امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۴ ساعت : ۰۸:۳۹
  • دفاع مقدس
  • فرمانده مجروح

    خدا خیر بدهد به آقا مهدی جانشین گردان که اگر نبود ؛ به این راحتی ها نمی شد راه را پیدا کرد . حالا با این وضع بی رمقی ، کندن سنگر کنار دژ ، کار بسیار سختی بود ، اما چاره ای جز انجامش نداشتیم .

    هوا رو به روشنی می رود . عراقیها که از عملیات با خبر شده اند ، کامیون کامیون با سلاحهای فراوان به پیش می آیند و درگیری شدت می گیرد .

    آقا مهدی فریاد می زند : کسی بیکار نباشد ؛ تیر اندازی کنید و خودش مثل شیر می آید به چند تا از سنگر ها سر می زند و موشکهای آرپی جی را بر می دارد . به سراغ سنگر من هم می آید تا آرپی جی را از من بگیرد ، ولی تا پایش را بالای سنگر گذاشت دیدم چه خونی از ساق پایش سرازیر است .

    گفتم : آقا مهدی پایت تیر خورده !

    گفت : می دونم !

    گفتم خونریزی شدید است !

    گفت: الان نیم ساعته این طوره .

    گفتم : پس چطور راه می روی ؟

    با لبخند گفت : شاید مثل حضرت علی .

    بعد هم بلند شد و آرپی جی را آماده کرد و به سمت تانک عراقی شلیک کرد …

    همه بعد از اصابت موشک به تانک تکبیر گفتیم و این صحنه استواری فرمانده ما، مقدمه حمله جانانه بچه ها شد. انگار بچه ها چند روز است که استراحت کرده اند با روحیه ای شگفت و توانی بالا همچون “آقا مهدی نصر” به دل دشمن زدند!

    خط که آرام شد آقا مهدی دیگر خونی نداشت که در رگهایش جاری باشد و به ملکوت پرواز کرد.

    رضا قاسمی

    مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سایت ساجد

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *