امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:47
  • در مکتب امام و رهبری
  • والدین

    پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتاب‌خوان، دارای ‏ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته حافظ شناس که می‌گویم، نه به معنای علمی و این‌ها، به ‏معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ – با قرآن کاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.‏

    ما وقتی بچه بودیم، همه می‌نشستیم و مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ ‏می‌خواند. ماها دورش جمع می‌شدیم و برای ما به مناسبت، آیه‌هایی که در مورد زندگی پیامبران ‏هست، می‌گفت. من خودم اولین‌بار، زندگی حضرت موسی، زندگی حضرت ابراهیم و بعضی پیامبران را ‏دیگر را از مادرم – به این مناسبت – شنیدم. قرآن که می‌خواند به این جا که می‌رسید، بنا می‌کرد به ‏شرح دادن.‏

    بعضی از شعرهای حافظ را که الان هنوز یادم است ـ بعد از نزدیک به سنین شصت سالگی ـ از ‏شعرهایی است که آن وقت از مادرم شنیدم؛ از جمله این یک بیت یادم است:‏

    سحر چون خسرو خاور عَلَم در کوهساران زد
    به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

    ‏***‏

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
    گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    غرض،‌ خانمی بود خیلی مهربان، خیلی فهمیده و فرزندانش را هم ـ البته مثل همه‌ی مادران ـ دوست ‏می‌داشت و رعایت آن‌ها را می‌کرد. پدرم عالمِ دینی بود و ملای بزرگی بود. برخلاف مادرم که خیلی ‏گیرا و حراف و خوش برخورد بود، پدرم مرد ساکت و کم حرف بود، که این تاثیرات دوران طولانی طلبگی ‏و تنهایی در گوشه‌ی حجره بود. البته پدرم ترک زبان بود. ما اصلا تبریزی هستیم؛ یعنی پدرم اهل تبریز ‏و خامنه است. مادرم فارس زبان بود؛ و ما به این ترتیب از بچگی، هم با زبان فارسی، هم با زبان تکی ‏آشنا شدیم و محیط شلوغی بود، منزل ما هم منزل کوچکی بود. شرایط زندگی، شرایط باز و راحتی ‏نبود.

    گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، ۱۴ بهمن ۱۳۷۶


     

    منبع خبر : http://www.khamenei.ir

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *