روایت یک زن از غیرت یک تکاور ایرانی
دو برادری که لحظاتی قبل از ما به اسارت درآمده بودند، یکی مرد میانسالی بود که دو دستش را از پشت بسته بودند و از…
خاطرات آزادگان/ دیوار مرگ
می خواستیم از ماشین پیاده شویم. به تونلی برخوردیم. دو ردیف سرباز بعثی مثل اراذل اوباشی که لباس نظامی به تن شان باشد به صف…
خوشحالی یک مادر از اسارت پسرش!
یکی دیگر از خاطرات خوش این بود، خانواده هایی که مفقود داشتند، وقتی که فهرست اسامی اسرا می آمد و اسم بچه های آن جزو…
مادر شهیدی که برای پسرش ختم نگرفت/ «ام الاسرا» که بود؟
اوایل که به هلال احمر رفته بودم، یک روز خانمی قد بلند با چادر مشکی به اتاقم وارد شد تا نامه ی پسرش را تحویل…
آرزویی که بر دل یک اسیر ماند
حکومت بعث، ماهیانه یک و نیم دینار که به پول رایج ایران بیست و هفت تومان در آن زمان بود، به ما پرداخت می کرد.آن…
تدریس روی قوطی شربت معده
خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی…
عصب کشی با جوالدوز!
از همان لحظه اول ورود، یکی از اسرا دستش روی دندانش بود و می نالید. آن قدر آه و ناله کرد تا امدادگرمان با کوله…
وقتی غیرت یک ایرانی افسر بعثی را منقلب کرد
تبیین و شناساندن فرهنگ ایثار و شهادت از مکانیزمهای دفاعی اسلام برای تسلیح جامعه در برابر هجوم فرهنگهای غیرخودی است، ایثارگری و شهادتطلبی نقش بهسزایی…
آرزویی که بر دل یک اسیر ماند
حکومت بعث، ماهیانه یک و نیم دینار که به پول رایج ایران بیست و هفت تومان در آن زمان بود، به ما پرداخت می کرد.آن…
چریک بسیجی تمام عیار!
روزی به خاکریز و کمین های دشمن نگاه می کردم. متوجه شدم که یک قبضه خمپاره انداز ۸۱ میلی متری بی استفاده افتاده است. به…
شکنجه ای به نام اعدام مصنوعی
پس از به اسارت درآمدن، به مرکز استخبارات (سازمان امنیت بغداد) منتقل شدیم. در آنجا رفتار عراقی ها هنگام بازجویی بسیار وحشیانه بود و بر…
جاسازی رادیو در گچ دست!
در ماه های اول اسارت، تعدادی از برادران مجروح، در بیمارستان موصل بستری شدند. در بیمارستان، یکی از اعضای «حزب الدعوه الاسلامیه» عراق با بچه…
دوره های تربیت معلم سیدآزادگان در اسارت
در اوایل اسارت در آسایشگاه ۱۵۰ تا ۱۶۰ نفری فقط یک جلد قران کریم وجود داشت. بعد از مدتی تقریباً سال ۶۳ با توجه به…
نامه ی امام(ره) برای یک اسیر ایرانی
نماینده صلیب سرخ نامه اسرا را آورد و زیر نگاه سنگین نگهبان عراقی به آنها داد.همه با عجله پاکت ها را باز کردند تا نامه…
خبر شهادت فرزندم را در اسارت شنیدم
یکی از رفقا را که دچار بیماری روانی شده بود، به بغداد بردند و دو ماه بعد آوردند. پیش از این با هیچ کس هم…