فریاد کشید &#۱۷۱;یا ابوالفضل&#۱۸۷;&#۸۲۰۷;
شما وقتى بعد از پیروزى روى تشک کشتى یا محل وزنهبردارى یا در هر نقطه دیگرى، دستتان را بلند مىکنید، خدا را شکر مىکنید، به…
تفریح طلبگی
ما متٱسفانه سرگرمیهای خیلی کمی داشتیم؛ این طور سرگرمیها آن وقت نبود، البته پارک بود، ولی کم و خیلی محدود، مثلاً در مشهد فقط یک…
خاطره رهبر انقلاب از ۸ شهریور ۱۳۶۰
من بیمار بودم، تازه از بیمارستان خارج شده بودم، در منزلى… استراحت مىکردم و در جریان اوضاع و احوال هم قرار مىگرفتم؛ مرحوم شهید رجایى…
روز اول مدرسه
روز اولی که مارا به مدرسه بردند، یادم است که از نظر من روزی بسیار تیره، تاریک، بد و ناخوشایند بود! پدرم، من و برادر…
مکتب&#۸۲۰۴;خانه
ورود به دنیای تحصیل باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود – در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال…
روزهای تحصیل
باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود – در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال یا پنج سالم بود…
دوران کودکی
ما نان گندم نمیتوانستیم بخوریم، نان جو گندم میخوردیم چون نان گندم گرانتر بود. البته یک دانه نان گندم میخریدیم برای پدرم فقط، ما نان…
والدین
پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته…
پشت این کتاب خوب زیارتنامه نوشتم
همین کتاب «فرمانده من» که ذکر شد، از آن بخشهاى بسیار برجستۀ این کار است. نفس این فکر، فکر مهمى است. آنچه هم که آنجا…
سیل سال ۵۷ در ایرانشهر
آن زمانى که بنده در ایرانشهر تبعید بودم، به مناسبتهاى مختلف، با مسؤولان ارتباط پیدا مىکردیم. آن وقت به بنده گفتند که یک معاونِ استاندار…
از آمریکا می ترسید؟
من و آقاى هاشمى و یک نفر دیگر -که نمىخواهم اسم بیاورم- از تهران به قم خدمت امام رفتیم تا بپرسیم بالاخره این جاسوسان را…
قصه اصحاب کهف را از شما یاد گرفتم
ماه رمضان بود، فکر کردم براى اینها چه مطلبى را مطرح کنم که خوب باشد. به مناسبت حال خودم گفتم که سورۀ کهف را برایشان…
&#۱۷۱;اخلاق&#۱۸۷; که مى&#۸۲۰۷;توانیم داشته باشیم؟
در مسجدى که بنده نماز مىخواندم، بین نماز مغرب و عشا هیچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ همیشه بیرون مسجد هم جمعیت متراکم بود؛ هشتاد…
می&#۸۲۰۴;گفتند نماز نخوانید اما قمه بزنید!
کسى که با مسائل کشور شوروى سابق و این بخشى که شیعهنشین است -جمهورى آذربایجان- آشنا بود، مىگفت: آن وقتى که کمونیستها بر منطقهی آذربایجان…
این سه صلوات، مبارزه است!
در دوران پیش از پیروزى انقلاب، بنده در ایرانشهر تبعید بودم. در یکى از شهرهاى همجوار، چند نفر آشنا داشتیم که یکى از آنها راننده…