امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۱ ساعت : ۱۸:۱۴

اندیشه در اسلام – قسمت اول

به نام خدا

مرکز اندیشه در وجود انسان

یکى از بحث‏هاى بسیار مهم و پرارزش اسلام، بحث اندیشه است. امید است خداوند متعال به همه ما توفیق دهد تا با خواندن قرآن و فرمایشات پیامبر و ائمه اطهار و اندیشه در آن، بتوانیم آثارى الهى ـ تربیتى از وجود خود بروز دهیم، به ویژه با شنیدن این مسائل، از بسیارى از گناهان و خطاها و اشتباهات و شهوات دور بمانیم.

در مقدمه لازم است روایت کوتاهى را در مورد مسئله اندیشه در مرگ بیان کنیم و به توضیح آن بپردازیم و آن این‏که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اصرار داشتند که بیش از همه چیز به یاد مسئله مرگ و انتقال به عالم دیگر باشید و درباره آن بیشتر فکر کنید.

کلمه‏اى که محور سخن پیامبر است، کلمه اندیشه و فکر است. مرکز فکر و اندیشه در وجود انسان، عقل مى‏باشد و مرکز فهم حقیقت هم پس از اندیشه، قلب است. وقتى که مغز یا به تعبیر قرآن، لبّ و یا عقل و قلب، وظیفه خودشان را انجام دهند، به یقین، تمام درهاى رحمت خدا به روى انسان باز شده، تمام درهاى شرّ به روى انسان بسته مى‏شود.

حکماى بزرگ الهى در نوشته‏هاى خود به این مطلب اشاره کرده‏اند که مرکز اندیشه، براى حرکت دادن انسان به نتیجه‏اى مثبت، مَرکبى است که هیچ موجودى

در این آفرینش، سرعت سیر او را ندارد، فرق نمى‏کند که انسان در نتیجه یا عاقبتِ چه کارى مى‏خواهد فکر کند. اسلام بسیار علاقه‏مند است که مرد و زن، پیش از انجام هر کارى فکر کنند و اگر فکرشان به جایى نرسید، از فکر دیگران استفاده نمایند.

رابطه اندیشه و مشورت

مسئله باعظمت مشورت هم از همین جا ناشى شده است، که قرآن مجید در چند آیه، سفارش خود را به مشورت بیان مى‏کند، حتى بزرگان دین ما مشورت و استشاره را بر استخاره با قرآن مقدّم مى‏دانند. اصولاً کلمه استخاره، ابتدا در مورد قرآن یا با تسبیح نبوده، بلکه از این‏جا ناشى شده که فردى در مورد کارى دنیایى یا آخرتى، که فکرش به جایى نمى‏رسید و بر سر دوراهى بود و عاقبت مسئله را نمى‏فهمید، با کسى که تجربه بیشترى داشت مشورت مى‏کرد و از راه مشورت به نتیجه مى‏رسید. انسان‏ها در تمام کارها لازم است فکر کنند و سپس وارد کار شوند، به ویژه کارهایى که یک عمر دامن گیر آنها خواهد شد، مانند مسئله ازدواج، کسب، خرید منزل، برخورد با اجتماع و یا حرف زدن ؛ براى مثال، اسلام مى‏گوید: انسانى که مى‏خواهد با همسر یا بچه‏ها و یا دوستانش حرف بزند و یا با کسى شوخى کند تا او را بخنداند یا خوشحال کند و از کسالت در آورد، ابتدا باید فکر کند.

فکر پیش از عمل

امیرالمؤمنین علیه السلام در جمله‏اى مى‏فرمایند: زبان مردم عاقل و بااندیشه پشت قلبشان است و زبان مردم بى‏اندیشه جلوى قلبشان۱٫ عاقل مى‏گوید، پشیمانى هم ندارد، ولى جاهل اول مى‏گوید و بعد پشیمان مى‏شود ؛ البته بیمارى جهل درمان‏پذیر است. کسى‏که مى‏گوید من نمى‏فهمم، نمى‏دانم، عقلم قد نمى‏دهد و فکرم به جایى نمى‏رسد، خیلى راحت درمان‏پذیر است.

راه درمان جهل

امیر المؤمنین علیه السلام راه درمان جهل را این طور معرفى مى‏فرمایند: گوش را وقف زبان‏هاى پاک اندیشمندان و عالمان و آگاهان کنید تا عقل طبیعى شما به عقل مسموع تبدیل شود.

عقل را با حرف‏هاى عالى تغذیه کنید، با بیداران ارتباط برقرار نمایید.

«خذ العلم مِن افواه الرجال »۲ .

بزرگان دینى را ببینید و به حرف‏هایشان گوش دهید.

در تاریخ فراوان اتفاق افتاده که گاهى بزرگى کلمه‏اى را گفته و همین یک کلمه جوش و خروشى در شنونده ایجاد کرده و سبب شده که آن شنونده در آینده، منشأ عالى‏ترین آثار در یک جامعه شود.

تأثیر کلام در عمل انسان

زمانى که نوبت حکومت کردن عمر ابن عبد العزیز رسید، یکى از بهترین کارهاى ایشان در اوایل حکومتش این بود که چون تمام قدرت مملکت در او متمرکز بود، توانست از قدرتش استفاده کند و ناسزا گفتن به امیرالموءمنین را که از آثار شوم دوران حکومت معاویه بود، از خطبه‏هاى نماز جمعه، سخنرانى‏ها، نوشته‏ها، خانه‏ها وجامعه جمع کند و با قدرت بسیار جلوى این کار بایستد.

روزى یکى از دوستان از او پرسید : شما که از خانواده اموى هستید، به چه دلیل در برابر این فرهنگ غلط که در همه جامعه اسلامى ریشه دوانده بود، ایستاده‏اید؟

چون چنین انتظارى از عمر بن عبد العزیز نمى‏رفت، چرا که این مسئله از زمان معاویه تا زمان عمربن عبدالعزیز نزدیک پنجاه سال ادامه داشت.

وى در پاسخ گفت : در ایّام کودکى روزى در مکتب، به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام ناسزا گفتم. معلم من شنید. مرا صدا کرد و گفت: پسر جان قرآن خوانده‏اى؟ گفتم: بله. گفت: آیه شریف مربوط به بیعت رضوان را در قرآن دیده‏اى؟ گفتم: بله. گفت: على ابن ابى‏طالب از افراد بیعت رضوان بوده یا نه؟ ـ بیعتى با پیامبر صلی الله علیه و آله انجام شد که خداوند متعال در پى آن بیعت در قرآن از بیعت کنندگان اعلام رضایت حتمى کرد که اوّل آنها امیرالمؤمنین علیه السلام بود ـ گفتم: بوده. گفت: آیا پس از این‏که خدا در قرآن از على علیه السلام اعلام رضایت کرد، آیه دیگرى فرستاد که در آن بگوید که من رضایتم را از على پس گرفتم و از این به بعد از على خوشم نمى‏آید؟ گفتم: نه. گفت: آیا خارج از قرآن خود از پروردگار آگاهى پیدا کردى که از على راضى نیست؟ گفتم: نه. گفت: آیا کسى که از ملکوت آگاه باشد به شما اطلاع داد که خدا از على ناراضى است؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا به انسانى که خدا از او راضى است، بد مى‏گویى. گفتم: اشتباه کردم. این کلام در ذهن من بود تا وقتى‏که حاکم شدم. دیدم تمام قواى مملکت در من جمع شده است ؛ از این رو، از این قدرتم استفاده کردم و جلوى این کار را گرفتم.

——————————————————————————–

۱ . نهج البلاغه : ۴۷۶، حکمت ۴۰ ؛ وسائل الشیعه، : ۱۵/۲۸۱، حدیث ۲۰۵۱۸ ؛ بحار الأنوار : ۱/۱۵۹، ح ۳۲٫ ۲ . منیه المرید : ۲۴۰ از رسول خدا (ص) ؛ عوالى اللآلى : ۴/۷۸، حدیث ۶۸٫

پایگاه استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *