى که در ۳ سال اول جنگ فقط به ۴۸ کشتى بازرگانى حمله شده بود، در سال ۱۳۶۳ به ۷۱…
کارهایی در جبهه واجب دارم باید بروم…
با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت…
قدر برادر قاآنی را بدانید….
حالا که شما تشریف آورده اید بفرمایید جلو تا نماز دوم را بخوانیم. در این بین مقداری صحبت و تعارف شد تا بالاخره قرار شد…
خاطرات رزمندگان همدان/وقتی سفر آغاز شد/بخش اول
طبق رسم و رسوم وقتی میخواست از در خارج شود، پشتِ سرش آب ریختم. برگشت و با دلخوری نگاهم کرد…. وقتی سفر آغاز شد 1…
دفاع از انقلاب اسلامی/خاطرات پیشمرگان کرد مسلمان(۱۰)
در همین زمان شخصی به اسم سرگرد (سرهنگ) کشاورز که رییس ساواک سنندج بود، وارد چایخانه شد و مرا با خود بردند. آن زمان ساواک…
حماسه ۲۵ مجنون کربلایی لشکر ۲۵ کربلا
رادیو و تلویزیون عراق در ساعت سه و پانزده دقیقه ی چهارم تیر، نوید جنگی دیگر در جزیره مجنون را دادند وقتی از حمله ی…
اسیری از دشمن/خاطرات پیشمرگان کرد مسلمان(۱۱)
چون بیسیم همراه نداشتیم، بدون فوت وقت دو نفر از همرزمان را به دیواندره فرستادیم تا موضوع را اطلاع دهند و نیروی کمکی بیاورند. به…
بندر امام خمینی وهاور گراف
سرپیچی از دستورات نظامی دادگاه صحرایی دارد وبرابر قوانین جنگ محاکمه خواهدشد } سخنان فرمانده که تمام شد همگی می گفتند جناب غذا چه شد…
جشن حنابندان/بخش یازدهم
خلبان بخت بر گشته با چتر نجات در هوا سرگردان شده به این سو و آن سو می رود . آنقدر بالاست که مثل یک…
گلستان شهدا
حاج حسین منو فرستاد پیش رحیم تا پیغامی بهش بدم. منم پیش رحیم موندگار شدم. اولین حرفی که رحیم به من زد سراغ آقا جعفر…