امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:32
  • دفاع مقدس
  • مگر در جبهه نان و حلوا پخش می کنند؟

    مادرش برایش زن گرفت تا سرش به زندگی گرم شود و فکر جبهه رفتن از سرش بیفتد؛ اما عبدالعلی آن قدر شیفته ی جبهه رفتن بود که بعد از ازدواج هم دست برنداشت. مدتی از خدمت سربازی اش در گیلانغرب سپری می شد که  فرمانده اش به او گفت:

    -« کاظمی! خدمت سربازی ات تمام شده، می توانی به خانه ات برگردی.»

    عبدالعلی در جواب فرمانده گفت:

    -« اگر اجازه بدهید می خواهم در جبهه بمانم.»

    فرمانده، لبخندی زد و گفت:

    -« چرا دوست داری اینجا بمانی؟ مگر در جبهه نان و حلوا پخش می کنند؟»

    نگاهی به فرمانده انداخت و گفت:

    -« آقا! دشمن در خانه ی ماست؛ چگونه انتظار دارید به رختخواب بروم و با خیال آسوده بخوابم؟ ! در جبهه می مانم؛ یا شهید می شوم یا جنگ را پیش می برم.»

    راوی : علی کاظمی ابوخیلی پدر شهید عبدالعلی کاظمی اعزامی از ساری

    منبع : رزمندگان شمال

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *