روز اول جنگ در دانشکده افسری چه گذشت
روز دوشنبه ۳۱ شهریور سال ۵۹ بود. دانشجویان دانشکدهی افسری پس از سپری کردن تعطیلات تابستانی برای آغاز سال تحصیلی جدید، در دانشگاه اجتماع کرده…
دیدار آیتالله بهاءالدینی با فرمانده ارتش ساعت ۱۱ شب
امیر سیفی معاون نیروی انسانی ارتش جمهوری اسلامی خاطرات زیادی با شهید علی صیاد شیرازی دارد. وی یکی از خاطراتی را که به خوبی در…
یادداشتی که همیشه همراه شهید همت بود
یکی از معضلات عمده شهید همت در جایگاه فرمانده جدید تیپ ۲۷ محمدرسولالله(ص) طی عملیات رمضان، جوسازیهای جدید جریان مرموز مسلط بر سپاه منطقه ۱۰…
روایت فرمانده سپاه از روزی که پشت در سپاه مانده بود
سردار «محمدعلی جعفری» فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سالهای دفاع مقدس، به نام نظامیاش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب «کالک های…
روایت سعید قاسمی از عملیات رمضان
۳۰تیرماه سالروز شرکت لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) در مرحله سوم از مراحل پنجگانه عملیات رمضان است. تیپ ۲۷ پس از بازگشت از سوریه برای…
شهید همت: ما باید برای فحش شنیدن ساخته بشویم
با ربوده شدن احمد متوسلیان در لبنان، مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ ۲۷ از جانب فرماندهی کل سپاه، به محمدابراهیم همت واگذار شد. این اتفاق هم…
ماجرای بازداشت ۴۸ ساعته حاج همت
مگر می شود کسی نام سردار خیبر را نشنیده باشد. سردار حاج محمدابراهیم همت نه تنها برای اهالی جبهه و جنگ بلکه برای تمامی افرادی…
ماجرای ملاقات حاج احمد متوسلیان با مقام معظم رهبری در سال ۶۱
در ۱۷ خرداد ۱۳۶۱ حاج احمد متوسلیان همراه با فرماندهی وقت کل سپاه ملاقاتی را در محل ریاست جمهوری با ایت الله العظمی خامنهای که…
علمدار گردان علی اصغر که بود؟+تصاویر
گزارشی از زندگی شهید حسین اسکندرلو حسین در روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۱ در خانوادهای پارسا و مستضعف از اهالی جنوب تهران به دنیا…
روایتی از خودکار بیت المال که دست آقا مهدی بود…
شهید جاویدالاثر «مهدی باکری» از بچههای همین انقلاب است و چند سالی هم از شهادتش نمیگذرد؛ او یکی از هزاران شهیدی است که بیتالمال و…
همدردی به روش شهید صیاد شیرازی
علی یک همکلاسی داشت که پدرش رفتگر بود. زمستان آن سال خیلی سرد بود و من یک بارانی گرم برای علی گرفتم یک بار بعد…
روایتی از برخورد احمد متوسلیان با زن و بچه تفنگچی کومله
احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیادهرو نشسته و گریه میکند، احمد رفت…