امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ساعت : ۲۰:۵۰

خاطرات

از سفارت آمریکا تا صدارت آسمان‌ها

گروهی به دانشگاه بازگشتند و به دور از سیاست، پی زندگی خود را گرفتند، گروهی دیگر راهی عرصه سیاست شدند، در این بین، بسیاری از…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

توسل به امام رضا (ع) در زیارت عاشورا

یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسایی و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و تعجب آینه…

1
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

عملیات در آبادان

می دانید که پل آبادان خرمشهر یک جا قطع شده بود ، یعنی شکسته بود و قابل عبور و مرور نبود ؛ بچه ها از…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

جشن حنابندان/بخش دهم

ازمنطقه دور شده ایم . آخرین منورجبهه از دور سوسو می زند ، ناله های ضعیف کاتیوشای خودی را هنوز می توان شنید . منطقه…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

باید رفت

روز بعد هم با گلوله های توپخانه دشمن زیر آتش قرار گرفتیم؛ اما در هر حال با مقاومت و ایستادگی خویش مانعی برای پیشروی دشمن…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

جنگ نفتکش ها ، کابوس قایق های تندرو

دو روز بعد از شب عملیات، پروانه موتور یکی از یدک‌کش‌ها در آب‌های رود کارون، در سیم بوکسل گیر کرد. به اتّفاق جمعی از برادران…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

اسارت و قبول قطعنامه

صندوق قرض الحسنه،کارخیری بو.د که مشکل گشای خیلی ازبچه ها شد.بچه هاباحقوق مختصری که می گرفتند، این صندوق را راه اندختند تا آنهایی که درمواقعی…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

چکامه اسارت

پس از مدتی، یک بیماری داخلی گرفت ومنتقلش کردند بیمارستان. نمازهای خالصانه وخاشعانه اودربیمارستان، دکترآنجا را متأثر کرده بود. بچه هایی که دربیمارستان بستری بودند…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

دنیای اسارت و زندگی آن دوران

ازهمان شب اول دستهای ما آماده شد برای سینه زدن، دستهای آنها نیز بالا رفت برای فرود کابل، باتوم، شلاق بربد نهای نحیف. شب سوم…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

اسرای عاشورایی

حتی فرمانده هم نتوانست آرامشان کند. در که باز شد، ۵۰ سرباز ریختند داخل. یکی از آن کسانی که سینه اش سرخ شده بود، خودش…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

جایگاه حقوق بشر در اسارت کجا بود؟

یک شب، یکی از بچه ها خواب می بیند که نگهبان دارد می آید و با صدای بلند(به جای خود) می دهد. سایر بچه ها…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

اسارت نوجوان به عشق خمینی

مجیدی که هرگز با گردش ماه و خورشید، در گذر زمان هیچ گونه تغییراتی در او پدیدار نگشت. و همچنان همان بسیجی آرمانی، ولائی اردوگاه…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

اسارت و نماز

وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین. کتک ونماز تصمیم گرفتیم نمازجماعت بخوانیم.…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

تراشیدن دیوارهای سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود

9 بچه‌ها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما.…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰

ورزش و تفرح در اسارات

درهمان روزهای اول مرگ عدنان خیرالله، یکی ازمنافقها نامه ای را داده بودبه دست فرمانده اردوگاه. فرمانده ازاوپرسیده بود که این نامه برای چیست واوجواب…

0
۲۶ بهمن ۱۳۹۰