فاصله توبه تا شهادت
شب عملیات رمضان من آرپی جی زن بودم و دو کمک آرپی جی زن داشتم، یک سرباز و یک بسیجی، در دل شب سیاهی ها…
عاشق واقعی حضرت زهرا سلام الله علیها شهید احمد پلارک
۱-تهران شقایقهای پرپری رادر جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاک میهمان دارد که هر مسافری رابه یاد حماسه های جاودانشان میاندازد.رایحه دلپذ یر و مشام نواز…
جوشیدن آب از زمین، نمونه هایی از توسل رزمندگان به حضرت زهرا(س)
مقدمه: یکی از ابعاد مهم دفاع مقدس ۸ ساله ملت ایران در برابر تجاوز ناجوانمردانه رژیم بعث با حمایت و پشتیبانی استکبار جهانی، آن روح…
اسارت و قبول قطعنامه
صندوق قرض الحسنه،کارخیری بو.د که مشکل گشای خیلی ازبچه ها شد.بچه هاباحقوق مختصری که می گرفتند، این صندوق را راه اندختند تا آنهایی که درمواقعی…
دنیای اسارت و زندگی آن دوران
ازهمان شب اول دستهای ما آماده شد برای سینه زدن، دستهای آنها نیز بالا رفت برای فرود کابل، باتوم، شلاق بربد نهای نحیف. شب سوم…
اسرای عاشورایی
حتی فرمانده هم نتوانست آرامشان کند. در که باز شد، ۵۰ سرباز ریختند داخل. یکی از آن کسانی که سینه اش سرخ شده بود، خودش…
اسارت نوجوان به عشق خمینی
مجیدی که هرگز با گردش ماه و خورشید، در گذر زمان هیچ گونه تغییراتی در او پدیدار نگشت. و همچنان همان بسیجی آرمانی، ولائی اردوگاه…
اسارت و نماز
وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین. کتک ونماز تصمیم گرفتیم نمازجماعت بخوانیم.…
تراشیدن دیوارهای سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود
9 بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما.…
ورزش و تفرح در اسارات
درهمان روزهای اول مرگ عدنان خیرالله، یکی ازمنافقها نامه ای را داده بودبه دست فرمانده اردوگاه. فرمانده ازاوپرسیده بود که این نامه برای چیست واوجواب…
جمعه سیاه و برنامه روزانه اسارت
جمعه ها جمعه ها، روزها پرعذابی بود. نمی دانم. چرا؟ معمولاًسخت ترین شکنجه ها، کتکها وحتی بی غذاییها را روزجمعه پیاده می کردند. یکی ازشکنجه…
اسارت ، دانشگاه بود
یکی ازهمین انسانهای مهربان ودلسوز نصیب اردوگاه ما شده بود. او شیعه بود و جون می توانست به زبان فارسی صحبت کند، خیلی زود دست…
نمازش را نشکست، دستش را شکستند
با عربی و فارسی دستوپا شکسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نکرد. فرهان همیشه خدا یک نبشی نیممتری آهنی توی دستانش بود. وقتی…
یاران امام حسین علیه السلام
گفتم : یا حسین و غش کردم. همین طور رفتیم تا رسیدیم شهر کربلا و رفتیم داخل خانه. بیست روز طول کشید، تا توانستیم برسیم.…
بعثیها میگفتند به امام خمینی ناسزا بگویید آب خنک بخورید
زیر آفتاب شدید تابستان و ماه رمضان، بعثیها مقابل اسرا آب یخ میخوردند تا شاید ما درخواست آب کنیم. میگفتند “به خمینی فحش بدهید تا…