به نام خدا
درمقاله حاضر تلاش شده که به گونهاى علمى و مستند برخى از اندیشههای فرقه شیخیه، مورد نقد و بررسى قرار گیرد.
اندیشه پربار “غیبت و مهدویت” در طول تاریخ از دستبرد فکرى و عقیدتى و آسیب بداندیشان در امان نبوده و هر از چند گاهى کسانى با دستاویز قرار دادن این اندیشه به فریب مردم عوام پرداختهاند.
سابقه این عمل حتى به پیش از دوران تولد امام مهدى، علیهالسلام، مىرسد. جریان فطحیه و واقفیه و بسیارى از فرقههاى دیگر که در طول تاریخ بتدریج از جریان شیعه امامیه (اثنىعشرى) جدا گشته، دستاویزى جز روایاتى که از طریق نبى اکرم، صلّىاللّهعلیهوآله، درباره غیبت آخرین امام نقل شده بود، نداشتند.
در سدههاى اخیر نیز فرقههایى اندیشه ناب مهدویت را وسیلهاى براى رسیدن به اهداف و آمال دنیوى خویش قرار دادند و چند صباحى خلق روزگار را به اباطیل خود مشغول ساختند.
بدون شک آسیبشناسى اندیشه مهدویت و پالایش این اندیشه از افکار انحرافى بر غناى هر چه بیشتر آن خواهد افزود و نسل جوان را نیز از درافتادن به برخى از این انحرافهإ؛ حفظ خواهد کرد.
در مقاله حاضر تلاش شده که به گونهاى علمى و مستند برخى از اندیشههای فرقه شیخیه، مورد نقد و بررسى قرار گیرد. باشد که مورد توجه اهل نظر قرار گیرد.
شیخیّه
“شیخیّه” نامى است که به پیروان شیخ احمد احسایى (۱۱۶۶ – ۱۲۴۲ ق.) گفته مىشود. زادگاه احسایى روستاى “مطَیرفى” واقع در منطقه “احساء” مىباشد. احساء از مراکز قدیمى تشیّع بوده است و امروزه ایالتى است در شرق عربستان سعودى بر ساحل غربى خلیج فارس، به مرکزیت شهر “هفوف”. احسایى در پنج سالگى قرآن را نزد پدرش شیخ زینالدین احسایى آموخت.
ادبیات عرب و مقدمات علوم دینى متداول را در احساء فرا گرفت. او از رؤیایى در ایام تحصیل خود یاد مىکند که در آن شخصى تفسیر عمیقى از دو آیه قرآن به وى ارائه کرده بود. وى مىگوید: “این رؤیا مرا از دنیا و آن درسى که مىخواندم رویگردان ساخت.”
این حالت سرآغاز تحولى معنوى در زندگى شیخ احمد بود که رؤیاهاى الهامبخش دیگرى را در پى آورد. او مىگوید: “پس از آنکه به دلالت یکى از رؤیاها به عبادت و تفکر بسیار پرداخته است، پاسخ مسایل خود را در خواب از ائمه اطهار، علیهمالسلام، دریافت داشته و در بیدارى بدرستى و مطابقت آن پاسخها با احادیث پى برده است.”
احسایى در سال ۱۱۸۶ ق. مقارن با آشوبهاى ناشى از حملات عبدالعزیز حاکم وهابى سعودى به احساء، به کربلا و نجف عزیمت کرد و از حوزه درس بزرگان تشیع همچون آقا محمدباقر وحید بهبهانى، سید على طباطبایى صاحب ریاض، میرزا مهدى شهرستانى و سید مهدى بحرالعلوم و شیخ جعفر کاشفالغطاء، بهرهمند شد و اجازههاى متعدد روایى از مشاهیر عالمان دریافت کرد. احسایى علاوه بر فقه و اصول و حدیث، در طب و نجوم و ریاضى قدیم و علم حروف و اعداد و طلسمات و فلسفه مطالعاتى کرد و در سال ۱۲۰۹ ق. به سبب بروز طاعون از عتبات به احساء بازگشت و در سال ۱۲۱۲ ق. به عتبات مراجعت نمود. سپس بصره را مسکن دائمى خویش قرار داد. در این هنگام بود که براى نخستین بار شروع به بیان بعضى از عبارات معماگونه و مرموز نمود که خشم علماى متشرعه بصره را برانگیخت.
در سال ۱۲۲۱ ق. به قصد زیارت عتبات به کربلا و نجف سفر کرد و سپس به قصد زیارت حضرت رضا، علیهالسلام، عازم خراسان گشت. در بین راه در یزد توقفى کرد. اهل یزد از او استقبال گرمى به عمل آوردند و از وى خواستند که نزد آنان بماند واو اجابت کرد و پس از بازگشت از مشهد، یزد را مسکن خویش قرار داد و شهرت بسیارى کسب کرد.
چندى بعد فتحعلى شاه وى را به تهران دعوت نمود و در حق او نهایت احترام را به جا آورد و از شیخ درخواست کرد تا در تهران مقیم شود، اما او این درخواست را رد کرد و به یزد مراجعت کرد. در سال ۱۲۲۹ ق. در راه زیارت عتبات به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمدعلى میرزاى دولتشاه حاکم کرمانشاهان روبرو گشت و به اصرار حاکم در کرمانشاه اقامت کرد. در مدت اقامتش در آنجا سفرهایى به قصد حج و زیارت عتبات انجام داد.
پس از مرگ دولتشاه، در سال ۱۲۳۷ ق. عازم مشهد شد و در میانه راه چندى در قزوین توقف کرد. در همین زمان بود که با مخالفت برخى عالمان روبرو شد که پارهاى از دیدگاههایش را غلوآمیز و انحرافى تلقّى مىکردند.
نخستین مخالفت آشکار با احسایى از جانب ملامحمدتقى بَرَغانى، معروف به شهید ثالث، از عالمان بانفوذ قزوین صورت گرفت. نقل شده است که برغانى در آغاز مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت شیخ را نگاه مىداشت، اما در مجلسى که احسایى به بازدید او رفته بود، از روى آگاهى، عقیده خاص وى را در باب معاد جسمانى جویا شد و پس از شنیدن پاسخ، به وى اعتراض کرد و آن مجلس با جدال اطرافیان به پایان آمد. این رویارویى به میان مردم نیز کشید و جمعى از علما از احسایى کناره جستند. رکنالدوله، علینقى میرزا حاکم قزوین، محفلى براى آشتى علما با حضور آن دو ترتیب داد اما این بار گفتگو به تکفیر احسایى از جانب برغانى انجامید و انتشار این تکفیر توقف بیشتر احسایى را در شهر دشوار ساخت.
احسایى از قزوین به مشهد و سپس به یزد و از آنجا به اصفهان و کرمانشاه رفت و در تمام شهرها با سردى از او استقبال شد، گر چه هنوز هم کمابیش از پایگاه مردمى برخوردار بود. اما تلاش برغانى در تأکید بر تکفیر او و نامههایى که در این باره مىنوشت، از عواملى بود که عرصه را بر احسایى در واپسین سفرش به کربلا تنگ کرد و او را از نیّت ماندگار شدن در آنجا منصرف ساخت. آنچه از فتواى برخى علما بر ضد احسایى نوشتهاند، مربوط به همین اوان و پس از آن است.
در مقابل، گروهى دشمنى با او را روا نمىشمردند، از آن جمله فقیه نامدار حاج محمدابراهیم کلباسى بود که آسان فهم نبودن پارهاى از آراء و تعبیرات احسایى را باعث سوء تفاهمات و تکفیرها مىدانست و آراى احسایى را در چارچوب عقاید امامیه تلقى کرده او را از علماى امامیه معرفى مىکرد. به هر حال احسایى از کربلا به مکه رفت و سپس از راه مکه عازم موطن خود گردید، اما در نزدیکى مدینه در سال ۱۲۴۱ ق. درگذشت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
آثار فراوانى در زمینههاى گوناگون از احسایى باقى مانده است. از مهمترین آثار او “جوامعالکلم” است که در دو جلد چاپ شده است و حاوى پاسخهاى او به سؤالها و نیز قصائدى در رثاى امام حسین، علیهالسلام، است. »شرح الزیاره الجامعه الکبیره« بزرگترین و معروفترین اثر احسایى است که در چهار مجلد منتشر شده است. کتاب دیگر او »حیاهالنفس فى حظیره القدس« است که کتابى مختصر در اصول عقاید مىباشد. از دیگر آثار منتشر شده احسایى مىتوان از “شرح العرشیه”، “شرح المشاعر”، “العصمه و الرجعه”، “الفوائد”، “مجموعه الرسائل”، و “مختصر الرساله الحیدریه فى فقه الصلوات الیومیه” نام برد.۱
عقاید و آراء
مبناى اصلى شیخ احمد که بیانگر روش اصلى اوست این است که همه علوم و معارف در نزد پیامبر، صلّىاللّهعلیهوآله، و اهلبیت او، علیهمالسلام، مىباشد و تنها راه کشف معارف، توسل به معصومان و مراجعه به آثار آنان است و آدمى به استقلال قادر به درک هیچ یک از علوم اعتقادى و عملى نیست.
او این مطلب را در شرح فقرات متعددى از زیارت جامعه بیان کرده است. وى در شرح فقرهاى از این دعا مىنویسد: “اگر معتقدیم عقل مىتواند به معارف دینى دست یابد بدان جهت است که هدایت و نور عقل از هدایت و نور معصومان است لذا مخالفان امامان با وجود به کارگیرى عقلشان تنها به عقاید باطل مىرسند”.
او در این باره عقیده محیىالدین ابن عربى درباره وحدت وجود را ذکر مىکند و از او با تعبیر ممیتالدین یاد مىکند و از ملاصدرا به جهت پیروى از ابن عربى در برخى عقاید، انتقاد مىکند.
احسایى نتیجه مىگیرد که عقل به صورت مستقل قادر به درک حقایق نیست بلکه تنها با استمداد از انوار اهلبیت و مدد رساندن آنان به حقایق و علوم، حتى در مسایلى چون صنایع و زراعت دست مىیابد2. توجه به تهذیب نفس و کشف و شهود از سوى احسایى در همین راستا قابل تفسیر است. او در زهد، ریاضت و سیر و سلوک عرفانى شهره عام و خاص بود. حال به برخى آراى احسایى اشاره مىکنیم:
معاد :
معروف ترین رأى احسایى درباره کیفیت معاد جسمانى است، و همین نظریه دلیل اصلى تکفیر او از سوى برخى علما از جمله برغانى بود. احسایى اصل معاد جسمانى را که در آیات و احادیث متعدد بر آن تأکید شده مىپذیرد اما تفسیر خاصى از جسم ارایه مىدهد. معنى متداول و عرفى معاد جسمانى این است که آدمى در حیات اخروى همچون حیات دنیوى داراى کالبد ظاهرى مرکب از عناصر طبیعى است. احسایى معاد جسمانى به این معنى را نمىپذیرد. او مىگوید: »جسم در احادیث اعم از جسد است. اجساد در مقابل ارواح به کار مىرود ولى اطلاق اجسام عامتر از این است«. به اعتقاد او آدمى داراى دو جسد و دو جسم است.
جسد اول مرکب از عناصر زمانى است. این جسد مانند لباس است که گاهى همراه انسان است و گاهى همراه او نیست و این جسد لذت و درد و طاعت و معصیت ندارد، همانطور که فرد معصیتکار وقتى به مرض سختى دچار مىشود و اکثر جسد او از بین مىرود، باز ما او را همان معصیتکار مىدانیم.
بنابراین جسد اول، جسد اصلى انسان نیست. این جسد پس از مرگ از بین مىرود و در حیات اخروى همراه انسان نمىباشد. جسد دوم عبارت است از طینت انسان که از عالم »هورقلیا«ست. عالم »هورقلیا« همان عالم برزخى است که حد وسط میان عالم ملک (عالم مادى) و عالم ملکوت (عالم مجرد) مىباشد و بدان، عالم مثال نیز مىگویند. جسد دوم، جسد اصلى انسان است و در قبر باقى مىماند و پس از نفخ اسرافیل در صور (نفخه دوم یا نفخه بعث)، روح وارد همین جسد مىشود و براى محاکمه و جزا فرا خوانده مىشود. بدین ترتیب در هنگام مرگ روح از هر دو جسم جدا مىشود، اما در معاد با جسد دوم همراه مىگردد.
اما جسم اول، جسمى است که روح پس از مرگ و مفارقت از دو جسد، همراه آن است و انسان با آن جسم پس از مرگ وارد بهشت یا جهنم دنیوى مىشود و مشغول لذت بردن یا عذاب کشیدن مىگردد. پس از نفخه نخست (نفخه صعق) روح و جسم اول نابود مىشود و پس از نفخه دوم (نفخه بعث) روح به وجود مىآید و وارد جسم دوم و نیز جسد دوم مىشود. احسایى تأکید مىکند که بدن اخروى انسان که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم مىباشد، همان بدن دنیوى انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوى کثیف و متراکم است، اما بدن اخروى از تصفیههاى متعدد عبور کرده و لطیف و خالص شده است. از همین جا نتیجه مىگیرد که به معاد جسمانى معتقد است ولى عقیده ضرورى امامیه بر این است که همین بدن عنصرى در روز قیامت برانگیخته مىشود، حتى به نصّ قرآن خطوط ریز انگشتان نیز همانند دنیا خواهد بود.
امامت :
پس از مسأله معاد، امامت و جایگاه امام در آفرینش مهمترین و مشهورترین عقیده احسایى به شمار مىرود و عقیده وى در این باره موجب گشته تا برخى او و فرقه شیخیّه را در زمره غالیان به شمار آورند. احسایى معصومان، علیهمالسلام، را واسطه فیض خدا مىداند به این معنى که پس از آنکه خداوند معصومان، علیهمالسلام، را خلق کرد، آنان به اذن و مشیت الهى موجودات دیگر را آفریدند. او نقش معصومان، علیهمالسلام، در آفرینش جهان را بر اساس علل اربعه ارسطویى توضیح مىدهد. به اعتقاد او معصومان، علیهمالسلام، محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان، اراده خداست. از این رو معصومان، علیهمالسلام، علتهاى فاعلى موجودات جهان مىباشند. از سوى دیگر، مواد موجودات از شعاع انوار و وجودات معصومان هستند، لذا آنها علل مادى آفرینش نیز به شمار مىروند، علل صورى بودن معصومان، علیهمالسلام، به این دلیل است که صورتهاى اشیاء از صورتهاى مقامات و حرکات و اعمال آنهاست. البته صورت مؤمنان همانند صورت معصومان، علیهمالسلام، و صورت کافران مخالف صورت آنان است. همچنین معصومان علت غایى عالماند زیرا اگر آنها نبودند چیزى خلق نمىشد و خلقت موجودات به خاطر خلقت معصومان است.۳
فرقههاى شیخیّه
پس از فوت شیخ احمد احسایى، یکى از شاگردانش به نام سید کاظم رشتى (۱۲۱۲ – ۱۲۵۹ ق.) جانشین او گردید. سید در جوانى به یزد رفت و به شیخ احمد پیوست و سپس به کربلا رهسپار شد و تا پایان عمر در آن شهر به تدریس و ترویج مکتب شیخیّه مشغول بود. وى بالغ بر یکصد و پنجاه جلد کتاب و رساله نوشت که غالباً با زبان رمزى و نامفهوم است. برخى معتقدند منشأ اکثر آراى نادرست شیخیّه، سید کاظم رشتى است و احسایى بدانها اعتقاد نداشته است.۴
یکى از شاگردان سید کاظم، میرزا على محمد ملقب به باب بود که پس از فوت سید، مدعى جانشینى او شد و پس از آن ادعاى بابیت امام غایب و سپس ادعاى نبوت خویش را مطرح ساخت، شرح عقاید او در بحث از فرقه بابیه ذکر خواهد شد.
دیگر شاگرد سید کاظم، حاج محمدکریم خان قاجار (۱۲۲۵ – ۱۲۸۸ ق.) فرزند حاج ابراهیم خان ظهیرالدوله پسرعمو و داماد فتحعلى شاه بود که مدعى جانشینى سید گردید و فرقه شیخیّه کرمانیه را تأسیس کرد. این فرقه به نام کریمخانیه نیز نامیده مىشود. پس از حاج محمدکریم خان، اکثر شیخیّه کرمان، فرزندش محمدخان (۱۲۶۳ – ۱۳۲۴ ق.) را به عنوان رئیس شیخیّه پذیرفتند؛ هر چند رحیمخان یکى دیگر از فرزندان حاج محمدکریم خان، نیز مدعى نیابت پدر بود و طرفدارانى هم پیدا کرد. از دیگر مدعیان رهبرى شیخیّه، محمدباقر خندقآبادى، نماینده حاج محمدکریمخان در همدان بود که پیروانش فرقه شیخیّه باقریه را در همدان ایجاد کردند.
کثریت شیخیّه کرمانیه پس از محمدخان، برادرش زینالعابدین خان (۱۲۶۰ – ۱۲۷۶ ق.) را به رهبرى برگزیدند. پس از ابوالقاسم خان ابراهیمى و سپس عبدالرضا خان به ریاست شیخیّه کرمانیه برگزیده شدند. عبدالرضاخان در سال ۱۳۵۸ ش. ترور شد.۵
در آذربایجان نیز علماى بزرگى به تبلیغ و ترویج آراى شیخ احمد احسایى پرداختند. از علماى شیخیّه آذربایجان، سه طایفه مهم قابل ذکر است. نخستین طایفه شیخیّه آذربایجان، خانواده حجهالاسلام است. بزرگ این خاندان میرزا محمد مامقانى معروف به حجهالاسلام (م. ۱۲۶۹ ق.) است که نخستین عالم و مجتهد شیخى آذربایجان است. او مدتى شاگرد شیخ احمد احسایى بوده و از او اجازه روایت و اجتهاد دریافت کرد و نماینده وى در تبریز بود. او همان شخص است که حکم تکفیر و اعدام على محمد باب را در تبریز صادر کرد.
حجهالاسلام سه فرزند دانشمند داشت که هر سه از مجتهدان شیخى تبریز به شمار مىرفتند و به لقب حجهالاسلام معروف بودند. فرزند ارشد او میرزا محمدحسین حجهالاسلام (م. ۱۳۱۳ ق.) نام داشت و در نزد سیدکاظم رشتى تلمذ کرده بود. فرزند دوم او میرزا محمدتقى حجهالاسلام (م. ۱۳۱۲ ق.) نام داشت و از طبع شعر برخوردار بود. تخلّص او »نیّر« مىباشد6. فرزند سوم او، میرزا اسماعیل حجهالاسلام (م. ۱۳۱۷ ق.) نام داشت و از شاگردان میرزا محمدباقر اسکویى بود. فرزند میرزا محمدحسین حجهالاسلام، میرزا ابوالقاسم حجهالاسلام (م. ۱۳۶۲ ق.) آخرین فرد روحانى خانواده حجهالاسلام بود.
دومین طایفه شیخیّه آذربایجان، خانواده ثقهالاسلام است. میرزا شفیع تبریزى معروف به ثقهالاسلام بزرگ این خاندان است. وى از شاگردان شیخ احمد احسایى بوده است. فرزند او میرزا موسى ثقهالاسلام نیز از علماى شیخیّه تبریز بود. میرزا على معروف به ثقهالاسلام دوم یا شهید نیز از همین خانواده است. او در سال ۱۳۳۰ ق. به جرم مشروطهخواهى و مبارزه با روسها، به دست روسهاى اشغالگر تزارى در تبریز به دار آویخته شد. برادر او میرزا محمد نیز از علماى شیخیّه تبریز به شمار مىرفت.
سومین طایفه شیخیّه آذربایجان، خاندان احقاقى است بزرگ این خانواده میرزا محمدباقر اسکویى (۱۲۳۰ – ۱۳۰۱ ق.) مىباشد که از مراجع فقه و داراى رساله عملیه بود. او شاگرد میرزا حسن مشهور به گوهر (م. ۱۲۶۶ ق.) از شاگردان شیخ احمد احسایى و سیدکاظم رشتى، بوده است. فرزند میرزا محمدباقر، میرزا موسى احقاقى (۱۲۷۹ – ۱۳۶۴ ق.) نیز از علما و مراجع بزرگ شیخیّه است. او کتابى تحت عنوان »احقاقالحق« نگاشت و در آن عقاید شیخیّه را بتفصیل بیان نمود. پس از این تاریخ، او و خاندانش به احقاقى مشهور شدند. در این کتاب برخى آراى شیخیّه کرمان و محمدکریم خان مورد انتقاد و ابطال قرار گرفته است7. از جمله فرزندان میرزا موسى احقاقى، میرزا على، میرزا حسن و میرزا محمدباقر هستند که از علماى بزرگ شیخیّه بودند.
هماینک مرکز این گروه کشور کویت است و ریاست آنان را میرزا حسن احقاقى بر عهده دارد که مرجع فقهى شیخیّه اسکو و دیگر مناطق آذربایجان مىباشد.۸
شیخیّه کرمان و آذربایجان در اعتقادات خود را پیرو آراى شیخ احمد احسایى و سیدکاظم رشتى مىدانند اما در فروع دین و اعمال با یکدیگر اختلاف نظر دارند. کرمانىها از شیوه اخبارىگرى پیروى مىکنند و به تقلید از مراجع اعتقاد ندارند. اما شیخیّه آذربایجان به اجتهاد و تقلید معقتدند و از مراجع تقلید خودشان پیروى مىکنند. البته در عقاید نیز شیخیّه آذربایجان برخلاف شیخیّه کرمان، خود نیز به اجتهاد مىپردازند و آراى شیخ احمد و سیدکاظم را بر اساس تلقى خویش از احادیث تفسیر مىکنند.
مسأله رکن رابع
یکى از اختلافات شیخیه کرمان و آذربایجان مسأله رکن رابع است. شیخیّه کرمان اصول دین را چهار اصل توحید، نبوت، امامت و رکن رابع مىدانند. مراد آنها از رکن رابع، شیعه کامل است که واسطه میان شیعیان و امام غایب مىباشد.۹
همین اعتقاد است که میان شیخیخ (کرمان) و بابیه ارتباط ایجاد مىکند. چنانکه در بحث از بابیه خواهیم دید پس از درگذشت سیدکاظم رشتى، سید علىمحمد باب مدعى شد که شیعه کامل و رکن رابع که واسطه میان شیعیان و امام غایب است اوست. در نتیجه مقام بابیت امام عصر را از آن خود دانست و خود را دروازه اتصال با مهدى موعود معرفى کرد.
گر چه او در ادامه کارش مدعى مقام بابیت علم خداوند نیز گردید، اما شیخیّه آذربایجان بشدت منکر اعتقاد به رکن رابع هستند10. و اصول دین را پنج اصل توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت مىدانند. آنان چنین استدلال مىکنند که شیخ احمد احسایى در ابتداى رساله »حیوهالنفس« و سیدکاظم رشتى در رساله »اصول عقاید«، اصول دین را پنج اصل مذکور مىدانند و در هیچ یک از کتب و رسایل این دو نفر نامى از رکن رابع برده نشده است.۱۱
پی نوشت ها :
۱. دائرهالمعارف بزرگ اسلامى، ج6، ص662 – ۶۶۴؛ دائرهالمعارف تشیع، ج1، ص500 – ۵۰۱.
۲. شرح الزیاره الجامعه الکبیره، ج3، ص218 – ۲۱۹
۳. شرحالزیاره، ج4، ص26 – ۳۰؛ مجموعه الرسائل (مشتمل بر ۲۳ رساله)، ص308.
۴. شرحالزیاره، ج3، ص297؛ ج4، ص48 – ۷۹؛ مجموعه الرسائل، ص323.
۵. السید محسن الامین، اعیانالشیعه، ج2، ص590.
۶. ر.ک: محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامى، ص266 – ۲۶۸.
۷. دیوان اشعار او با مقدمه و حواشى میرزا عبدالرسول احقاقى در سال ۱۳۸۸ در چاپخانه شفق تبریز به طبع رسید. درباره تاریخ خاندان حجهالاسلام از مقدمه این کتاب نیز استفاده شد.
۸. ر.ک: احقاقالحق، ص167 – ۲۲۳.
۹. ر.ک: میرزا عبدالرسول الحائرى الاحقاقى، قرنان من الاجتهاد و المرجعیه فى أسره الاحقاقى.
۱۰. آنان معاد و عدل را از اصول عقاید نمىشمارند، چرا که اعتقاد به توحید و نبوت، خود، مستلزم اعتقاد به قرآن است و چون در قرآن عدالت خدا و معاد ذکر شده است، لزومى ندارد که این دو اصل را در کنار توحید و نبوت قرار دهیم.
11ر.ک: احقاقالحق، ص167 – ۲۲۳.
۱۲. ر.ک: غلامحسین معتمدالاسلام، کلمهاى از هزار، ص64 – ۶۶
برگرفته از کتاب آشنایى با فرق و مذاهب اسلامى، تألیف رضا برنجکار.
منبع: http://www.bfnews.ir
برگرفته از سایت :راسخون