امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:46
  • در مکتب امام و رهبری
  • خبر شهادت آیت‌الله بهشتی

    یک‌باره این خبر را به من ندادند. من تدریجاً با ابعاد این قضیه آشنا شدم. یکى دو روز اوّل که به هوش آمده ‏بودم، کسى اجمالاً از وقوع یک انفجارى در حزب به من خبر داد، لکن من در شرائطى نبودم که درست درک ‏کنم که چى واقع شده؟ یعنى شاید حتى کاملاً به هوش نبودم، لکن یادم هست که چیزى به من گفته ‏شد بعد هم یادم رفت. چون غالباً در حال شبیه حالات بعد از بى‌هوشى بودم؛ چون عمل‌هاى متعددى ‏انجام مى‌گرفت و درد و این‌ها هم شدید بود، من را در یک حال شبه بی‌هوشى نگه مى‌داشتند، یعنى در ‏حال گیجى مخصوص بعد از عمل جراحى. ‏

    در هشتم، نهم این حادثه بود ظاهراً یک هفته‌ یا هشت روزى گذشته بود. من اصرار مى‌کردم که براى من ‏رادیو و روزنامه بیاورند و به بهانه‌هاى گوناگون نمى‌آوردند و مقصود این بود که من مطلع نشوم از حادثه چون ‏افرادى که دور و بر من بودند بالأخره نمى‌توانستند در مقابل اصرارهاى پى‌درپى من مقاومت کنند. مجبور ‏بودند قضیه را به من بگویند. ‏

    آن کسى که مى‌توانست این قضیه را به من بگوید کسى غیر از آقاى هاشمى نبود. یعنى مى‌دانستند ‏بخاطر نحوه‌ى ارتباط ما با هم طبعاً ایشان مى‌تواند به یک شکلى مسأله را به من ‏بگوید و همین کار را کردند. البته من توجه نداشتم، یک روز عصرى آقاى‌هاشمى و آقاى‌حاج‌احمد آقا – فرزند ‏حضرت امام – آمدند پیش من و یکى از کسانى که دور و بر من بود با آنها مطرح کرد که فلانى رادیو ‏مى‌خواهد و روزنامه مى‌خواهد و ما مصلحت نمى‌دانیم شما نظرتان چیه، اگر شما مى‌گوئید بدهیم. ‏اینجورى شروع کردند قضیه را.

    آقاى هاشمى با آن بیان شیرین خودشان که همیشه مطالب را نرم و آرام و هضم‌شدنى مطرح مى‌کنند ‏آن‌جا گفتند، نه به نظر من هیچ لزومى ندارد شما رادیو بیاورید. حالا خبرهاى بیرون خیلى شیرین است، ‏خیلى مطلوب است، که این هم روى تخت بیمارستان این خبرها را بشنود. من اجمالاً فهمیدم که خبرهاى ‏تلخى وجود دارد. گفتم چطور مگر؟ گفت خب همین دیگر، انفجار درست مى‌کنند، بعضى‌ها شهید شدند، ‏بعضى‌ها مجروح شدند و به این ترتیب ایشان من را وارد حادثه کرد. من پرسیدم کى‌ها مثلاً شهید شدند، ‏کى‌ها مجروح شدند، ایشان گفت: مثلاً آقاى بهشتى مجروح است، من خیلى نگران شدم. شدیداً از ‏شنیدن این‌که آقاى بهشتى حادثه‌اى دیده و مجروح شده، ناراحت شدم. ‏

    پرسیدم که ایشان چیه وضعش؟ کجاست؟ چه جورى است؟ ایشان گفت که بیمارستان است و نه نگرانى ‏هم ندارد. گفتم آخر در چه حدى است؟ ایشان گفت خب، مجروح است دیگر، ناراحت است. من گفتم که ‏در مقایسه‌ى با من مثلاً بدتر از من است بهتر از من است؟ مى‌خواستم که ابعاد مسأله را بفهمم. ایشان ‏گفت همین‌جورهاست دیگر، حالا بی‌خود دنبال این قضایا تحقیق نمى‌خواهد بکنى، اجمالاً خبرهاى بیرون ‏خیلى شیرین نیست، خیلى جالب نیست، خب بله، بعضى‌ها هم شهید شدند و این‌ها. ‏

    ایشان من را در نگرانى گذاشت و رفت. من فهمیدم که یک حادثه‌ى مهمى است که آقاى بهشتى در آن ‏حادثه مجروح شده، به ایشان هم قبل از این‌که بروند گفتم، خواهش مى‌کنم هر چه ممکن هست مراقبت ‏بخرج داده بشود، تمام امکانات پزشکى کشور بسیج بشود تا آقاى بهشتى را هر جور هست زودتر نجات ‏بدهید و نگذارید که ایشان خداى نکرده برایش مسأله‌اى پیش بیاید.

    بعد که ایشان رفتند افرادى که دور و بر من بودند نمى‌دانستند که من چقدر خبر دارم و من از آن‌ها بطور ‏آرام، آرام مسأله را گرفتم. یعنى بقول معروف زیر زبانِ آن بچه‌هایى که دور و بر من بودند خود من کشیدم و ‏فهمیدم که ایشان شهید شدند. طبعاً براى من بسیار سخت بود با این‌که همه‌ى ابعاد حادثه را و خصوصیات ‏حادثه را و کسانى را که شهید شده بودند نمى‌دانستم که چه‌جورى است و تا چه حدودى هست. اما ‏نفس شهادت آقاى بهشتى براى من یک ضربه‌ى فوق‌العاده سنگینى بود. تا روزهاى متمادى من دائماً ‏ناراحت و منقلب بودم و اندک چیزى من را مى‌برد تو بَهر این حادثه‌ى تلخ. بله به‌هرحال براى من بسیار چیز ‏سخت و تلخى بود.‏

    مصاحبه در محل انفجار دفتر مرکزى حزب جمهورى اسلامى ۰۱/۰۴/۱۳۶۵‏

    منبع خبر : http://www.khamenei.ir

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *