امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۹ ساعت : ۰۴:۲۷
  • دفاع مقدس
  • شهید خرازی و ماهر عبدالرشید

    در منطقه شلمچه به ما مأموریت ساخت یک سنگر بزرگ با حلقه‏ هاى بتونى پیش ساخته را دادند! حلقه‏ هاى پیش ساخته بتونى را به وسیله تریلر و کمرشکن تا فاصله‏اى از خط مقدم می‏آوردند و ادامه راهنمایى آنها تا کنار محل سنگر را به عهده ما می‏گذاشتند! به راننده‏ ها نگفته بودند که باید تا خط مقدم بیایند. تا محلى که آنها را تحویل ما میدادند آتش دشمن وجود نداشت. اما هر چه ما آنها را به طرف عمق منطقه درگیرى میبردیم بر تعداد گلوله‏ ها دشمن افزوده میشد. راننده‏ ها میترسیدند و جلو نمیآمدند. ما با یک درد سر و مکافاتى این راننده‏ ها را به محل میبردیم. هر تریلر یک حلقه بیشتر نمیآورد. بالا و پایین گذاشتن آنها هم درد سر داشت. چون ما جرثقیل نداشتیم براى بیل لودر یک قلاب ساخته بودیم و به وسیله بیل لودر آنها را پایین می‏گذاشتیم!

     پانزده روز طول کشید تا ما توانستیم پانزده عدد از این حلقه‏ هاى بتونى را به محل سنگر ببریم. محل سنگر در خاک عراق و بعد از سنگرهاى نونى شکل عراق بود! براى ساخت آن، منطقه‏اى را به اندازه کافى خاکبردارى کردیم. حلقه‏ ها را کنار هم در آن قرار دادیم و چند متر خاک روى آن ریختیم! سنگر خوبى شد. همان سنگرى بود که بعد! حاج حسین خرازى نزدیک آن شهید شد.

       منطقه در تصرف ما بود ولى عراق حاضر به از دست دادن آن نبود. بنابراین به شدت تمام آن‏جا را گلوله باران می‏کرد. عملیات حالت فرسایشى به خود گرفته و این حالت فرسایشى خسارات زیادى به ما وارد کرده بود. اکثر بچه‏ ها زخمى یا شهید شده بودند. منطقه تقریبا از نیروهاى ما خالى شده و انرژى و رمقى براى لشکر ۱۴ امام حسین نمانده بود.

     شب‏هاى آخر عملیات بود. یک شب من و حاج محسن حسینى در سنگر نشسته بودیم! خرازى وارد سنگر شد و از ما پرسید:

     – از بچه‏ هاى مهندسى چند نفر اینجایند؟!

     – ما دو نفر در به در بیچاره!

     حاجى لبخندى زد و گفت:

     – امشب می‏خوایم بریم جلو!!

     از حرف او تعجب کردیم. ما هیچ‏گونه امکانات پیشروى نداشتیم. پس گفتیم:

     – امشب دیگه چه خوابى برامون دیدى؟! کسى دیگه را ندارى؟!

     – این حرفا چیه که میزنین؟! یا الله پاشین ببینم.

     حاج محسن آدم شوخى بود. بلند شد و شروع به غر و لند کرد:

     – من زن و بچه دارم، اگه بلایى سر من بیاد تو را نفرین میکنم! میخواى من رو بکشى؟! تو که از درد زن و بچه سر در نمى‏یارى! مگه من چه گناهى کردم و…

     خلاصه با هر زحمتى بود از سنگر بیرون آمدیم همراه حاج حسین خرازى حرکت کردیم. سوار یک ماشین تویوتالند کروز نو شدیم. این تویوتا را همان روز به حاج‏ حسین خرازى داده بودند. سوار شدیم و خرازى ما را به یک سنگر عراقى برد! سنگر چه عرض کنم، یک هتل – سنگر!

     آن‏جا سنگر فرماندهى عراق در منطقه شلمچه بود. یک سنگر مجهز و مجلل زیر زمینى که حتى مبلمان هم داشت!! سنگر در عمق زمین ساخته شده و قطر بتون آن در حدود یک متر بود. روى آن را با چندین متر خاک پوشانده و بر روى خاک‏ها قلوه سنگ‏هاى بزرگى قرار داده بودند! هر گلوله‏اى که به این سنگ‏ها میخورد اثرى بیش از اثر یک ترقه نداشت!

     ما همراه حاج حسین وارد این هتل زیرزمینى شدیم! داخل سنگر شخصى به نام جاسم که کویتى‏ الاصل بود، از روى بى‏سیم مشغول استراق سمع فرکانس‏هاى عراق بود. حاجى به جاسم گفت:

     – جاسم کى رو دارى؟!

     جاسم خنده‏اى کرد و گفت: “ژنرال ما هر عبدالرشید!” ژنرال ماهر عبدالرشید یکى از فرماندهان معروف و بزرگ ارتش عراق بود! فکر کنم فرمانده سپاه هفتم!

     – بارک الله، بارک‏الله! خب چه خبر؟!

     – خودش مى‏خواهد عقب برود! سه شب است که نخوابیده است. دارد دستور مى‏دهد و نیروهاى خود را تنظیم مى‏کند!

     حاجى خرازى با لبخند ملیحى گفت:

     – نمى‏گذارم بره! مثل من که به خط آمدم، اون هم باید بیاد و بمونه.

     – چطورى؟!

     – به اون پیغام بده بگو: قال الحسین خرازى…

     – نه حاجى این کارو نکن! من این همه زحمت کشیده‏ام به شبکه بى‏سیم آنها نفوذ کردم! بر اوضاع اون‏ها مسلطم! فرکانس‏هاى آنها را کشف کرده‏ام… حیفه که از دست بره!

     – همین که گفتم!

     جاسم با ترس و احتیاط روى فرکانس بى‏سیم‏چى ژنرال رفت و به عربى گفت:

     – بسم‏ الله‏ الرحمن الرحیم، قال الحسین خرازى…

     بى‏سیم‏چى عراقى با شنیدن اسم خرازى و با فهمیدن این که فرکانس او لو رفته است، شروع به فحش دادن کرد! ما فحش‏هاى او را نمى‏فهمیدیم ولى جاسم با شنیدن آن فحش‏ها تعجب کرد و رنگ از صورتش پرید! جاسم بى‏سیم را قطع کرد!

     حاجى از او پرسید:

     – چى مى‏گفت؟!

     – داشت فحش میاد!

     حاجى خرازى دست در جیب خود کرد و یک واکمن کوچک درآورد. به جاسم داد و گفت:

     – یه نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما این!

      جاسم دوباره بى‏سیم را روشن کرد و نوار را گذاشت! بیسیم‏چى عراقى فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. چون سیستم بیسیم عراق در هم ریخته بود. فرماندهان عراقى به علت لو رفتن فرکانس‏هایشان مشغول فحش دادن به هم بودند! ما هم براى مدتى به این دعواى فرماندهان عراقى گوش دادیم و کلى لذت بردیم! آنها مشغول فحش دادن به هم بودند که ژنرال “ماهر” هم متوجه دعواى فرماندهان خود میشود و از بیسیم‏چى مى‏پرسد که چه شده؟! بیسیم‏چى به او میگوید که یک نفر ایرانى وارد فرکانس ما شده و می‏گوید من از طرف “خرازى” براى “ماهر” پیام دارم! ماهر هم به بیسیم‏چى خود میگوید پس چرا نمیگذارى پیغامش را بدهد!

     بعد از مدت کوتاهى بی‏سیم‏چى عراقى، به فارسى به جاسم گفت:

     – اى ایرانى اگر پیغامى براى “ماهر” دارى بگو! او آماده شنیدن است!

     ما تازه متوجه شدیم او هم فارسى بلد است! خرازى به جاسم گفت:

     – به او بگو: خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هیچ مانعى جلوى من نیست! امشب میخواهم بیایم به شهر بصره در میدان… تو را ببینم!

     جاسم پیام را به آنها داد! بى‏سیم‏چى و ماهر عبدالرشید هول کردند!

     ماهر پرسید:

     – میخواى بیایى چکار کنى، یا چى بگى؟!

     – یک پاى تو را قطع کردم، میخواهم بیایم اون یکى را هم قطع کنم!

     – همین! خوب بیا اون جا! منم یه دست تو را قطع کردم، اون یکى را هم قطع می‏کنم!

     – باشد! وعده ما امشب تو میدون…

     با این پیغام اوضاع ارتش عراق به هم ریخت. ژنرال ماهر عبدالرشید واقعا از سقوط شهر بصره ترسیده بود. تمام مهره چینی‏هایى که قبل از آن براى استراحت و به عقب رفتن انجام داده بود را به نفع شهر بصره به هم زد! حاجى خرازى بسیار آرام بود. لبخندى هم بر لب داشت. به ما دو نفر گفت: نماز خوانده‏ اید؟!

     – بله!

     – چیزى خورده‏ اید؟!

     – بله!

     – من خسته‏ ام، شما هم خسته شدین، پس بخوابین!

     – با این کارى که تو کردى مگه می‏گذارند کسى اینجا بخوابه؟!

     – اتفاقا امشب راحت بخوابین!

     خودش هم رفت براى خواب و خوابید!

      وقتى به داخل سنگر مى‏آمدیم عراق مثل نقل و نیات گلوله‏ باران مى‏کرد اما وقتى می‏خواستیم بخوابیم ده‏ها برابر بیشتر گلوله ریخت! آن شب عراقیها به قدرى روى منطقه شلمچه گلوله ریختند که در طول تاریخ جنگ و حتى بعد از آن بیسابقه است. گلوله‏ ها را بی‏حساب و بی‏هدف شلیک می‏کردند! وجب به وجب خاک شلمچه را گلوله توپ و خمپاره شخم میزد! اما سنگر ما نه تنها امن و امان بود، بلکه از یک هتل هم بهتر بود.

     ما به راحتى خوابیدیم و اتفاقا خوب هم خوابمان برد!

     فردا صبح وقتى از سنگر بیرون آمدم، دیدم که بدنه تویوتاى نوى حاج حسین از اثر ترکش مثل یک آبکش سوراخ سوراخ شده است!

     وقتى حاجى بیدار شد، با او وارد بحث شدیم که حکمت این کار دیشبى چه بود؟ حاجى گفت:

     – ما که دیگه تو این منطقه نیرو و امکانات نداشتیم، مهمات هم نداشتیم! این کار را کردم که اون‏ها تحریک بشوند و منطقه را زیر آتش بگیرن و حداقل به اندازه یه هفته عملیات، مهمات خودشون رو هدر بدهند!!

     بعد از آن جاسم به یکى از بچه‏ هاى ما گفته بود که آن شب عراقی‏ها به قدرى کمبود مهمات داشتند که حتى مهمات داخل تریلرها را به انبارهاى مهمات نمی‏بردند. آنها را مستقیم به کنار توپ‏ها و خمپاره‏ هاى خود می‏بردند و از روى تریلر گلوله‏ ها را داخل توپ و خمپاره می‏ریختند و شلیک می‏کردند!

    منبع : تهران پرس

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *