امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:47
  • در مکتب امام و رهبری
  • بازشناسی سلوک فردی و اجتماعی رهبر معظم انقلاب (قسمت دوم)

    به نام خدا

    ‌از جنبه‌های اخلاقی و تربیتی ازدواج فرزندتان چه‌خاطراتی دارید؟

    از جمله نکاتی که مربوط به عروسی می‌شد این بود که می‌خواستند برای داماد انگشتر بخرند. معمولاً خانواده عروس برای داماد انگشتر گرانقیمت می‌خرند. متدینین پلاتین و برلیان می‌خرند که حرام نباشد. ایشان به ما و به خانمش‌گفت که من طلبه هستم و دو تا انگشتر نقره هم دارم که به دستم هست. انگشتر اضافی برای چیست؟ از این طرف اصرار بود که شما می‌خواهید داماد شوید و خانواده عروس باید برای شما انگشتر بخرد و از آن طرف انکار‌، این بحث به نتیجه نرسید و موضوع به گوش آقا رسید. آقا به من زنگ زدند و فرمودند: «آقای حداد! من در میان لوازم خودم یک انگشتر نقره با نگین عقیق دارم که کسی آن را به من هدیه داده است. این را به عروس خانم هبه می‌کنم و ایشان به داماد بدهد. » ما دیدیم این پیشنهاد، مشکل را حل می‌کند. طرفین قبول کردند. یک انگشتر معمولی بود، البته عقیق خوبی داشت. تنها اشکالش این بود که برای دست آقا مجتبی گشاد بود. خرجی که ما کردیم این بود که ۶۰۰ تومان دادیم تا انگشتر را‌اندازه کنند و این هم شد قیمت انگشتر دامادی!

    عقد و عروسی برگزار شد و قرار شد پنج، شش تا ماشین دنبال ماشین عروس و داماد راه بیفتند و از منزل ما به منزل آقا بروند. اتفاقا شبی بود که مسابقه نهایی جام جهانی فوتبال پخش می‌شد. عروس و داماد هر دو منتظر بودند و مهمان‌ها می‌گفتند بگذارید ببینیم نتیجه بازی چه می‌شود، بعد حرکت می‌کنیم! آقا هم در خانه خودشان منتظر بودند. آقا وقتی دیده بودند کاروان عروسی نیامد، آنچه را که در خانه داشتند خورده بودند. ما هم حواسمان نبود که یک ظرف غذا برای ایشان بفرستیم. اصلا متوجه نشدیم و بعد این موضوع را فهمیدیم. شما ببینید کسی رهبر مملکت باشد، عروسی پسرش هم باشد، در خانه هم شام نپخته باشند و ایشان آن شب حاضری خورده باشند. برای ایشان اصلاً این چیزها اهمیتی ندارد.

    بعد به منزلشان رفتیم و ایشان عروس و داماد را دست به دست دادند و دعا کردند و آن دو زندگی‌شان را در آپارتمان ساده‌ای شروع کردند. در این ۱۳ سالی که اینها با هم زندگی کرده‌اند، هیچ وقت مساحت آپارتمان‌هایشان ۱۰۰ متر نشده! خانه‌ای که الان در آن زندگی می‌کنند، حول و حوش ۷۰ متر است. آقا چهار تا پسر دارند که با ایشان زندگی می‌کنند و آنها‌ هم زندگی‌‌هایی مشابه مادر و پدرشان دارند. جای آنها هم محدود است. داماد بنده یک وقت که می‌خواهد ما را دعوت کند، باید حواسمان باشد که بیشتر از ۱۰، ۱۲ نفر نشویم، چون برای پذیرایی مشکل جا پیدا می‌کنند.

    حالا که صحبت از آقا مجتبی به میان آمد باید بگویم من بعد از آنکه با آقازاده‌های مقام معظم رهبری و مخصوصاً با آقا مجتبی از نزدیک آشنا شدم‌، به حکم « تعرف الاشجار باثمارها » ارادتم به آیت الله خامنه‌ای بیشتر شد و فهمیدم که ایشان فرزندان خود را بسیار خوب تربیت کرده‌اند و آن صداقتی که عملاً بر زندگانی ایشان حاکم بوده در تربیت فرزندانشان تأثیر کرده است. می‌دانم که آقا مجتبی هرگز راضی نیست من درباره او صحبتی بکنم و سخنی بگویم و خودش هم هرگز درباره خودش کمترین سخنی به زبان نمی‌آورد و از خود در برابر تهمت‌ها و اهانت‌ها‌، دفاعی نمی‌کند. اما جسته و گریخته می‌دانم که سال‌هاست در قم درس خارج تدریس می‌کند و اوقات خود را در منزل یا به مطالعه فقه و فقاهت یا به عبادت می‌گذراند. من طی ۱۳ سال گذشته که با او نسبت پیدا کرده‌ام هنوز صدای بلند او را نشنیدم و گناهی از او ندیدم. وقتی می‌بینم که دشمنان انقلاب و اسلام و ایران‌، چطور سعی می‌کنند چهره‌های پاک را‌ در نظر مردم‌، زشت جلوه دهند احساس می‌کنم اگر سکوت کنم گناه کرده‌ام.

    بد نیست به نکته‌ای اشاره کنم که همین الان به خاطرم رسید. پس از شلوغی‌های بعد از انتخابات سال ۸۸‌، جوانی بود که من او را می‌شناختم و شنیدم که او هم در این قضایا و در تظاهرات و اعتراضات و کارهای پشت صحنه بسیار فعال است. یک روز با او قرار گذاشتم و به دفتر من آمد و با او صحبت کردم و گفتم: «این حرف‌‌هایی که زده می‌شود و این ادعای تقلب در انتخابات، کلاً دروغ است و من اگر مطمئن نبودم، وارد میدان نمی‌شدم. از میان این حرف‌‌‌هایی که در سایت‌ها، خیابان‌ها و تلویزیون‌های خارجی می‌زنند، دروغ بودن یکی را خیلی راحت‌تر می‌توانم به تو اثبات کنم و آن حرف‌‌هایی است که راجع به آقا مجتبی می‌زنند. می‌خواهی همین الان و بدون قرار قبلی، دستت را بگیرم و به منزل دخترم ببرم و بگویم مهمان دارم و تو ببینی که آقا مجتبی با ۴۰ سال سن چطوری زندگی می‌کند؟ بیا برویم تا ببینی که زندگی ایشان به مراتب از زندگی یک کارمند متوسط شهرستانی ساده‌تر است و آپارتمانی که ایشان دارد با هیچیک از خانه‌های این آقایانی که خودشان را وسط‌ انداخته و ادعای تقلب را ساخته‌اند قابل مقایسه نیست. شما حتماً این شایعه را شنیده‌ای که ۵/۱ میلیون پوندی که بانک‌های انگلیس مسدود کرده‌اند، متعلق به آقا مجتبی است! یا داستان کامیون پر از شمش طلا را که به ترکیه رفته و گفتند متعلق به ایشان بوده حتماً شنیده‌ای. اثباتش کاری ندارد. سرزده و همراه هم می‌رویم و زندگی آقا مجتبی را ببینی. » البته آن جوان حرفم را قبول کرد، چون مرا می‌شناخت و گفت: «می‌دانم این حرف‌ها دروغ است. » گفتم: «پس بقیه حرف‌ها را هم به همین شکل قیاس کن. خارجی‌ها چون می‌دانند مردم ایران نسبت به زندگی رهبرانشان حساس هستند، این دروغ‌ها را جعل می‌کنند تا بین مردم و نظام فاصله بیندازند».

    در مورد ساده‌زیستی مقام معظم رهبری، هفت هشت ماه پیش داستانی پیش آمد که گفتنی است. نوه ما که نوه ایشان هم هست، بچه نوپایی است و مثل همه بچه‌های نوپا، شیطان و فعال است و به همه جا سرک می‌کشد. می‌رود به آشپزخانه و در قفسه‌ها را باز می‌کند و هرچه ظرف دم دستش می‌آید، می‌آورد و وسط آشپزخانه و اتاق ردیف می‌کند! کار به جایی رسیده که در منزل ما در قفسه‌ها را با نخی می‌بندند که او نتواند باز کند. خلاصه از بس شیطان و شلوغ است، همه را کلافه می‌کند. یک بار به مادرش گفتم:‌ «بابا! خانه آقا که می‌روید، در آنجا هم این بچه این قدر اذیت و شلوغ می‌کند؟» ‌خندید و گفت: «شما فکر می‌کنید آنجا هم مثل اینجا این قدر وسایل و ظرف و ظروف هست؟ در اتاق آقا یک میز هست و شش تا صندلی پلاستیکی و یک تلفن که به دیوار وصل است. اصلاً خبری نیست که فکر کنید در آنجا چیزی گیر این بچه بیاید که بتواند آنها را ردیف کند!»

    من به اتاقی که ایشان می‌گوید، نرفته‌ام، ولی می‌دانم که زندگی رهبری همین است. ایشان الان هم مثل ۴۰ سال پیش زندگی می‌کنند. درکتابخانه ایشان فرشی پهن است که آنقدر پا خورده که حسابی نخ‌نما شده است و اگر آن را بخواهند بفروشند، بعید است کسی بخرد، مگر اینکه روزی بخواهند آن را به عنوان سند افتخار یک ملت قاب کنند و در موزه بگذارند و بگویند بعد از ۲۵۰۰ سال که سلاطین بر این کشور حکومت‌ کرده و زندگی‌های اشرافی را بر این ملت تحمیل کرده‌اند و بعد از آنکه پهلوی‌ها اصرار داشتند در هر منطقه‌ای از ایران یک کاخ برای خودشان و یک کاخ برای بچه‌هایشان بسازند و در لندن برای ولیعهد، کاخ و مزرعه بخرند، حالا این ملت، رهبری دارد که هنوز فرش عروسی‌اش در کتابخانه‌اش پهن است و چنین وضعیتی دارد، در حالی که ما می‌دانیم بسیاری از هنرمندان قالیباف به ایشان فرش اهدا می‌کنند و بسیاری از رؤسای کشورهای دیگر که در دوران ریاست جمهوری به دیدن ایشان می‌آمدند، برای ایشان بهترین ظرف‌های کشور خودشان را می‌آوردند و هر چیزی را که در زندگی کسی لازم باشد، از بهترین نوع آن به ایشان هدیه می‌کنند، اما ایشان از زمان ریاست جمهوری تاکنون، همه چیز‌هایی را که به اعتبار ریاست جمهوری و سپس رهبری به ایشان هدیه شده است، به ملت برگردانده‌اند که در موزه‌های بزرگ یا در موزه آستان قدس نگهداری می‌شود و هیچیک وارد زندگی ایشان نشده است.

    مسأله آقازاده‌ها، به ویژه در سال‌های اخیر به موضوعی قابل توجه و بحث تبدیل شده است. بسیاری معتقدند پدیده آقازاده‌ها معلول بی‌توجهی پدران آنها بوده و اساساً رسیدن به این حد از آقازادگی، بدون پشتیبانی پدران آنها ممکن نبوده است. با توجه به آنچه شما از رابطه رهبری و فرزندانشان می‌دانید، این انگاره را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟

    در انحرافاتی که فرزندان پیدا می‌کنند،‌ غالباً پدر و مادرها مقصرند، شک نیست. من نمی‌خواهم بگویم همه بار تقصیر به گردن پدر و مادرهاست، ولی اگر پدر و مادری فرزندش را چه از نظر نوع زندگی،‌ چه برخوردهای سیاسی و مسائل اجتماعی مقصر می‌داند، حداقل انتظاری که جامعه از او دارد این است که اگر در مقامی رسمی است، اشتباه فرزندش را اعلام کند، کما اینکه دیده‌ایم بعضی از آقایان اعلام می‌کنند این حرف‌‌هایی که بچه من می‌زند به من ربطی ندارد و من حسابم جداست. اگر این اتفاق نیفتد، معلوم است که پدر و مادرها مقصرند و این نوع زندگی را می‌پسندند که اجازه چنین کار‌هایی را به فرزندانشان می‌دهند. مردم هم متوجه این ظرائف هستند، اگر بی. بی. سی، صدای امریکا، سایت‌ها و همه رسانه‌های دنیا، هزار بار دیگر هم در باره فرزندان رهبری حرف بزنند، وقتی که مردم می‌بینند هیچ جا اثری از اینها نیست، طبیعتاً به دروغ بودن آن خبرها پی می‌برند.

    خصوصیاتی که به آنها اشاره کردم منحصر به آقا مجتبی نیست. سایر فرزندان رهبری و دامادهای ایشان هم همین ‌طور زندگی می‌کنند. مردم چون این واقعیت‌ها را می‌دانند، این شایعات مثل حباب و کف روی آب است. این حباب‌ها به یکباره به وجود می‌آید و بعد چون توخالی است می‌ترکد و فراموش می‌شود. به همین دلیل است که یک کارمند عادی، یک پاسدار، یک سرباز، یک افسر، یک معلم، یک مأمور سیاسی وزارت خارجه در خارج کشور، برای کشور خودش با عشق کار می‌کند و پیش خودش فکر می‌کند اگر یک گوشه زندگی من لنگ است، این طور نیست که رهبر من از مالیات این کشور یا از دسترنج من و امثال من زندگی اشرافی داشته باشد. این نکته بسیار مهم است.

    امام(ره) هم همین‌طور زندگی می‌کردند. یک کسی نقل می‌کرد یک وقتی کسی خواسته بود بگوید امام (ره) تجملی زندگی می‌کنند و گفته بود ایشان در منزلشان پودر لباسشویی دارند! امام گفته بودند: «الحمدلله! از چیزی ایراد گرفتند که نشان می‌دهد ما به نظافت اهمیت می‌دهیم»!

    پیشرفت این مملکت و دوام ثبات این نظام با وجود این همه فشار، نشان می‌دهد تک تک مردم و آنهایی که انصاف دارند، به مملکت خودشان عشق می‌ورزند و به آینده این کشور امیدوارند، چون می‌بینند به آنها دروغ گفته نمی‌شود، این همه خانواده ثروتمند در این کشور هستند، یکی هم می‌تواند خانواده رهبری باشد. اما این یکی با بقیه فرق دارد. این یکی برای دیگران الگو است. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم: مردم آنقدر که به حاکمانشان شبیه هستند، به پدرانشان نیستند. » وقتی که جوان‌ها بدانند رهبری برای فرزندانش مجلس عروسی پر زرق و برق و پر خرج برگزار نمی‌کند و مهریه و زندگی را ساده می‌گیرند، آنها هم این را سرمشق قرار می‌دهند و زندگی‌ها آسان و همت‌ها بلند می‌شود.

    مقداری هم در باره خاطرات سیاسی مشترک شما با رهبری صحبت کنیم. در دوران ریاست شما بر مجلس، مسائلی پیش آمد که یک سوی آن شما و سوی دیگر ایشان بودند و قاعدتاً در باره آنها ناگفته‌های جالبی دارید. در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴‌، هنگامی که شورای نگهبان صلاحیت دکتر معین و چند نفر دیگر را رد کرد، شما به عنوان رئیس مجلس نامه‌ای به رهبری نوشتید و از ایشان درخواست کردید تا صلاحیت عده بیشتری تأیید شود. ایشان هم به شورای نگهبان دستور دادند که صلاحیت آقای معین و آقای مهرعلیزاده تأیید شود. این ریسک بزرگی بود و شاید عده‌ای هم ترسیدند، چون این احتمال می‌رفت که ناراضیان خاموش پشت سر آقای معین قرار بگیرند، اما این حرکت نتیجه بسیار خوبی داد و اپوزیسیون عملاً وزن‌کشی شد. آیا این فکر که منشأ حماسه بزرگی شد از خودتان بود یا با کسی مشورت کردید؟ آیا مقام معظم رهبری در این زمینه نظر خاصی داشتند؟

    سؤال بسیار مهمی است. بنده تا به حال درباره این موضوع صحبتی نکرده‌ام. به ذهنم رسیده بود که یک وقتی خاطرات سه دوره مجلس را بیان کنم و از جمله به این موضوع اشاره کنم. در دوره مجلس هفتم بنده معمولاً ماهی یک بار خدمت مقام معظم رهبری می‌رسیدم و در باب مسائل مجلس و مسائل کشور نظر ایشان را جویا می‌شدم. مشورت می‌کردیم و ایشان راهنمایی می‌کردند. این ملاقات‌ها معمولاً روزهای دوشنبه انجام می‌شد، چون آقا در روزهای دیگر کارهای ثابتی دارند. روز یک‌شنبه قبل از آن، در منزل بودم و دیدم ساعت ۷ بعد از ظهر اسامی کاندیداهای ریاست جمهوری از سوی شورای نگهبان اعلام شد که در آن آقای دکتر معین صلاحیتشان رد شده بود. با توجه به شناختی که از جریان دوم خرداد و اوضاع کشور و جریانات مختلف داخلی و خارجی داشتم، این رد صلاحیت را به مصلحت ندانستم. البته بنده وارد مبانی تصمیم‌گیری شورای نگهبان ‌نشدم، بلکه به نتایج آن فکر می‌کردم نه به دلایل آن.

    فردا صبح به مجلس رفتم و قبل از ساعت ۱۱ که عازم دفتر رهبری شوم، به ذهنم سپردم که راجع به این موضوع با آقا صحبت کنم. در این فاصله هم با هیچ کس از مقامات سیاسی کشور مشورت نکردم، چون بنده اصولاً طبع باندبازی، حزبی و محفلی ندارم. به ذهنم رسید که این موضوع را خدمت آقا مطرح کنم. آقای حجازی هم تشریف داشتند و صحبت‌ها را یادداشت می‌کردند. من خدمت آقا عرض کردم: «این اعلام نظر شورای نگهبان می‌تواند منشأ مشکلاتی شود. به احتمال زیاد افرادی که پشت سرآقای معین هستند، این رد صلاحیت را پیش‌بینی کرده و اعتراضاتی را در محیط‌های دانشجویی و دانشگاه‌ها و سایت‌ها و رسانه‌ها و خارج از کشور تدارک دیده‌اند و فضای آرام و منطقی انتخابات را به هم خواهند زد». من حدس می‌زدم رد صلاحیت آقای معین در داخل کشور چنین پیامد‌هایی داشته باشد و انتخابات را تا حدی به ناآرامی بکشاند. قرینه‌هایی هم برای تأیید این فرض وجود داشت. از طرفی می‌دانستم که خارجی‌ها، خصوصاً امریکایی‌ها تعمد دارند این گونه وانمود کنند که در ایران آزادی و دموکراسی نیست و حکومت ایران کسانی را که نمی‌خواهد انتخاب شوند، قبلاً به دست شورای نگهبان حذف و سپس انتخابات را برگزار می‌کند. بعد هم این را علم می‌کردند و تبلیغات گسترده‌ای را شروع و تا انتخابات بعدی این را چماق می‌کردند و بر سر نظام ما می‌کوبیدند. به‌طور مختصر این دو مطلب را خدمت آقا گفتم. ایشان گفتند: «این چیز‌هایی که می‌گویید جای بررسی دارد». فکر نوشتن نامه همان جا به ذهنم رسید و گفتم: «من نامه‌ای خطاب به شما می‌نویسم و در آن از شما استدعا می‌کنم از شورای نگهبان بخواهید که در این موضوع تجدیدنظر کنند. » گفتند: «حالا ببینم چه می‌شود». نفرمودند که این کار را بکن، ولی مخالفت هم نکردند.

    وقت نماز شد و خداحافظی کردیم و من بلند شدم که بروم. خلوت بود و کسی آنجا نبود. بیرون دفتر، آقا مجتبی را دیدم. پرسیدند: «کجا می‌روید؟» گفتم: «به دفترم می‌روم. » گفتند: «برای ناهار پیش ما بمانید. » من با ایشان هم راجع به موضوع صحبت زیادی نکردم. ناهار را که خوردیم، حدود ساعت ۲ بود. پرسیدم: «آقا مجتبی! در اینجا کاغذ پیدا می‌شود؟» کاغذی را پیدا کرد که آرم هم نداشت و فقط باسمه‌تعالی بالای آن بود. گفتم: «چیزی می‌نویسم و می‌گذارم اینجا باشد.» و نامه‌ای را بدون پیش‌نویس و در چند سطر نوشتم و در آن ذکر کردم در صورت صلاحدید به شورای نگهبان توصیه فرمایید که با توسیع دایره نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری موافقت شود. به آقای حجازی زنگ زدم و گفتم: «موضوع را خدمت آقا مطرح کردم و نامه‌ای را هم نوشتم و همین الان می‌فرستم دفتر شما. یا آقا این کار را مصلحت می‌دانند و می‌پذیرند که هوالمطلوب یا مصلحت نمی‌دانند. اما حسن کار این است که اگر آقا مصلحت بدانند، دیگر ضرورتی نیست که مرا پیدا کنید و بگویید نامه را بفرست. من چند سطر نوشته و اینجا گذاشته‌ام. » گفتند: «باشد. » نامه را گذاشتم و به دفترم رفتم.

    حول و حوش ۲۲ بهمن بود و عصر آن روز وزیر ارشاد وقت، آقای مسجد جامعی، از من دعوت کرده بود در جلسه‌ای که برای تقدیر از شهدای اقلیت‌های مذهبی در تالار وحدت برگزار شده بود، شرکت و سخنرانی کنم. من هم رفتم. در تالار، کنار آقای مسجد جامعی نشسته بودم. ساعت حدود ۶ بود که یکی از همراهان ما آمد و در گوشم گفت: «آقای حجازی تلفنی با شما کار دارد. » من رفتم پشت در و تلفن همراه ایشان را گرفتم. گفتند: «آقا با پیشنهاد شما موافقت کردند و دستورات لازم را هم به شورای نگهبان دادند. خبر را برای صدا و سیما هم فرستاده‌ایم که ساعت ۷ پخش می‌شود».

    من بی‌نهایت خوشحال شدم، مخصوصا به این دلیل که این کار بسیار با سرعت انجام شد، یعنی هنوز ۲۴ ساعت از اعلام نظر شورای نگهبان نگذشته، نظر رهبری اعلام شد. چند دقیقه بعد که مراسم تمام شد و من به تالار برگشتم، خبرنگاران آمدند و راجع به رد صلاحیت‌ها نظرم را پرسیدند و من اولین کسی بودم که خبر را دادم و گفتم چند دقیقه بعد در اخبار اعلام می‌شود. من این نامه و تصمیم رهبری در آن مقطع را یکی از افتخارات خودم در مجلس هفتم می‌دانم. آثار مثبتی که این موافقت داشت، چه در داخل، چه در خارج از کشور، باعث شده که من همیشه شکرگزار خدا باشم که در آن مسئولیتی که داشتم، موفق به خدمت به کشور و انقلاب شدم.

    موضوع مهم دیگری که در دوران ریاست مجلس شما اتفاق افتاد، نامه‌ شما به مقام معظم رهبری در‌باره نامه اعتراض‌آمیز آقای احمدی‌نژاد بود. آقا هم پاسخی دادند که رسانه‌ای شد، درحالی که عموماً این نوع پرسش و پاسخ‌ها علنی نمی‌شوند. در آن برهه تحلیل‌های مختلفی هم از این حرکت شما شد و خیلی‌ها گفتند که شما با این حرکت جایگاه خود را در نظام تثبیت کرده‌اید. دلیل علنی شدن این نامه از سوی شما چه بود؟ هرچند طبیعتاً این پاسخ به نوعی دفاع از جایگاه مجلس هم تلقی می‌شد.

    این قصه هم یکی از حوادث تعیین کننده آن دوران بود. حقیقت این است که ما احساس می‌کردیم بین مجلس و دولت بر سر اجرای قوانین اختلاف‌نظر وجود دارد. قوانینی تصویب و به دولت ابلاغ می‌شدند، ولی دولت تمایلی به اجرای آنها نشان نمی‌داد. بعضی از لوایح هم بود که دولت روی خوشی به آنها نشان نمی‌داد و می‌شد اینگونه استنباط کرد که اگر اینها به تصویب هم برسند، دولت آنها را اجرا نخواهد کرد. از طرف دیگر ما پشتیبان اصولی دولت بودیم و از نظر مشرب سیاسی با دولت یکی بودیم. نه می‌خواستیم در مقابل دولت قرار بگیریم و نه می‌توانستیم از کنار این موضوع به‌سادگی بگذریم، چون اگر بنا باشد که مجلسی باشد – فرقی نمی‌کند که در چه دوره‌ای – و مصوباتی داشته باشد که به صورت قانون در بیاید، ولی اجرا نشود، مجلس بلاموضوع می‌شود و خاصیت و اثر و ارزش خود را از دست می‌دهد. مجلسی که قوانین آن اجرا نشود، به چه درد می‌خورد و چرا باید چنان مجلسی داشته باشیم؟ سخن در این زمینه زیاد است.

    یک روز آقای احمدی‌نژاد نامه مفصلی را برای بنده فرستاد و در آن با اشاره به چند قانونی که در مجلس مطرح بود، اظهارنظر‌هایی از نوع اختیارات شورای نگهبان کرده بود – این اواخر شنیدم که ایشان برای مجلس هشتم هم از آن نوع اظهارنظرها بیان کرده‌اند- نامه سه چهار صفحه و با زبان حقوقی هم نوشته شده بود و در واقع مشعر بر این بود که رئیس جمهور این اختیار را دارد که بعضی از قوانین مجلس را اجرا نکند. ایشان معتقد بود که این قوانین دخالت قوه مقننه در قوه مجریه است. هنوز هم ایشان بر اساس همین مبنا نسبت به بعضی از قوانین موضع دارد. بنده خیلی از این نامه تکان خوردم. نامه را با هیچ‌یک از اعضای هیأت رئیسه از جمله نواب رئیس، یعنی آقای باهنر و آقای ابوترابی در میان نگذاشتم، برای اینکه می‌دانستم که اگر این نامه پخش شود، فتنه خواهد شد و در مجلس عده‌ای در مخالفت با دولت، این نامه را مطرح خواهند کرد و آن موقع حل مشکل دشوارتر خواهد شد. نامه را بلافاصله خدمت رهبری فرستادم و گفتم: «حضرتعالی مطلع باشید که رئیس جمهور چنین نامه‌ای را به مجلس فرستاده است. » قصد خودم این بود که نامه را منتشر نکنم و جواب هم ندهم تا بعد در مذاکره با آقای احمدی‌نژاد بتوانیم موضوع را حل کنیم یا خود رهبری توصیه‌ای کنند و حل شود…

    ادامه  دارد

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *