امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۱۲:۵۷

اندیشه در اسلام – قسمت دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

آثار اندیشه

باارزش‏ترین نیرویى که خداوند متعال به انسان عنایت کرده، براساس آیات قرآن و روایات، به طور مسلّم نیروى اندیشه است. نتیجه این نیرو و قدرت، با توجه به ارزشى که دارد، باعث حرکت انسان است. وقتى از امام ششم علیه السلام از نتیجه اندیشه و عقل مى‏پرسند، امام مى‏فرمایند:

«ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان »۱ .

دو محصول حرکت فکر و عقل، بهشت و عبادت است.

هم‏چنین مى‏فرمایند: «وقتى که خدا نیروى فکر را آفرید، پروردگار بزرگ عالم به او خطاب کرد: من هیچ عنصرى را محبوب‏تر از تو در این عالم خلقت، خلق نکردم و به دلیل این محبوبیتى که پیش من دارى، تو را در محبوب‏ترین خلقم که انسان است قرار مى‏دهم»۲.

در گفتار حکما و نوشته‏هاى بزرگان آمده که اگر ما تمام این عالم را به منزله یک درخت فرض کنیم، انسان شاخه‏اى بر این درخت است که بهترین میوه آن عبارت از عقل و نیروى اندیشه مى‏باشد ؛ که ما را با حقایق عالى عالم پیوند مى‏دهد، اگر تمام اعضا و جوارح و برون و درون انسان در تصرف حکومت آن قرار گیرد و خود آن هم در تصرف نبوّت و امامت قرار بگیرد، از انسان، بهترین عنصر آفرینش را خواهد ساخت.

انبیا و ائمه بدون جهت از کسى تعریف نمى‏کردند. تعریف آنها از مردم، تنها در نیروى اندیشه آنها متمرکز بوده است. هرگاه در پیشگاه آنان از کسى تعریف مى‏کردند، از چگونگى عقل او مى‏پرسیدند که آیا تعطیل است یا کار مى‏کند؟ فکر او چه مى‏کند؟ معطل است یا در کار است؟ آیا انسانى است که در همه امور بدون اندیشه عمل مى‏کند یا موجودى است که پیش از اقدام به هر کارى فکر مى‏کند؟

اگر کسى بگوید که من خود را به فکر کردن عادت داده‏ام، اما گاهى فکرم به جایى نمى‏رسد، پروردگار چنین شخصى را دعوت کرده که فکرت را به فکر دانشمندان، تجربه دیدگان، روشن بینان و به فکر عالى‏تر از خودت متّصل کن که حتماً به نتیجه مى‏رسى.

هیچ زمینه‏اى در حیات انسان، عالى‏تر و بهتر از زمینه اندیشه و فکر نیست. فکر به انسان، نور و حقیقت مى‏دهد و او را به ملکوت عالى عالم راهنمایى مى‏کند.

در مدار عقل نه شهوت

در آثار اسلامى پنج نوع فکر را براى ما بیان کرده‏اند. هر انسانى مى‏تواند در فضاى این پنج نوع فکر پرواز کند:

«التفکر على خمسه اوجه »۳ .

فکر در پنج مرحله امکان صورت گرفتن دارد.

بى‏ارزش‏ترین انسان‏ها با قرار گرفتن در مدار اندیشه، به انسان‏هاى ارزش‏مند تبدیل مى‏شوند. انسان آن‏گاه که از مادر متولد مى‏شود، از نظر وجودى بسیار کم ارزش است، با قرار دادن تمام برنامه‏هایش در مرکب اندیشه، مى‏تواند خود را به ارزش بى‏نهایت برساند. قدرت فکر، وجود انسان را پرواز مى‏دهد و به لقاى خدا مى‏رساند، آن‏جا که کسى قدرت محاسبه ارزش انسان را ندارد.

اى برادر تو همان اندیشه‏اى

مابقى خود استخوان و ریشه‏اى4

شما باید خود را خرج مقام عالى وجودت که عقل است، بنمائى، نه خرج مقام پایین وجودت که شهوت است. اگر بخواهى یک پارچه خرج شهوت شوى، در کوره پُر حرارت شهوت آب مى‏شوى و دیگر از انسانیتت براى ارزیابى، هیچ چیزى باقى نمى‏ماند، اما اگر خرج مقام عالى وجودت که اندیشه و عقل است شدى، دائماً عظمت پیدا مى‏کنى. امیرالمؤمنین علیه السلام تابلوى زیبایى دارند که بسیار باارزش است. ایشان مى‏فرمایند:

«أصل الإنسان لُبّه وعقله دینه ومروته »۵ .

واقعیت، حقیقت، و ریشه انسان مغز او است و عقل انسان، پایبند دین و مردانگى او است.

در ادامه حدیث آمده است:

«وان یعلم حیث یجعل نفسه »۶ .

اگر بفهمى و این ریشه و این پایبند بودن را براى خودت قرار بدهى .

عقل در این جمله به معناى پایبند است. هنگامى‏که شترها را در سفرها براى استراحت مى‏خواباندند، به زانوى آنها زانوبند مى‏بستند تا شتر نتواند بلند شود و گم شود و یا بار صاحبش را بردارد و در دل کویر ناپدید گردد . این عقل در روایت به معناى همین زانوبند است ؛ بنابراین، ریشه هر انسانى مغز اوست و باید به ریشه برسد که اگر به ریشه رسید، شاخ و برگش زنده مى‏ماند و همه میوه‏هایش نیز شیرین خواهد بود، اما اگر بخواهد فداى فرع شود که شهوت و شکم است، تمام شاخ و برگش، میوه تلخ مى‏دهد. نگاه به نامحرم، به دست آوردن و خوردن هر چیزى، قدم نهادن به هرجا که انسان دلش بخواهد و گوش دادن به هر صدایى، میوه‏هاى شیرینى نیستند.

فرار شیطان از پیروان در قیامت

انبیا مردم را مى‏ترساندند از این‏که ظاهرشان خوش نما، ولى باطنشان آن‏قدر تلخ باشد که خود شیطان هم از آنها فرار کند، زیرا شیطان در قیامت از دست همه مُریدانش از بس که بوى بد و تلخ مى‏دهند، فرار مى‏کند، در حالى‏که او خود این تلخى‏ها را به آنها داده است. شیطان روز قیامت حاضر نیست حتى با یکى از دوستان خود بسازد، از این رو مى‏گوید: موجودیت انسان‏هایى که تمامشان اهل جهنم شده‏اند، به من ربطى ندارد.

شفاعت اهل‏بیت از پیروان

اما آنجا که، انبیا و ائمه قدس سرهما مى‏ایستند و در روز قیامت به پروردگار عرض مى‏کنند : اى مولاى ما، اگر دست اطاعت کنندهاى ما را در دست ما قرار ندهى، ما در بهشت قدم نمى‏گذاریم. نوشته‏اند که فاطمه زهرا علیه‏السلام کنار در بهشت مى‏ایستد و مى‏گوید: خدایا اگر همه پیروان پدرم و شوهرم و بچه‏هایم وارد بهشت نشوند، من وارد بهشت نخواهم شد، اما ابلیس و شیطان، نمرود و فرعون، یزید و معاویه، روز قیامت به هیچ وجه حاضر نیستند حتى با یکى از مریدان خود روبه‏رو شوند ؛ بنابراین، کسانى‏که شما را به گمراهى کشانده‏اند، در قیامت از دستتان فرار مى‏کنند و کسانى‏که شما را هدایت کرده‏اند، مى‏ایستند تا نجاتتان دهند ؛ از این‏رو، عقل نجات‏دهنده و شهوت هلاک‏کننده است ؛ البته این شهوتى که مى‏گوییم به معناى غریزه زن گرفتن مرد یا شوهر کردن زن یا بچه‏دار شدن نیست، زیرا این یک امر طبیعى و فطرى است، بلکه مراد از شهوت، خارج از حدود الهى زندگى کردن است .

« فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ » ؛ آنها ( که خارج از دستور الهى به ارضاى شهوت مى‏پردازند ) تجاوزکاران به حریم پروردگارند ۷.

ریشه تو مغز توست و زانو بند تو در همه امور، دین و مردانگى‏ات است. آن حالت مردانگىِ توأم با حیا و شجاعتت را تقویت کن، همان حالت عالى روحى که اگر با شجاعت و حیا مخلوط گردد، مردانگى نامیده مى‏شود. نشانه مردانگى این است که به هیچ وجه زیر بار امور پست نرود. آن کسى‏که داراى مردانگى است محال است دستش را نزد مردم پست دراز کند، او کسى است که پاى هر حرفى مى‏زند و قولى که مى‏دهد پایبند است ، و اگر نمک کسى را خورد، محال است به او خیانت کند.

حکایت میرغضب و نان و نمک مجرم

حکایت کرده‏اند که سلطانى به دلیل اشتباه فردى بر او غضب کرده بود. به میرغضب گفت که سر او را قطع کن. میرغضب مجرم را برداشت و بیرون آورد و به او گفت: آماده شو مى‏خواهم سرت را از بدن جدا کنم. گفت: میرغضب معمولاً کسانى‏که مى‏خواهند کشته شوند، چند تقاضا مى‏کنند، من یک تقاضا بیشتر ندارم. نه مى‏خواهم زن و بچه‏ام را ببینم، نه اجازه خواندن دو رکعت نماز را دارم، نه مى‏خواهم کسى را پیدا کنم تا شفاعت مرا کند، بلکه گرسنه گرسنه‏ام و دلم نمى‏خواهد در حال گرسنگى کشته شوم. اگر ممکن است مقدارى غذا براى من بیاور، ولى غذایى که مرا سیر کند.

میر غضب گفت: من پول ندارم، غذاى حاضر هم نداریم.

مغضوب گفت: من خودم پول دارم و بعد مقدارى پول به او داد.

میرغضب هم پول را گرفت و غذاى بسیار خوشمزه‏اى آماده کرد و آورد. مغضوب شروع به خوردن کرد و دائما مى‏گفت به به، دستت درد نکند، ممنونم، عالى است، یک لقمه هم تو بخور.

میرغضب گفت: گرسنه نیستم.

مغضوب گفت: خیلى بد است که انسان مشغول خوردن غذاى خوشمزه‏اى باشد و کسى هم نگاهش کند و چیزى نَخُورد. من طبعم قبول نمى‏کند ؛ از این رو میرغضب هم مشغول خوردن غذا شد. بعد که غذا تمام شد، گفت: آماده‏اى گردنت را بزنم.

مغضوب گفت: آیا مردانگى است که نمک مرا خورده‏اى و مى‏خواهى گردن مرا بزنى؟

میرغضب رو به او کرد و گفت: اى مجرم، ماهرانه مچ مرا گرفتى. اتفاقا میرغضب هم از آنهایى بود که روح مردانگى داشت. دستانش را روى چشمانش گذاشت و سرش را برگرداند و اشاره کرد و گفت: تو آزادى هر چند خودم گرفتار شوم.

مردانگىِ هانى در نگه‏دارى مسلم

هانى بن عروه، مسلم را به خانه‏اش آورده بود، در حالى که وضع کوفه به هم ریخته بود. مسلم به هانى گفت: وضع شهر بسیار بد است، امکان گرفتار شدن شما هم هست، اگر اجازه بدهید، مى‏روم. هانى گفت: من سرم را در راه این مهمانى تو گذاشته‏ام. نباید بروى، آخرش این است که مأموران یزید تو را در خانه من پیدا کنند و بگویند که حکم نگه داشتن مسلم بن عقیل پرداخت سرت است. ما سرمان را پرداختیم. مردانگى بزرگى است که بگوید در این فضاى پر از وحشت، نه مهمانم را بیرون مى‏کنم و نه حاضرم که مهمانم برود، گرچه به قیمت از دست دادن سرم باشد8.

نه از بستن نه از کشتن نه دارم هیچ باکى

من از آن روزى که این جا پانهادم ترک سرگفتم

انسان باید مرد باشد، چه کسانى‏که در لباس مردى ظاهرند و چه کسانى‏که در لباس زن هستند. زن هم باید مانند مرد مردانگى داشته باشد. این کمال نامردى است که کسى پس از ده سال ازدواج که صاحب پنج فرزند هم شده، حالا بگوید که از قیافه زنم خوشم نمى‏آید و خواستار ازدواج با زن دیگرى هستم. این دلیل پستى و نامردى آن مرد است. از این نامردها هم فراوانند. اسلام هم اینها را نامرد مى‏داند. کمال نامردى آن‏جاست که کسى پول دارد، اما خرج نمى‏کند. کسى‏که آبرو دارد و مى‏تواند براى دیگران گرو بگذارد و کار دیگران را حل کند، اگر این کار را نکند، نامرد است.

مردانگى مسلم در برابر ابن زیاد

هانى پس از این‏که مانع رفتن مسلم شد به او گفت: من مقدارى کسالت دارم، اگر ابن زیاد بفهمد که من حالم خوب نیست، چون رئیس قبیله هستم و چهار هزار مسلح زیر دست و به فرمان من هستند، حتماً به دیدن من مى‏آید. تو از این فرصت استفاده کن و پشت پرده مخفى شو، وقتى ابن زیاد آمد من سرش را گرم مى‏کنم، بعد علامت که دادم بیرون بیا و او را بکش و عراق را از شرّ حکومت یزید رها ساز، اما هنگامى‏که ابن زیاد به دیدن هانى آمد، هانى هر چه علامت داد، مسلم بیرون نیامد تا سرانجام ابن زیاد رفت.

هانى گفت : چرا نیامدى؟ مسلم در پاسخ گفت :

«الاسلام قَیّد الفِتْک »۹ ؛

زانوبندى مثل دین به من خورده بود.

دین اجازه نمى‏دهد که دشمن را به نامردى بکشم. رو در روى دشمن حاضر به جدال هستیم، اگر کشته شدم، به بهشت مى‏روم و اگر کشتم، در راه خدا کشتم، اما حاضر نیستم کسى را به نامردى بکشم. انسان باید مرد باشد. منافقانى که در کشور ما پیدا شدند ـ البته نه گول خورده‏ها که توبه کردند و به اشتباه خود پى بردند ـ و عمدى داخل خط نفاق رفتند و هنوز هم هستند، نامردترین مردم روزگارند. انسان باید با دشمن هم مردانگى داشته باشد.

نشانه‏هاى مرادنگى

مردانگى هم نشانه‏هایى دارد. یک نشانه مردانگى، گذشت است. حضرت

على علیه السلام بالاى منبر مشغول سخنرانى بود که از وسط جمعیت یکى از خوارج نهروان بلند شد و فریاد زد :

«قاتله اللّه‏ کافراً، ما أفقهه »۱۰ ؛

خدا او را بکشد چقدر فقیه و عالم است .

همه خشمگین شدند. امیرالمؤمنین علیه السلام به جمعیت رو کرد و فرمود: او وسط جمعیت بلند شد و فقط به من خطاب کرد، کارى نکرد، فقط مرا نفرین کرد. بعد به همان مرد فرمود: بفرما، من دنباله صحبتم را ادامه بدهم11. کسى که حس انتقام‏جویى دارد، مردانگى ندارد. مرد کسى است که وقتى قدرت پیدا مى‏کند، گذشت کند.

حکایت عجیب مردانگى ( ۱ )

روزى جوانى دخترى را دیده و پسندیده بود. دختر هم دختر باسواد و باکمالى بود، وضع مالى‏شان هم خوب بود، از نظر زیبایى هم کم‏نظیر بود. هنوز عقد نکرده، بلکه فقط هم‏دیگر را دیده بودند تا دو سه سال دیگر ازدواج کنند. پسر که مجبور بود براى اتمام تحصیلاتش به خارج برود، به این خانواده خبر داد که حدود سه تا چهار سال براى گرفتن فوق لیسانس باید به خارج از کشور برود. گاهى میان این دختر و پسر، نامه مؤدبانه‏اى ردّ و بدل مى‏شد. پسر در اروپا با انسان‏هاى فراوانى برخورد داشت، مسیحى، غیر مسیحى، اما قول داده بود که با این دختر ازدواج کند، مرد بود، مردانگى داشت.

مدتى گذشت. پسر دید که پاسخ نامه‏اش نیامد. نامه دیگر نوشت، اما باز پاسخى نیامد. بسیار ناراحت شد. چه شد که دختر پاسخ نامه مرا نداد. پیش خودش فکر

کرد که شاید خواستگار دیگرى پیدا کرده و مى‏خواهد با او عروسى کند. کسى‏که زیباتر و بهتر از من است، اما هیچ کدام از اینها نبود، بلکه دلیلش این بود که دختر یک روز صبح از خواب بیدار مى‏شود و بر اثر یک حادثه درونى، بینایى‏اش را از دست مى‏دهد. معالجه هم مى‏کنند، اما دکترها مى‏گویند که فایده ندارد. دختر که هفده سال بیشتر نداشت، به خود گفت، چه فایده‏اى دارد که پاسخ نامه را بنویسم. اگر هم در پاسخ نامه بنویسم که دو چشمم را از دست داده‏ام، او به چه رنج سنگینى دچار خواهد شد. پاسخ نمى‏نویسم تا فراموشم کند. پسر درسش تمام شد، با ناراحتى نامه‏اى نوشت و آمدنش را خبر داد که فلان ساعت هواپیما در مهرآباد مى‏نشیند. از هواپیما پیاده شد، پدر و مادر و خویشاوندان آمده بودند، اما از اقوام زنش خبرى نبود، به مادرش گفت: چه شده که آنها نیامدند؟

مادر، هیچ چیزى نگفت، تا این‏که به خانه رسیدند. همین‏که چمدان‏ها را گذاشت، به مادرش گفت که مى‏خواهد به خانه دختر برود. در خانه دختر را مى‏زند. سالن پایین روبه روى در بود، در را باز مى‏کنند.

مادر دختر مى‏گوید، بفرمایید. دختر ته اتاق نشسته بود، ولى هیچ عکس‏العملى نشان نمى‏داد. پسر خیلى ناراحت شد، اما چیزى نگفت. سلام کرد، دختر جواب داد و زار زار گریه کرد.

به مادرش گفت که چرا به من محل نمى‏گذارد. مادرش غش کرد. ریختند به هوشش آوردند. به پسر گفت که دختر من به علت یک ناراحتى درونى بینایى‏اش را از دست داده است. به این دلیل نامه‏هایت را جواب نمى‏داد. شما هر فکرى مى‏خواهید بکنید.

پسر گفت: من هیچ فکرى ندارم. من غیر از این دختر با کسى ازدواج نمى‏کنم. دختر را عقد کرد، عروسى گرفت و زندگى را با او شروع کرد. من دیگر اطلاعى ندارم، ولى پسر بسیار مرد بود. برخلاف بعضى‏ها که خیلى نامردند. دختر را عقد کرده، هشت ماه هم هست که با او رفت و آمد دارد، یک مرتبه مى‏گوید دلم را زده است، دیگر او را نمى‏خواهم. دختر به مادرش مى‏گوید که دیگر از این پسر خوشم نمى‏آید. اما کسانى‏که مردانگى دارند، آن‏قدر آقا هستند که حتى اگر به کسى علاقه نداشته باشند، بروز نمى‏دهند و با کمال محبت با او زندگى مى‏کنند.

حکایت عجیب مردانگى (۲)

شخصى بود که اوایل طلبگى اسمش را فراوان مى‏شنیدم، حتى درس هم که مى‏خواندم، زنده بود. حدود سال ۵۵ یا ۵۶ از دنیا رفت. یکى از انسان‏هاى بى‏نظیر کشور ما بود که مراجع هم او را مى‏شناختند. یک بار شخصى به او گفت: شما با همسرت چگونه زندگى مى‏کنى؟

گفت: من پنجاه سال است که با همسرم زندگى مى‏کنم، با این‏که بسیار باکمال و با سواد است، ولى خیلى بدقیافه است، با این‏حال، پنجاه سال است که با او زندگى بسیار خوب و عالى دارم. پرسیدند: چگونه؟ گفت: من بسیار به او احترام مى‏گذارم، چون او بزرگ‏تر از من است. پیامبر صلی الله علیه و آله مى‏فرماید به بزرگ‏تر خود احترام بگذار. او خیلى به من احترام مى‏گذارد، چون من بسیار خوشگل‏تر از او هستم. بعضى‏ها خیلى مردانگى دارند.

این حکایت خواندنى است

در تهران واعظى بود که خواهرى به سن ۳۳ داشت. به اندازه‏اى این دختر بدقیافه بود که هر کس براى ازدواج با او مى‏آمد، اصلاً نمى‏نشست تا چایى بخورد، مبادا روح دختر شکسته شود. بالاخره یکى حاضر شد با او ازدواج کند، اما درست او را ندیده بود. شب عروسى طبق همان مراسم قدیم تهران، آمدند که دختر را در سن ۳۴ سالگى ببرند، وقتى او را آرایش کردند بدتر شد ـ آن وقت‏ها آرایش نمى‏گفتند، بلکه بَزک مى‏گفتند ـ که اگر بزکش نمى‏کردند، قیافه طبیعى خودش بهتر بود. عروس را بردند. شب عروسى وقتى عروس و داماد کنار هم قرار گرفتند، این داماد بیچاره، چادر عروس را برداشت، دید عجب چیزى است. دختر خواست بگوید براى خدا … هنوز حرفش تمام نشده بود که داماد حرفش را قطع کرد و گفت: راست مى‏گویى براى خدا. بگذار ما هم با وجود مقدّس او معامله کنیم. آیا حالا چون تو بد قیافه هستى، نباید شوهر کنى؟

براى من نقل کرده‏اند که تا دم مرگ آن برادر و خواهر و آن شوهر در آن خانه رفت و آمد مى‏کردند و با هم رفیق بودند و عاشقانه این مرد با این زن ازدواج کرد، این مردانگى است.

اقسام فکر و اندیشه

یک مقاله باارزشى که اقسام اندیشه را بر اساس روایات و آیات بیان مى‏کند، براى شما بیان کنم :

«التفکر على خمسه أوجه » . فکر در پنج چیز باید صورت بگیرد:

۱ . «فکره فى آیات اللّه‏ ویتولد منه التوحید والیقین »۱۲ . نخستین صورت از صور تفکر اندیشه و فکر در آیات خداست.

آیات خدا هم بر سه نوع است: آیات آفاق ـ که بعدا شرح خواهیم داد ـ آیات أنفس و آیات شرعى. نتیجه این فکر، توحید است و پس از آن یقین مى‏باشد. درباره

آیات خدا فکر کن. معناى دقیق آیات در فارسى همان نشانه‏هاست، زیرا هر عنصرى در این عالم، نشانى از وجود حضرت حق است ؛ یعنى همه حیثیت عنصر نشان مى‏دهد که من خدا دارم، صاحب، ناظم، کارگردان و مالک دارم. مالک من حکیم و عادل است. فکر کن درباره آن چه نعمتهایى در اختیار توست.

در مورد یک لقمه نان خالى تا انواع غذاها فکر کن. در همین یک دانه گندم، خداوند متعال شانزده نوع ویتامین با یک نظام خاص براى بدن تو کنار هم‏دیگر چیده است، کم و زیاد هم ندارد. کافى است که یک دانه از این ویتامین‏ها به هم بخورد و سبب اذیّت و آزار شما شود.

در همین معده که پرده نازکى است و نعمت‏هاى خوردنى در آن مى‏ریزى، فکر کن. وقتى معده خالى باشد، معده‏ات کوچک است. اندازه دو مشت است که روى هم بگذارى، ولى وقتى کار مى‏کنى و عرق مى‏ریزى و زحمت مى‏کشى، خسته مى‏شوى و انرژى‏ات مى‏سوزد و به غذا نیاز دارى، این معده بیچاره هم که هیچ چیزى داخلش نبوده، به تناسب حجم غذا خودش را بزرگ مى‏کند، معده‏اى که بسیار نازک است، هشتاد سال در برابر این همه خوراکى‏ها خودش را بزرگ کرده، حتى یک جایش هم پاره نشده است، درباره آن فکر کن. آیا ممکن است معده خدا نداشته باشد؟

در نعمت‏ها فکر کن. انگور وقتى انگور است، هشت یا نُه نوع خاصیت دارد، بر خلاف کل میوه‏ها که وقتى کهنه مى‏شوند، مى‏گندند، سیب وقتى هشت تا نُه روز بماند، لک مى‏گیرد و بعد از لک هم مى‏گندد. خربزه بماند، شل مى‏شود و مى‏گندد، اما وقتى انگور بماند کشمش مى‏شود و آثارش از خود انگور تازه براى بدن بیشتر است. یک اثرش کم کردن درد رماتیسم است. درباره این همه نعمت باید فکر کرد تا از این اندیشه، شکر متولد شود.

واقعا خدا چه نعمتهایى آفریده است؟ فعلاً نمى‏توان به شرح هر کدام پرداخت، زیرا یکایک این پنج قسمتى که براى شما مى‏خوانم، هرکدام چندین ماه بحث دارد.

استخوان سازى بدن، توحید محض است. استخوان‏هاى انگشت‏ها باید قلمى باشد و هرکدام هم باید مِفصلى داشته باشد که این انگشت‏ها، راحت باز و بسته شوند. استخوان‏هاى مچ یک مقدار باید زخیم‏تر باشد و بیشتر حجم داشته باشد. دو آرواره به همه ما داده است. آرواره پایین را متحرک قرار داده که به طرف راست و چپ و پایین و بالا و عقب حرکت مى‏کند، ولى آرواره بالا ثابت است.

فکر کن. اگر خدا بخواهد یک مقدار آرواره بالا را شل کند تا آخر عمر نمى‏توانى یک کلمه سخن بگویى، چون فضاى دهان نمى‏تواند کلمات را بگیرد.

۲ . «وفکره فى نعمه اللّه‏ ویتولد منه الشکر و المحبت» ۱۳ . اندیشه و فکر کردن در نعمت‏هاى خداست که نتیجه آن شکر و عشق است.

۳ . «وفکره فى وعید اللّه‏ ویتولد منه الرهبه» ۱۴ . یکى هم فکر در آیات عذاب در قرآن که نتیجه‏اش ترس است و این ترس هم کمربند و زانوبند است. قرآن را بردارید، بخوانید و ببینید که درباره مجرمان، فاسقان، ظالمان، مسرفان و عاصیان چه فرموده است.

۴ . «وفکره فى وعد اللّه‏ ویتولد منه الرغبه »۱۵ . یک اندیشه هم اندیشه در وعده‏هاى خداست که نتیجه‏اش میل به برنامه‏هاى الهى است. آیات بشارت قرآن را بخوانید، ببینید پروردگار به نیکوکاران چه وعده‏هایى داده است تا خوشحال و تقویت شوید و کار خوب انجام دهید.

۵ . «وفکره فى تقصیر النفس فى الطاعات مع احسان اللّه‏ ویتولد منه الحیاء »۱۶ . یک فکر هم فکر در این است که نفس ما در عبادت خدا در این عمر، با این همه نمکى که از خدا خوردیم، وقت بسیار کمى گذاشته است و این فکر در تقصیر نفس در عبادت خدا، سبب حیاى از پروردگار است.

——————————————————————————–

۱ . الکافى : ۱/۱۱، حدیث ۳ ؛ وسائل الشیعه : ۱۵/۲۰۵، حدیث ۲۰۲۸۸ ؛ بحار الأنوار :۳۳/۱۷۰، حدیث ۴۴۷.

۲ . مسند زید : ۴۰۹. ۳ . المواعظ العددیه : ۳۵۴.

۴ . مثنوى معنوى ، مولوى.

۵ . الأمالى، شیخ صدوق : ۳۱۲ حدیث ۳۶۱/۹.

۶ . الأمالى، شیخ صدوق : ۲۴۰، حدیث ۹؛ بحار الأنوار : ۱/۸۲ ، حدیث ۲.

۷ . مؤمنون (۲۳) : ۷ .

۸ . منتهى الآمال : ۳۷۶.

۹ . الکافى : ۷/۳۷۵، حدیث ۱۶ ؛ بحار الأنوار : ۴۷/۱۳۷ حدیث ۱۸۷.

۱۰ . نهج البلاغه خطبه ۴۲۰.

۱۱ . ؟؟؟

۱۲ . مواعظ العددیه : ۳۵۴.

۱۳ . مواعظ العددیه : ۳۵۴.

۱۴ . مواعظ العددیه : ۳۵۴.

۱۵ . مواعظ العددیه : ۳۵۴.

۱۶ . مواعظ العددیه : ۳۵۴.

منبع: پایگاه استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *