امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰ ساعت : ۱۸:۴۳

گفتاری از علامه طهرانی/احساسات‌ و عواطف‌ حضرت‌ سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا

علامه آیت الله حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی در کتاب امام شناسی مجلد ۱۵ در ادامه مبحث «احساسات و عواطف بشری در امامان» در خصوص احساسات حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز عاشورا چنین می نگارد:

 برخی‌ از بی‌خردان‌ می‌پندارند: وقایع‌ روز عاشوراء بر سیدالشهداءعلیه‌السّلام امری‌ عادی‌ بوده‌است. رنج‌ و زحمت‌ و عَطَش‌ و جَرْح‌ و قَتْل‌ و أسْر همۀ آنها اموری‌ بسیار سهل‌ و آسان‌ بوده‌ است. چون‌ برای‌ امام‌ علیه‌السّلام که‌ روحش‌ ملکوتی‌ می‌باشد، عطش‌ و گرسنگی‌ و زخم‌ و آفتاب‌ و شمشیر برّان‌ اثری‌ ندارد. وی‌ با وجود نورانی‌ و تجرّدی‌ خود در برابر همۀ اینها به‌ عنوان‌ برخورد با حَلْوا و شیرینی‌ و سیرابی‌ و امثالها مواجه‌ می‌شود. آنگاه‌ تعجّب‌ می‌کنند که‌: چگونه‌ حضرت‌ علی‌اکبر عرضه‌ داشت‌: عطش‌ مرا کشت، و سنگینی‌ زره‌ مرا بیتاب‌ نمود!؟

آنگاه‌ در جواب‌ می‌گویند: پدرش‌ با نهادن‌ زبان‌ خود، و یا انگشتری‌ خود در دهان‌ او، او را سیراب‌ کرد، و مراد از سنگینی‌ آهن، سنگینی‌ زره‌ نیست‌ بلکه‌ کنایه‌ از عظمت‌ لشگر آهن‌ پوش‌ و شمشیر به‌ دست‌ آنهاست‌ که‌ در برابر حملۀ او ممانعت‌ به‌ عمل‌ می‌آورند. [۱]

این‌ برداشت، برداشت‌ نادرستی‌ می‌باشد. سیدالشهداء علیه‌السّلام بشر بوده‌ است، و دارای‌ بدن‌ و جسم‌ طبیعی‌ بوده‌ است. عطش‌ را خوب‌ ادراک‌ می‌نموده‌ است. زخم‌ و جراحت‌ را خوب‌ می‌فهمیده‌ است. نالۀ الْعَطَش‌ أطفال‌ و نوحه‌ و زاری‌ زنان‌ حرم‌ را خوب‌ می‌دانسته‌ است. بلکه‌ از امثال‌ ما صدها برابر بیشتر. زیرا او انسان‌ کامل‌ بوده‌ است، و به‌ مقتضای‌ کمال‌ در انسانیّت، ظهور و بروز محبّت‌ و مودّت‌ به‌ مخلوقات‌ الهی‌ و ادراک‌ لوازم‌ بدنی‌ و طبیعی‌ که‌ لازمۀ مقام‌ جمع‌ الجمعی‌ می‌باشد، در وی‌ عمیق‌‌تر و ریشه‌دارتر بوده‌ است.

علامه طهرانی

آری‌ عشق‌ به‌خدا، و تفانی‌ درقرآن‌ وسنّت‌ پیغمبر، و روش‌ و منهاج‌ ولایت‌ علوی، و بصیرت‌ و عمق‌ درایت‌ او به‌ انحراف‌ تاریخ‌ و تفسیر و حدیث‌ و غصب‌ خلفای‌ بیگانه‌ از متن‌ دین‌ و معارف ‌دین‌ که‌ نوبت‌ را به‌ یزید تبهکار رسانیدند، چنان‌عرصه‌ را بر او تنگ‌ نموده‌ بود که‌ جز شهادت‌ و جراحت‌ و اسارت‌ را داروی‌ مفیدی‌ برای‌ هشداری‌ مردم‌ نمی‌یافت، و لهذا عاشقانه‌ این‌ برنامه‌ را پی‌ریزی‌ کرده‌ و برای‌ سرنگونی‌ حکومت‌ جبّارۀ بنی‌ امیّه‌ حرکت‌ کرد، حرکتی‌ لَا یَتَوَقَّفْ و بدون‌ بازگشت، گر چه‌ در میان‌ راه‌ صحنه‌ای‌ همچون‌ زمین‌ طفّ و واقعۀ کربلا پیش‌ آید: فَسَلَامٌ عَلَیْهِ ثُمَّ سَلَامٌ عَلَیْهِ ثُمَّ سَلَامٌ عَلَیْهِ. واللَّعْنُ عَلَی‌ عَدُوِّهِ، ثُمَّ اللَّعْنُ عَلَی‌ عَدُوِّهِ، ثُمَّ اللَّعْنُ عَلَی‌ عَدُوِّهِ.

اینک‌ می‌بینید: شهادت‌ دو جگر گوشۀ وی‌: علی‌ اکبر و طفل‌ شیرخوار چطور بر او اثر گذارده‌ است، و دنیا را در برابر چشمانش‌ سیاه‌ نموده‌ است. اما چون‌ لِلّهِ وَ فِی‌ سَبِیلِ اللهِ وَ إلَی‌ اللهِ می‌باشد عاشقانه‌ آنها را می‌پذیرد و در آغوش‌ می‌کشد:

شهادت‌ طفل‌ شیرخوارۀ امام‌ حسین‌ علیه‌السّلام

طفل‌ رضیع‌ (شیرخوار) وی‌ مادرش‌ رَباب‌[۲] دختر امروالقَیْس‌ بن‌ عَدِیّ است، و مادر رباب‌ هِنْدُ الْهُنُود بوده‌ است. سید بن‌ طاوس؛  می‌گوید: چون‌ حسین‌ علیه‌السّلام بر زمین‌ افتادن‌ جوانانش‌ و محبّانش‌ را نگریست، عازم‌ شد تا لشگر را برای‌ ریختن‌ خون‌ قلب‌ خود ملاقات‌ نماید، و با صدا ندا در داد: هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله ‌و سلم!؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللهَ فِینَا!؟ هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُو اللهَ بِإغَاثَتِنَا!؟ هَلْ مِنْ مُعِینٍ یَرْجُو مَا عِنْدَ اللهِ فِی‌ إعَانَتِنَا!؟

«آیا کسی‌ هست‌ که‌ دشمنان‌ را از حرم‌ رسول‌ خدا صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله ‌و سلم براند!؟ آیا مرد موحّدی‌ هست‌ که‌ دربارۀ ما از خدا بترسد!؟ آیا فریادرسی‌ هست‌ که‌ به‌ فریادرسی‌ ما امید در رضای‌ خداوند ببندد!؟ آیا کمک‌ کننده‌ای‌ هست‌ که‌ در کمک‌ کردن‌ به‌ ما امید ثوابهای‌ اخروی‌ را داشته‌ باشد!؟»

بر اثر این‌ ندا صدای‌ زنان‌ خیام‌ حَرم‌ به‌ ناله‌ و فریاد بلند شد. حضرت‌ نزدیک‌ خیمه‌ آمد و گفت‌ به‌ زَیْنَب‌: نَاوِلِینِی‌ وَلَدِیَ الصَّغِیرَ حَتَّی‌ اُوَدِّعَهُ. فَأخَذَهُ وَ أوْمَأ إلَیْهِ لِیُقَبِّلَهُ، فَرَمَاهُ حَرْمَلَهُ بْنُ کَاهِلٍ الاسَدِیُّ – لَعَنَهُ اللهُ – بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فِی‌ نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ.

«پسر کوچکم‌ را به‌ من‌ بده‌ تا با او وداع‌ کنم! پسر را گرفت‌ و خم‌ شد به‌ سوی‌ او تا او را ببوسد، که‌ حرمله‌ بن‌ کاهل‌ اسدی‌ – لعنه‌ الله‌ – طفل‌ را با تیر نشانه‌ گرفت. آن‌ تیر در حلقوم‌ طفل‌ آمد، و او را ذبح‌ کرد.»

در کمان‌ بنهاد تیری‌ حرمله                        ‌ اوفتاد اندر ملایک‌ غلغله‌

رست‌ چون‌ تیر از کمان‌ شوم‌ او           پرزنان‌ بنشست‌ بر حلقوم‌ او

چون‌ درید آن‌ حلق، تیر جانگداز               سر ز باروی‌ یدالله‌ کرد باز

تا کمان‌ زه‌ خورده‌ چرخ‌ پیر را              کس‌ ندیده‌ دو نشان‌ یک‌ تیر را

شه‌ کشید آن‌ تیر و گفت‌ ای‌ داورم‌         داوری‌ خواه‌ از گروه‌ کافرم‌

نیست‌ این‌ نوباوۀ پیغمبرت‌                     از فصیل‌ ناقه‌ای‌ کم‌ در برت‌

و چه‌ نیکو شاعر در گفتارش‌ این‌ منظره‌ را مجسّم‌ نموده‌ است‌:

وَ مُنْعَطِفٍ أهْوَی‌ لِتَقْبِیلِ طِفْلِهِ             فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَرَا

«و چه‌ کم‌ مرد خم‌ شده‌ای‌ که‌ پائین‌ آمد تا طفلش‌ را ببوسد، ولیکن‌ پیش‌ از بوسیدن‌ او، تیر جانکاه‌ گلوی‌ طفل‌ را بوسید.»

آن‌ حضرت‌ به‌ زینب‌ فرمود: خُذِیهِ، ثُمَّ تَلَقَّی‌ الدَّمَ بِکَفَّیْهِ فَلَمَّا امْتَلَاتَا رَمَی‌ بِالدَّمِ نَحْوَ السَّمَاءِ، ثُمَّ قَالَ: هَوَّنَ عَلَیَّ مَانَزَلَ بِی‌ أنَّهُ بِعَیْنِ اللهِ! «بگیر این‌ طفل‌ را نگه‌ دار، سپس‌ دو کفّ دستهای‌ خود را زیر خونها گرفت. چون‌ دو دست‌ پر شد از خون‌ آن‌ را به‌ آسمان‌ پاشید و گفت‌: چون‌ چشم‌ خدا می‌بیند، آنچه‌ بر من‌ رسیده‌ است‌ سهل‌ می‌باشد!»[۳]

و در «احتجاج» وارد است‌ که‌: چون‌ حضرت‌ تنها بماند و با او نبود مگر پسرش‌: علی‌ بن‌ الحسین، و پسر دگری‌ شیرخواره‌ که‌ نامش‌ عبدالله‌ بود، حضرت‌ طفل‌ را گرفت‌ تا با او وداع‌ کند پس‌ ناگهان‌ تیری‌ بیامد و بر بالای‌ سینۀ او بنشست‌ و او را ذبح‌ کرد. حضرت‌ از اسب‌ به‌ زیر آمد و با غلاف‌ شمشیر خود قبری‌ حفر کرد و طفل‌ را با خون‌ خود آغشته‌ نمود و او را دفن‌ کرد. [۴]و [۵]

این‌ طفل‌ شیرخوارۀ مذبوح‌ با سُکَیْنه‌ هر دو از یک‌ مادر بودند. مادرشان‌ رَباب‌ دختر امروالقیس‌ می‌باشد که‌ شرحش‌ گذشت. سیدالشهداء علیه‌السّلام به‌ قدری‌ به‌ سکینه‌ و رباب‌ علاقمند بودند، و رباب‌ و سکینه‌ هم‌ نسبت‌ به‌ پدر و شوهر، تا جائی‌ که‌ ابن‌أثیر در احوال‌ رباب‌ زوجۀ حسین‌ علیه‌السّلام آورده‌ است‌ که‌: پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ یک‌ سال‌ تمام، سایۀ سقفی‌ بر سر وی‌ نیفتاد تا اینکه‌ بدنش‌ کهنه‌ شد و از غصّه‌ جان‌ داد. و گفته‌ شده‌ است‌: او مدت‌ یک‌ سال‌ تمام‌ بر روی‌ قبر امام‌ حسین‌ علیه‌السّلام توقّف‌ و اقامت‌ گزید و سپس‌ به‌ مدینه‌ برگشت‌ و از شدّت‌ تأسف‌ بر آن‌ حضرت‌ جان‌ داد. [۶]

اما مقدار محبت‌ حضرت‌ به‌ سکینه‌ تاحدی‌ است‌ که‌ به‌ او می‌گوید: دل‌ مرا با اشک‌ خود آتش‌ مزن! ببینید: مقام‌ مودّت‌ حضرت‌ در عالم‌ کثرات‌ براساس‌ محبت‌ عالم‌ وحدت‌ تا چه‌ اندازه‌ عالی‌ و راقی‌ و صحیح‌ است‌ که‌ قطرات‌ اشک‌ نازدانه‌ دخترش‌ دل‌ وی‌ را به‌ افسوس‌ آتش‌ می‌زند. اینها همه‌ نکته‌ و حکمت‌ است.

مرحوم‌ محدّث‌ قمی‌ و مرحوم‌ آیه‌الله‌ شعرانی‌ آورده‌اند: در بعض‌ مقاتل‌ روایت‌ شده‌ است‌ که‌: حسین‌ علیه‌السّلام چون‌ هفتاد و دو تن‌ از خاندان‌ و کسان‌ خود را کشته‌ دید روی‌ به‌ جانب‌ خیمه‌ کرد و گفت‌: یَا سُکَیْنَهُ! یَا فَاطِمَهُ! یَا زَیْنَبُ! یَا اُمَّ کُلْثُومَ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی‌ السَّلَامُ!  پس‌ سکینه‌ فریاد زد: یَا أبَهْ أسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ!؟   «ای‌ پدر جان! آیا تن‌ به‌ مرگ‌ داده‌ای!؟» فرمود: کَیْفَ لَایَسْتَسْلِمُ لِلْمَوْتِ مَنْ لَا نَاصِرَ لَهُ وَ لَا مُعِینَ!؟   «چگونه‌ تن‌ به‌ مرگ‌ ندهد کسی‌ که‌ یاوری‌ و کمک‌ کننده‌ای‌ ندارد!؟»

…….. فَأقْبَلَتْ سُکَیْنَهُ وَ هِیَ صَارِخَهٌ وَ کَانَ یُحِبُّهَا حُبًّا شَدِیداً.

«سکینه‌ در این‌ حال‌ روی‌ بدان‌ حضرت‌ آورد در حالی‌ که‌ فریاد می‌زد، و حضرت‌ به‌ او محبّت‌ شدیدی‌ داشت.» حضرت‌ او را در آغوش‌ گرفت‌ و اشکهایش‌ را پاک‌ کرد و گفت‌:

سَیَطُولُ بَعْدِی‌ یَا سُکَیْنَهُ فَاعْلَمِی‌                 مِنْکِ الْبُکَاءُ إذَا الْحَمَامُ دَهَانِی‌ ۱

لَا تُحْرِقِی‌ قَلْبِی‌ بِدَمْعِکِ حَسْرَهً                 مَادَامَ مِنِّی‌ الرُّوحُ فِی‌ جُثْمَانِی‌ ۲

فَإذَا قُتِلْتُ فَأنْتِ أوْلَی‌ بِالَّذِی‌                      تَبْکِینَهُ یَا خَیْرَهَ النِّسْوَانِ ۳[۷]

۱- «ای‌ سکینه‌ بدان‌ که‌: گریۀ تو بعد از من‌ بسیار طول‌ خواهد کشید، در آن‌ وقت‌ که‌ داهیۀ مرگ‌ به‌ من می‌رسد.

۲- دل‌ مرا با سرشک‌ ریزانت‌ به‌ افسوس‌ و حسرت‌ مسوزان‌ تا هنگامی‌ که‌ جان‌ من‌ در بدن‌ من‌ است.

۳- و چون‌ کشته‌ شدم، تو از همه‌ سزاوارتر می‌باشی‌ به‌ گریستن‌ برای‌ کسی‌ که‌ اینک‌ برای‌ او گریه‌ می‌کنی‌ ای‌ برگزیدۀ تمام‌ زنان!»

باری‌ دربارۀ طفل‌ شیرخوارۀ آن‌ حضرت‌ که‌ شربت‌ شهادت‌ نوشید و مادرش‌ رباب‌ بود، حقیر در هیچ‌ یک‌ از مقاتل‌ نیافتم‌ که‌ نام‌ او علی‌ و یا علی‌ اصغر باشد، آری‌ بعضی‌ او را به‌ اسم‌ عبدالله‌ ذکر نموده‌اند، ولی‌ آنچه‌ برای‌ حقیر امری‌ است‌ یقینی‌ آنکه‌ طفل‌ به‌ اراده‌ و اختیار خود شهادت‌ را گزید، و در برابر ندای‌ پدر لبّیک‌ گفت. و این‌ یکی‌ از اسرار جهان‌ خلقت‌ است‌ که‌ اطفال‌ دارای‌ ادراک‌ و اختیار و قوّۀ جاذبه‌ و دافعۀ معنوی‌ می‌باشند. فلهذا این‌ طفلِ رضیع، خود را در مسیر و منهاج‌ پدرش‌ همچون‌ پدرش‌ خود را فدا کرد.

وَ السَّلَامُ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ صَارَ عَطْشَاناً وَ یَوْمَ ذُبِحَ فِی‌ یَدَیْ أبِیهِ قَبْلَ أنْ یُقَبِّلَهُ وَ یُوَدِّعَهُ.

پی نوشتها:

۱. مرحوم‌ محدّث‌ قمی‌ در «نفثه‌ المصدور فی‌ تجدید أحزان‌ یوم‌ العاشور»، ص‌ ۲۵ قضیّۀ توجیه‌ آهن‌ را به‌ لشگر ذکر نموده‌ است.

 ۲. دمع‌ السّجوم، ص‌ ۱۸۶.

۳. نفس‌ المهموم‌ ص‌ ۲۱۶ و دمع‌ السّجوم، ص‌ ۱۸۶ .

 ۴. نفس‌ المهموم، ص‌ ۲۱۷ و دمع‌ السّجوم، ص‌‌ ۱۸۷.

 ۵. محدّث‌ قمی‌ در «نفس‌ المهموم» ص‌ ۲۱۶ و ص‌ ۲۱۷ و آیه‌ الله‌ شعرانی‌ در «دمع‌ السجوم» ص‌ ۱۸۶ و ص‌ ۱۸۷ أیضاً روایت‌ کرده‌اند از شیخ‌ مفید در ذکر مقتل‌ طفل‌ رضیع‌ که‌: حسین‌ علیه‌السلام جلوی‌ چادر بنشست‌ و عبدالله‌ بن‌ الحسین‌ فرزند او را آوردند. طفل‌ بود، او را بر دامن‌ نشانید. مردی‌ از بنی‌اسد تیری‌ افکند و او را ذبح‌ کرد. أبومخنف‌ گفت‌: عقبه‌ بن‌ بشیر أسدی‌ گفت‌ که‌: أبو جعفر محمد بن‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ : با من‌ فرمود: ای‌ بنی‌أسد! ما خونی‌ از شما طلب‌ داریم. گفتم‌: گناه‌ من‌ چیست‌ رحمک‌ الله‌ یا أباجعفر آن‌ چه‌ خون‌ است!؟ فرمود: پسرکی‌ از آن‌ حسین‌ علیه‌السلام را نزد او آوردند، در دامنش‌ بود که‌ یکی‌ از شما تیر افکند و او را ذبح‌ کرد. پس‌ حسین‌ علیه‌السلام دست‌ از خون‌ او پر کرد و بر زمین‌ ریخت‌ و گفت‌: ای‌ پروردگار اگر نصرت‌ را از آسمان‌ بر ما بسته‌ای، پس‌ بهتر از آن‌ نصیب‌ ما کن‌ و از این‌ ستمکاران‌ انتقام‌ ما را بگیر. و سبط‌ در «تذکره» از هشام‌ بن‌ محمد کلبی‌ حکایت‌ کرد که‌ چون‌ حسین‌ علیه‌السلام آنها را دید بر کشتن‌ وی‌ متّفق، مصحف‌ را بگرفت‌ و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد: میان‌ من‌ و شما این‌ کتاب‌ خدا و جدّم‌ محمد رسول‌ او! ای‌ مردم‌ به‌ چه‌ سبب‌ خون‌ مرا حلال‌ می‌دارید!؟ و کلبی‌ نظیر آنکه‌ در اوّل‌ صبح‌ عاشورا گذشت‌ آورده‌ است‌ تا گوید: آنگاه‌ حسین‌ علیه‌السلام روی‌ بگردانید طفلی‌ از آن‌ خویش‌ را شنید از تشنگی‌ می‌گرید. دست‌ او را بگرفت‌ و فرمود: ای‌ مردم‌ اگر بر من‌ رحم‌ نمی‌کنید بر این‌ طفل‌ ترحّم‌ کنید. پس‌ مردی‌ از آنها تیری‌ افکند و آن‌ طفل‌ را ذبح‌ کرد و حسین‌ علیه‌السلام بگریست‌ و می‌گفت‌: خدایا حکم‌ کن‌ میان‌ ما و این‌ مردمی‌ که‌ ما را خواندند تا یاری‌ کنند آنگاه‌ ما را کشتند. پس‌ ندائی‌ از آسمان‌ رسید: ای‌ حسین‌ او را رها کن‌ که‌ وی‌ را در بهشت‌ دایه‌ معیّن‌ است. و بعد از آن‌ گوید: حصین‌ بن‌ تمیم‌ تیری‌ افکند که‌ در لب‌ آن‌ حضرت‌ جای‌ گرفت‌ و خون‌ از دو لبش‌ روان‌ گشت‌ و می‌گریست‌ و می‌گفت‌: خدایا سوی‌ تو شکایت‌ می‌کنم‌ از آنچه‌ با من‌ و برادران‌ و فرزندان‌ و خویشان‌ من‌ می‌کنند. و ابن‌ نما گوید: آن‌ طفل‌ را با کشتگان‌ اهل‌ بیت‌ بنهاد. و محمد بن‌ طلحه‌ در «مطالب‌ السَّئول» از کتاب‌ «الفتوح» نقل‌ کرده‌ است‌ که‌: امام‌ علیه‌السلام فرزندی‌ صغیر داشت‌ تیری‌ آمد و او را بکشت‌ پس‌ او را به‌ خون‌ آغشته‌ کرد و با شمشیر زمین‌ را بکند و نماز بگذاشت‌ بر وی، و به‌ خاک‌ سپرد و این‌ أبیات‌ بگفت‌: کَفَر القوم‌ و قِدْماً رغبوا.

۶. نفثه‌ المصدور فی‌ تجدید أحزان‌ یوم‌ العاشور، طبع‌ سنگی‌ ص‌ ۳۸ و ص‌ ۳۹. مرحوم‌ محدّث‌ قمی‌ در اینجا فرموده‌ است‌: در میان‌ زنان‌ محترمۀ اهل‌ شرف‌ که‌ بسیار اهل‌ محبّت‌ بوده‌اند این‌ امر شایع‌ بوده‌ است‌ که‌: پس‌ از فوت‌ شوهرشان‌ بر سر قبر او خیمه‌ می‌زدند و روزها را به‌ روزه‌ و شبها را به‌ قیام‌ می‌گذراندند چنانکه‌ شیخ‌ مفید و کثیری‌ از علماء شیعه‌ و عامّه‌ این‌ را دربارۀ فاطمۀ بنت‌ الحسین‌ علیه‌السلام نوشته‌اند که‌: پس‌ از آنکه‌ شوهرش‌: حَسَن‌ مثنّی‌ در سن‌ سی‌ و پنج‌ سالگی‌ فوت‌ کرد، او بدین‌ عمل‌ مبادرت‌ کرد تا مدّت‌ یک‌ سال‌ تمام.

۷. نفس‌ المهموم، ص‌ ۲۱۴ و دمع‌ السّجوم، ص‌ ۱۸۴. آیه‌ الله‌ شعرانی‌ در اینجا پس‌ از این‌ أبیات‌ گوید: این‌ شعر أعمّ از اینکه‌ از زبان‌ خود امام‌ یا دیگری‌ از زبان‌ امام‌ علیه‌السلام گفته‌ باشد مصداق‌ دارد چون‌ سکینه‌ عمر طولانی‌ یافت‌ و دیر بماند و برگزیدۀ زنان‌ بود در کمال‌ شرف‌ و ادب‌ و بزرگی‌ مانند او نیامد. خانه‌اش‌ مجمع‌ اهل‌ فضل‌ و شعر بود و همه‌ از وی‌ توقّع‌ انعام‌ و صِلت‌ داشتند و برای‌ زیارت‌ او از شهرهای‌ دور سفر می‌کردند.

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *