امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰ ساعت : ۰۰:۲۶
  • در مکتب امام و رهبری
  • روایت امام از زمینه های هجرت از عراق و پیروزی انقلاب /هرچه هست از اوست

    آنچه که در پی می آید، روایتی است که توسط حضرت امام خمینی(ره) در باب زمینه ها و کیفیت  هجرت ایشان از عراق و نیز رویدادهای منتهی به بازگشت به ایران و پیروزی انقلاب اسلامی بیان شده است. جلوه بارز این روایت ، نگاه خدامحورانه این روایت به رویدادهای سال پایانی نهضت است که نمایانگر جوهره اندیشه مسلط بر انقلاب می باشد و طبعاً عامل بقای این نیز خواهد بود. شایان ذکر است که این روایت در تاریخ ۱/۷/۵۸ و در جمع اعضای دولت موقت بیان شده است.

    ******

    من مختصراً قصه‏ای که واقع شد عرض می‏کنم. ما که از ترکیه وارد عراق شدیم، بعد هم وارد نجف، از طرف دولت عراق کراراً آمدند و اظهار داشتند که عراق مال شماست، و هر جا باشید، هر جا بخواهید، هر کاری داشته باشید انجام می‏دهیم. تا دولتها تغییر کرد. یکی پس از دیگری تغییر کرد، و منتهی شد به این اواخر، که ما مقتضی دیدیم بیشتر از آن مدت در عراق فعالیت بکنیم. کم‏کم دولت عراق به طور تدریج در صدد جلوگیری شد. ابتدا چند نفری در[اطراف]منزل ما به عنوان حفاظت. و شایعه هم درست می‏کردند که اشخاصی آمده‏اند برای ترور شما. بلکه یک دفعه گفتند پنجاه نفر آمده‏اند! که من گفتم این متنش دلیل بر دروغ بودن است، برای اینکه ترور پنجاه نفری هیچ وقت نمی‏شود؛ باید یک نفر بیاید. کم‏کم مأمورها زیاد شدند. باز هم همین که ما می‏خواهیم حفاظت کنیم. لکن من از اول به بعضی دوستان می‏گفتم قضیۀ حفاظت نیست؛ قضیۀ مراقبت از این است که ما چه می‏کنیم. کم‏کم از بغداد یک وقت رئیس اَمْن آمد. او آدم ملایمی بود، و صحبتهایش هم همه تعارف بود و اینکه شما هر کاری بخواهید بکنید مانعی ندارد و هر عملی انجام بدهید مانعی ندارد و فلان، و ایشان رفت. بعد از چند روز یک نفر دیگری آمد ـ که گفتند این مقدّم است بر آن رئیس امن ـ ایشان به طور رسمی به ما گفت که ما چون یک معاهداتی، تعهداتی، با دولت ایران داریم، از این جهت، نمی‏توانیم تحمل کنیم که شما اینجا فعالیت بکنید. و شاید امروز همین مقدار گفت. و روز بعدش باز آمد و بیشتر و گفت که نباید شما چیزی بنویسید، یا در منبر صحبتی بکنید، یا نواری پر کنید و بفرستید؛ برای اینکه این مخالف تعهدات ماست. من به او گفتم که این یک تکلیف شرعی است که به من متوجه است. من هم اعلامیه می‏نویسم، و هم در موقعش در منبر صحبت می‏کنم، و هم نوار پر می‏کنم و به ایران می‏فرستم. این تکلیف شرعی من است. شما هم هر تکلیفی دارید عمل کنید. بعد صحبتهایی کرد و چه و بالاخره منتهی شد به اینکه من همچو علاقه‏ای به یک محلی ندارم. من هر جایی که بتوانم خدمت بکنم آنجا خواهم رفت و نجف پیش من مطرح نیست که من اینجا بمانم. گفت: خوب، شما هر جا بروید همین مسائل هست؛ یعنی جلوگیری می‏شود. گفتم که من ـ در صورتی که هیچ در ذهن من این نبود، تا آن وقت هم نبود ـ که من می‏روم خارج. من می‏روم پاریس که مملکتی است که آن دیگر وابسته به ایران و مستعمرۀ ایران نیست. البته ناراحت شد اما حرفی نزد. بعد آقای دعایی[۱]هم بودند آنجا برای ترجمه ـ آقای دعایی که الآن سفیرند ـ بعد من دیدم که اینها بنا دارند که با دوستان من بدرفتاری کنند. گفته بودند ـ آقای دعایی گفت به من ـ که ما با خودش کاری نداریم؛ لکن ما آنهایی که اطراف او هستند چه خواهیم کرد، چه خواهیم کرد. من خوف این را داشتم که به اینها صدمه‏ای وارد بشود. به آقای دعایی گفتم که شما برای من بروید تذکره رابگیرید و ویزا بگیرید. البته قبلاً هم یک دفعه ایشان برده بود پیش رئیس امن، ایشان با ناراحتی گفته بود که شما می‏خواهید ما را با فلانی طرف بکنید؟ نه، نمی‏دهیم. لکن این دفعه ویزا دادند برای خروج. و ما می‏خواستیم به سوریه برویم که آنجا اقامت کنیم؛ لکن اول بنا گذاشتیم کوِیْت برویم؛ و از کوِیْت که دو ـ سه روز بمانیم، برویم به سوریه. و هیچ هم در ذهن من این نبود که به فرانسه بروم. بنابراین گذاشتیم، و بین‏الطلوعین یک روزی البته، تحت مراقبت مأمورین اینجا، از در که من بیرون آمدم آقای یزدی[۲]را دیدم. آقای یزدی از همان در که من آمدم بیرون، دیگر همراه ما بود تا حالا. بعد، حرکت کردیم طرف کویت. و به سر حد کویت که رسیدیم، بعد از یک چند دقیقه‏ای، که مثل اینکه حالا روابط بود با ایران، چه بود نمی‏دانم ـ گمانم این است که رابطه با ایران بود ـ آمد آن مأمور و گفت که نه، شما نمی‏توانید بروید کویت. من گفتم به او بگویید که خوب، ما می‏رویم از اینجا به فرودگاه، از آنجا می‏رویم. گفت خیر، شما از همین جا که آمدید از همین جا باید برگردید. از همانجا برگشتیم ما به عراق. و شب بصره بودیم، و فردایش به بغداد. و من در بصره بنابراین گذاشتم که نروم به سایر بلاد اسلامی، برای اینکه احتمال همین معنا را در آنجاها می‏دادم. بنا گذاشتیم برویم فرانسه، و بعد، در همانجا هم ـ حالا بصره بود یا بغداد یادم نیست ـ که یک اعلامیه‏ای باز من نوشتم خطاب به ملت ایران، و وضع رفتنمان، کیفیت رفتنمان را برایشان گفتم. ما هیچ بنا نداشتیم که به پاریس برویم. مسائلی بود که هیچ ارادۀ ما در آن دخالت نداشت. هر چه بود، و تا حالا هرچه هست و از اول هرچه بود با ارادۀ خدا بود. من هیچ برای خودم یک چیزی که، عملی خودم کرده باشم، یک چیزی برای خودم قائل باشم نیستم، برای شما هم قائل نیستم. هرچه هست از اوست. کارهایی می‏شود که ما اصلاً در ذهنمان نمی‏آمد که این کار مثلاً باید بشود می‏شد، و می‏دیدیم که نتیجه دارد. در همین آخر که ما آمدیم تهران، و آقایان هم به عنوان وزارت بودند؛ حکومت نظامی اعلام کردند، من اصلاً نمی‏دانستم که اینها برای چه حکومت نظامی اعلام کرده‏اند ـ بعد به ما گفتند ـ لکن به ذهنم آمد که ما بشکنیم این حکومت نظامی را. آنها روز اعلام کردند که از ظهر به آن طرف حکومت نظامی. و من نوشتم و شکسته شد، و بعد ما فهمیدیم که توطئه بوده است. این حکومت نظامی برای این بوده است که بعدش مستقر بشوند در خیابانها نظامیها و قوایی که دارند؛ و شب کودتا کنند و همۀ ماها را و شماها را از بین ببرند، این را هم خدا کرد، هیچ ما در ذهنمان یک مسئله‏ای نبود. ما به حسب آن عادت که نباید حکومت نظامی این قدر باشد و دارند مخالفت می‏کنند. ما در پاریس که وارد شدیم، البته دوستان آنجا، آقایانی که بودند، همه به ما محبت کردند. من جمله آقای حبیبی شریف داشتند؛ آقای بنی‏صدر بودند؛ آقای قطب‏زاده بودند؛ آقای یزدی که همراهمان بودند؛ و دوستانی که در آنجا بودند. و بعد هم در خود پاریس یک جایی بود که من گفتم اینجا مناسب ما نیست. رفتیم به همان دهی که نزدیک بود. آنجا هم از اطراف کم‏کم هی آمدند. البته دولت فرانسه ابتدائاً، حالا چه جور بود، یک قدری احتیاط می‏کرد؛ لکن بعدش نه، با ما محبت کردند. و ما مطالبمان را در پاریس بیشتر از آن مقداری که توقع داشتیم منتشر کردیم. و گاهی خبرگزاریهای امریکا می‏آمدند آنجا و ما صحبت می‏کردیم. و به من می‏گفتند که این در تمام امریکا و یک مقداری هم در خارج امریکا پخش می‏شود. ما مسائل ایران را، آنکه واقع بود در ایران، و مصایبی که بر ملت می‏گذشت، آنجا گفتیم. و قشرهای مختلفی که از دوستان و جوانان ایران در خارج بودند از همه اطراف هر روز تقریباً دسته‏ای، دسته‏هایی می‏آمدند. و آن هم اسباب باز تقویت ما بود. آنها هم فعالیت می‏کردند؛ صحبت می‏کردند؛ مجالس داشتند. ما اخیراً که بنا گذاشتیم که بیاییم به ایران، فعالیتهای شدید شروع شد برای اینکه نیاییم ایران. البته قبلش هم از طرف دولت امریکا و آنها خیلی پیغامها می‏دادند، که بعضی وقتها خودشان می‏آمدند، یک نفر می‏آمد بعنوان می‏گفت من بازرگانم. لکن معلوم بود که یک مرد سیاسی بود، و صحبتها می‏کرد، و اینکه شما حالا نروید به ایران؛ حالا زود است رفتن ایران؛ نُورَس است حالا، و بعد هم که پشتیبانی از شاه می‏کردند زیاد. و بعد هم که شاه رفت و شاه سابق رفت، و بختیار وارث بحقّش؛ یعنی در جنایت جای او بود، آن وقت هم فعالیتها شروع شد به اینکه شما نیایید به ایران، حتی از ایران ـ از کجا بود ـ به وسیلۀ دولت فرانسه برای ما آوردند خواندند که شما حالا نیایید ایران؛ و حالا اسباب چه هست و چه می‏شود. و اگر شما بروید به ایران، حمّام خون راه می‏افتد! و از این حرفها زیاد زدند. و این اسباب این شد که من در ذهنم آمد که رفتن ما به ایران برای اینها یک ضرری دارد! اگر چنانچه نفع داشت برایشان. و می‏توانستند که ما وقتی رفتیم ایران فوراً ما را توقیف کنند، این حرفها را نمی‏زدند، می‏گفتند بیایید ایران. ما عازم شدیم و آمدیم. و خدای تبارک و تعالی در همۀ این مسائل از اول نهضت تا حالا با ما و با شما و با ملت ایران همراهی فرمود.

    منبع: صحیفه نور، جلد دهم، صفحه ۱۹۴

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *