خاطره ای از شهید علی اکبر قربان شیرودی
سال ۱۳۵۸ بود بحران کردستان شروع شده بود و رادیو و تلویزیون سنندج در محاصره نیروهای ضد انقلاب قرار داشت. باشگاه افسران ژاندارمری هم در وسط شهر قرار داشت و مدافعان آن منطقه، آخرین گلوله های خود را شلیک می کردند که به ما دستور دادند مقداری مهمات به باشگاه افسران ببریم و از راه هوا آن ها را داخل باشگاه بریزیم . دقایقی بعد به دستور شهید شیرودی ، یک وانت مهمات آوردند که با زحمت آنها را جا دادیم و آماده ی پرواز شدیم. ناگهان هفت نفر از غیر نظامیان وارد هلیکوپتر شدند و از ما خواستند که آنها را هم با خود به سنندج ببریم.
من به آنها گفتم که قرار است مهمات از راه هوا بریزیم و فرودی در کار نیست که ناگهان یکی از آنها اسلحه اش را روی من گرفت. بلافاصله خدمت شیرودی که افسر عملیات بود ، رسیدم موضوع را گفتم.
شیرودی بشدت عصبانی شد و همراه من آمد و چون آن نفرات غیرنظامی شیرودی را می شناختند ، به احترام او پایین آمدند. شیرودی فریاد زد :« شما نباید به تهدید متوسل می شدید و ماموریت ما را مختل می کردید. شما می دانید که در باشگاه افسران سنندج ، پرسنل آب حوض می خورند و مهمات هم ندارند و ما باید به کمک آنها بشتابیم؟»
آنها با خجالت سرشان را پایین انداختند . سپس شیرودی نگاهی به مهمات کرد و گفت: « این مقدار مهمات زیاد است. نصف آن را تخلیه کنید.» ما هم دستور را اجرا کردیم و مقداری از مهمات را پایین گذاشتیم . در بین مهمات، دو جعبه نارنجک بود که من آنها را به احمد پیشگاه هادیان دادم و از او خواستم که آنها را به وانت برگرداند ، ولی احمد به جای آنکه مهمات را به وانت برگرداند ، آنها را میان خلبانان کبرا تقسیم کرد.
بلافاصله پس از بستن بارها ، هلیکوپتر آماده ی پرواز شد و ما به سمت سنندح پرواز کردیم و دو فروند هلیکوپتر کبرا هم ما را اسکورت کردند. ما در ارتفاع شش هزار پایی بودیم که ضد انقلاب ما را به گلوله بست و امکان پایین آمدن نبود. به موازات باشگاه افسران رسیده بودیم که درخواست کردم هلیکوپتر را روی سر باشگاه تنظیم کنند تا مهمات را بریزیم و بلافاصله یک جعبه گلوله ژ- ۳ را به سمت زمین پرتاب کردم. جعبه رفت و رفت ، ولی ناگهان در نزدیکی های زمین منحرف شد و به حیاط خانه ای افتاد. از طرف دیگر ، از هر نقطه ی شهر به سوی ما تیراندازی می شد.
به هر حال نتوانستیم آن ماموریت را با موفقیت انجام بدهیم و به پادگان سنندج برگشتیم.
وقتی شیرودی متوجه شد که مهمات را باز گردانیم ، خیلی ناراحت شد، ولی ما موضوع را به او توضیح دادیم . او با ناراحتی به ستاد لشکر رفت و دقایقی بعد خلبانان هلیکوپتر ستوانیار حسین فرخی و ستوانیار هاشم قشقائی به ستاد احضار شدند و وضعیت منطقه را به مسولین گزارش دادند.
پس از آن، دوباره دستور دادند که به روی شهر پرواز کنیم و مهمات و مواد غدایی را به محاصره شدگان باشگاه افسران برسانیم.
من مقداری طناب درخواست کردم و قمقمه های آب را به هم بستم که سنگین تر بشوند تا اگر آنها را از بالا به پایین انداختیم، در اثر جریان باد منحرف نشوند . این بار هم هلیکوپتر ما را دو فروند کبرا اسکورت کردند. زمانی که بالای سر باشگاه رسیدیم، در هلیکوپتر را باز کردم و با کمک دو نفر همراه که یکی سرگرد و دیگری گروهبان بود مهمات را پایین ریختیم.
در حین این عملیات ، ناگهان حسین فرخی با صدای بلند فریاد زد و بلافاصله خون به شیشه ی هلیکوپتر پاشید. فرخی گفت: « پایم تیر خورده و نمی توانم هلیکوپتر را هدایت کنم.»
از دست من کاری ساخته نبود، چون مهمات بین کابین خلبان و من حائل بود و کمک خلبان هم در یک لحظه شوکه شده بود و هلیکوپتر با سرعت به طرف زمین می رفت. در همین حین ، من دوازده امام را صدا کردم و از آنها کمک خواستم . کمی قلبم آرام گرفت، رو به کمک خلبان کردم و به آرامی به او گفتم : هاشم جان ، زندگی همه ی ما در دست توست، فرمان را بگیر…
از پایین به شدت ما را گلوله باران می کردند و از بی سیم هلیکوپتر، صدای استغاثه و ناله و دعای خلبانان هلیکوپترهای کبرا می آمد. هلیکوپتر ما لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شد – چهار هزار پا، سه هزار پا ، ۲۰۰۰ هزار پا، ۱۵۰۰ هزار پا، ۱۰۰۰ پا که ناگهان هاشم به خود آمد و فرمان را گرفت و هلیکوپتر را به سمت بالا کشید و به طرف پادگان سنندج به پرواز درآورد. وقتی هلیکوپتر به زمین نشست ، بلافاصله حسین فرخی را که از شدت خونریزی بی هوش شده بود، به بیمارستان منتقل کردند. من و هاشم و آن دو نفر مهمان هم پیاده شدیم و بچه ها ما را در آغوش گرفتند . لحظه ای خودم را به هاشم قشقائی رساندم و خود را در بغل او انداختم و بی اختیار شروع به گریه کردم.
شاید بخشی از گریه های من مربوط به بی کسی افرادی بود که در باشگاه افسران در محاصره بودند و ما نتوانسته بودیم کاری برای آنها انجام بدهیم.
منبع:نوید شاهد
