
متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی؛تاریخ پخش: ۱۷/۰۱/۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم
«الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی»
چون بحث در آستانهی زمانی است که مربوط به حضرت زهرا(س) است، آیهای که حضرت زهرا در آن نقش داشته و در سورهی «هل اتی» آمده، خدمت شما بگویم.
ابن عباس میگوید: حسن و حسین (علیهما السلام) بیمار شدند. پیغمبر با جمعی رفتند عیادت، اینهایی که پای تلویزیون هستند و شما بدانید یک قصهی چند صفحهای چه لطیفههایی دارد. بعد شما لطیفههایش را بگویید. امام حسن و امام حسین کوچک بودند، مریض شدند. پیغمبر و مردم به عیادت رفتند. به امیرالمؤمنین پیشنهاد شد که خوب است برای شفای بچههایت نذری کنی. حضرت علی و حضرت زهرا(سلامالله علیهما) و فضه که خادم آنها بود نذر کردند که اگر بچهها خوب شدند، سه روز روزه بگیرند. بالاخره بچهها خوب شدند و در خانه هم مواد غذایی نبود، امیرالمؤمنین مقداری جو قرض کرد و فاطمهی زهرا(س) یک سوم آن را آرد کرد و نان پخت و هنگام افطار تا رفتند بخورند، در خانه زده شد. سائلی آمد گفت: السلام علیکم یا اهل بیت رسول الله، یا اهل بیت محمد، سلام کرد و گفت: من مستمندی هستم، غذایشان را به این سائل دادند، با آب افطار کردند. شب بعد هم همینطور شد. روزه گرفتند وقت افطار کسی آمد، باز همان یک سوم جو، آرد شد، خمیر شد، نان شد، شب دوم، یتیم آمد. شب سوم اسیر آمد. اصل قصه را خیلیها شنیدند. اما نکاتش.
۱- زندگی امامان، همانند زندگی دیگران
۱- امامان ما هم به گرفتاریهای ما مبتلا بودند. همانطور که بچهی ما مریض میشود، بچههای امامان ما هم مریض میشوند. سؤال: حالا ما دستمان به جایی بند نیست خودمان یا بچههایمان مریض میشوند، ولی امام که میتواند دعا کند بچهاش هیچوقت مریض نشود. یک سؤال است. جوابش این است که باید زندگی امامان مثل ما باشد تا برای ما امام باشند. اگر امامها خواسته باشند، زندگی خودشان را با دعا و نفرین حل کنند دیگر برای ما الگو نیستند. مثلاً امام حسین نفرین کند یزیدیها و کربلاییها همه خاکستر شوند. خودشان مریض هم نشوند، هرکس میخواهد به اینها شمشیر بزند، شمشیرش کل شود.
اگر امامان ما خواسته باشند مشکلات ما را نداشته باشند، برای ما امام نیستند.
حضرت زهرا را ما نیاز داریم. حضرت زهرا مستقل که نبود. تا پدرش بود، تابع پدرش بود. بعد از پدر هم تابع شوهرش بود. اما اگر این چهارده معصوم یک زهرا نمیداشتند، این خانمها گوش نمیدادند. میگفتند:قربانش بروم، چهارده تا مرد بودند، خبر از ما زنها نداشتند. هی گفتند: بچهداری، خانهداری، شوهر داری! باید یکی باشد که اگر هم میگویند: بچهداری، این دخترش زینب، این هم پسرش امام حسین. اگر گفتند: خانهداری، این برخوردش با کنیزش، اگر گفتند: شوهر داری، این برخوردش با شوهرش. یعنی برای اینکه یک الگوی عملی باشد، در چهارده معصوم یک زن لازم است.
پس بچهی امامها مریض میشوند. حق هم ندارند دعاهای مستجاب و معجزه استفاده کنند. مثل پلیس، پلیس اسلحه دارد ولی حق ندارد اگر با کسی دعوایش شد، بزند. باید هرجا فرمانده میگوید بزند. رئیس بانک پول دارد، اما حق ندارد کلید بیاندازد در گاوصندوق و بردارد. اگر پول میخواست باید از بغل دستیاش قرض کند. ندیدید به ماشین ادارهها نوشتند، استفادهی اختصاصی ممنوع!
بله معجزه، دعای مستجاب، علم غیب دارند اما استفادهی اختصاصی نباید بکنند. بچهی امامها هم مثل باقیها باید مریض شوند، مثل باقیها باید خوب شوند. این یک مورد.
۲- نذر کارهای معنوی در کنار نذرهای مادی
۲- پیغمبر و اصحاب دیدنش آمدند. این خودش یک درس است. که بزرگها عیادت کوچکها بروند. طوری نیست.
۳- مردم پیشنهاد کردند به امیرالمؤمنین نذر کن. حضرت امیر نگفت: خوب من وظیفهی خودم را تشخیص میدهم، لازم نیست شما به من دستور بدهید. آخر بعضیها همین که مثلاً یک عنوانی دارند، حالا پولی، مدرکی دارند… تو دیگر نمیخواهد به من یاد بدهی! من شش تا مثل تو را قورت میدهم. مردم عادی به امیرالمؤمنین پیشنهاد کردند، گفت چشم. یک کسی حرف میزند بگویید: چشم. امام زین العابدین میفرماید: «الهی وَ مُتَابَعَهِ مَنْ أَرْشَدَنِی» (صحیفه/ص92) یک حالی به من بده که هرکس مرا نصیحت میکند بگویم: چشم! عارمان نشود، انتقاد پذیر باشیم، پیشنهاد پذیر باشیم.
۴- نذر روزه، بعضی خانمها که نذر میکنند از پول شوهرشان دو تا گوسفند نذر میکنند. به شوهرش میگوید: پول بده. من نذر کردم. میگوید: تو نذر کردی، من چه خاکی بر سرم کنم! اگر خانم خودش پول دارد، نذر کند. اگر ندارد میخواهد نذر کند، به شوهرش بگوید: من میخواهم نذر یک گوسفند کنم. پول داری؟ پول میدهی؟ اگر گفت: آره، نذر کن. اگر خودش هم دارد نذر کند وگرنه از جیب خلیفه شما حق ندارید نذر کنید. نذر روزه!
نذر کنیم مثلاً یک سورهی قرآن را حفظ کنیم. البته نذرهای ما خیلیهایش خوب است. چون نذر میکنیم یک چیزی را… منتها نذر که میکنیم، به یک آدمهایی بدهیم که لااقل یک کمکی به زندگیشان شود. یک ناهاری، یک شامی.
گاهی وقتها غذا هم که میدهیم، به اشراف میدهیم. یعنی آدمهایی که سیر هستند، ماه رمضان یک جاهایی افراد میگویند: من امشب شش جا مهمانی هستم. و افرادی هم هستند از اول ماه رمضان تا آخر ماه رمضان جایی ندارند.
در خانهی حضرت امیر نان جو میخوردند. راجع به نان جو هم یک چیزی بگویم. ارزش نان جو، میترسم نان جو گران شود این حدیث را بخوانم. آخر هرچه بگوییم گران میشود. حالا گران میشود شما نخرید ولی حدیثش را بدانید. فرق نان جو با نان گندم مثل فرق اهل بیت است با باقی مردم. خیلی نان جو سفارش شده است. اخیراً هم دنیای علم به این نان جو رسیده است.
۳- ارتباط مثبت با اقلیتهای مذهبی
سؤال: داریم در بعضی روایات که مثلاً حضرت امیر از یهودی وام میگرفت. حالا این گندم و جو را نمیدانم. ولی در موارد دیگر داریم. برایم یک سؤالی بود که امیرالمؤمنین چرا از یهودی وام میگیرد. رفتم نزد یکی از علما گفتم: چرا؟ الآن اگر من از یک یهودی وام بگیرم، اصلاً در ایران مرا کلاغ پر میکنند. قرائتی از فلان یهودی وام گرفته است. چرا حضرت امیر گرفت؟ البته الآن چون مسائل سیاسی است. مسائل دینی نیست، سیاسی است. آن آقا گفت: ۱- به یهودیها و مسیحیها میگوید: رهبر مسلمانها زندگیاش عادی است. گاهی نیاز به قرض دارد. این خودش یک نکته است. ۲- به مردم یاد میداد با اقلیتهای مذهبی معاشرت کنید. داد و ستد کنید. ۳- وقتی قرض میکرد و میگفت: پول را فلان روز میدهم، آنها به خوش وفا بودن اهل بیت خوشبین میشدند و به اسلام گرایش پیدا میکردند. من اگر گفتم: آقا من فلان دقیقه خانهی شما میآیم، ۲۲ دقیقه هم خانهی شما هستم. میگوید: اوه… چقدر آدم منظمی هستی! پس ببینید در همهی اینها نکته است. وام گرفتن تا بگویید: زندگی ما زندگی اشرافی نیست. یک قصه بگویم.
آیت الله العظمی بروجردی مریض شد. شاه برای خوشنامی، پزشک فوق تخصص را از خارج به ایران آورد، برای درمان آقای بروجردی. به این پزشک گفتند: این نفر اول مسلمانها و شیعیان است. این ذهنش روی پاپ رفت که مثلاً مثل پاپ مسیحیها است. وارد قم شد، قم کجا، واتیکان در ایتالیا کجا؟ مقر پاپ را میبینید چقدر تزئینات. دید دیوارها مثل دیوار… خیلی عادی است. رفت خانهی آقای بروجردی دید عادی است. رفت اتاق آقای بروجردی دید یک کرسی است و یک لحافی دارد، بحتش زد! این دکتر گفت: من زندگی پاپ را دیدم. این چه زندگی است؟ آن چه زندگی است؟ دستهی تلفن پاپمان طلا است. دستهی تلفنش و گوشیاش طلا است. خود همین که رهبر مسلمانها جو قرض کند. خود اینکه سر وعده بدهد. اینها مهم است.
یکی اینکه نان تازه بخوریم. حضرت زهرا سه کیلو را، یکجا خمیر نکرد. نان تازه، اصلاً کهنه خوری بعد از اینکه فریزر آمده، کهنهخوری مد شده است. قرآن میگوید: اگر میخواهید گوشت بخورید، گوشت تازه بخورید. «لَحْماً طَرِیًّا» (نحل/۱۴) چند جای قرآن آمده است. گوشت تازه! این چیزهایی که ما در فریزر میگذاریم، گرچه گاهی آسایش است برای اینکه مبادا، مبادا! در بیابان که نیستی. هروقت هم مهمان آمد، چند متری شما مغازه است. بله یک کسی بیابان زندگی میکند، شوهرش میخواهد جبهه برود. دستش به هیچکس نمیرسد،ولی در این شرایط چه دلیلی دارد که ما اینقدر سبزی کهنه، نان کهنه و نمیدانم گوشت کهنه. کهنه خوری رسم است. حضرت زهرا هرشب نان تازه درست میکرد. این یک مسألهای است.
زن در خانه کار میکند، ولو دختر پیغمبر! این خودش یک درس است. اینها همه برای ما مکتب است.
۴- اطعام و اکرام، سیرهی اهل بیت(علیهمالسلام)
خوب آیه این است. بسم الله الرحمن الرحیم… «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً، إِنمََّا نُطْعِمُکمُْ لِوَجْهِ اللَّهِ» (انسان/۸ و9) «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً وَ لَا شُکُورًا» (انسان/۹). «یُطْعِمُونَ» فعل مضارع است. فعل مضارع در ادبیات عرب یعنی همیشه. برای استمرار است. «یُطْعِمُونَ» یعنی کار اینها بود. مهم این است که کاری عادت یک کسی شود. «کانوا یفعلون»، «کانوا یعملون» یعنی وگرنه هرکسی پدرش بمیرد، هرچه هم بخیل باشد برای فوت پدرش، هفت و چهل پدرش یک سور به همسایهها و فامیلها میدهد. آن مهم نیست. این سخاوت ندارد. دیگر پدرش مرده یک سوری میدهد. «یُطْعِمُونَ» یعنی این کاره هستند. کارشان «یُطْعِمُونَ» است. این یک مورد.
۲- با دست خودشان. این کار با دست خود ارزش دارد. اگر مادر شما مریض شد، خودت او را دکتر ببر. نگو: این پول و این تاکسی تلفنی! خودت او را ببر. «یُطْعِمُونَ» با دست خودت. این هم یک نکتهی دیگر. «یُطْعِمُونَ» یعنی همیشه. «یُطْعِمُونَ» یعنی با دست خودش، «یُطْعِمُونَ الطَّعامَ»
۳- همان غذایی که خودش میخورد به او میدهد.
ما گاهی وقتها یک لباسی که تنگ است، از مد افتاده است، میگوییم: به فقیر بده. نه! «عَلى حُبِّهِ» آنچه را که دوست داری بده. «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ» انچه را که دوست داری بده.
«مِسْکین» مسکین از مسکن است، مسکن یعنی خانه. مسکین کسی است که از بیپولی در خانهاش مینشیند. لباس نو ندارد بیرون بیاید. میگوید: بروم مهمانی بخورم باید پس بدهم. من که نمیتوانم پس بدهم پس مهمانی نمیروم. بروم بیرون بچهی من یک چیزی میخواهد پول ندارم. کسی که از بیپولی در مسکن مینشیند، به آن مسکننشین مسکین میگویند. یعنی از بیپولی در مسکن رفته است. مسکین و مسکن یکی است. یتیم هم که میشناسید چه کسی است. اسیر هم کسی بوده که در جبهه آمده مرا بکشد. قاتل من بوده است. منتها ما پیروز شدیم و او را به عنوان اسیر گرفتیم. ببین چقدر کار تکرار شده. اینها خسته نشدند.
بنده وقتی تلفن به من میکنند، تلفن اول را میگویم: بفرمایید! ببخشید تلفن اول را میگویم: بفرمایید، سلام علیکم، بفرمایید! تلفن دوم: بله، تلفن سوم: یعنی یک چهار تا تلفن پشت سر هم شود حال ما گرفته میشود. تکرار شد خسته نشدند.
بعد نگفته: «یُطْعِمُونَ الطَّعامَ المسکین، الفقیر، الاسیر» اگر میگفت: «الاسیر» یعنی یک اسیر.اسیر مطلق است. هرکس میخواهد باشد. یعنی گزینش نکنید.
من خیلی از افطاری مکه و مدینه خوشم آمده است. از چیزهای دیگرش خوشم نمیآید. غیر از مکه و مدینه و زیارتش، از اخلاق اینها خوشم نمیآید. ولی افطاریشان قابل تقدیر است. یعنی ماه رمضان وقتی افطاری میدهند یک زنبیل میآورند. ظرفهای مثلاً حالا فرنی، شله زرد، پنیر، خرما، با پلاستیک نایلون، میآیند پهن میکنند میگویند: بنشینید، بنشینید! گزینش نمیکند. هرکس میخواهد باشد. بالاخره روزی که هست. من نمیدانم آیا در ایران کسی هست این رقمی افطاری بدهد، که مثلاً سفره بیاندازد و بگوید: مردم بفرمایید خانه. گزینش نیست. در گرمسار و دامغان آن منطقه در روز عاشورا چطوری است؟ خانهها غذا میپزند و در هم باز است. میگوید: هرکس میخواهد بیاید برود. گزینش نمیکند. کمک مردم گزینش نکنید.
من در حرم امام رضا رفتم. به امام رضا گفتم: یا امام رضا قرآن میگوید: «وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» (ضحی/۱۰) سائل کسی است که سؤال میکند. کسی که آمده چیزی میخواهد، او را رد نکن. نگفته: «وَ أَمَّا السَّائِلَ المؤمن»، «وَ أَمَّا السَّائِلَ المتقی» گفته: «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانا» (بقره/۸۳) نگفته: «وَ بِالْوالِدَیْنِ المؤمنین». «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانا» چه خوب و چه بد! گزینش نکنیم، نه این رفته عمره با من خداحافظی نکرده، من هم دیدنش نمیروم. اوه اوه اوه… از همدیگر انتقام میکشیم. او عروسی دختر من نیامد، من هم نمیروم. او برای من یک ربع سکه آورد، من هم برای او یک ربع سکه میبرم. داری، او یک ربع آورد، تو یک نیم ببر. «فَحَیُّوا بِأَحْسَن» (نساء/۸۶) او نیم آورد، تو اگر وضعت خوب است، سکه ببر. مگر معامله میکنی. عواطف که معامله نیست.
۵- فقط برای رضای خدا، نه خود و نه دیگران
«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً» حالا این مهم نیست. مهم این است که میگوید: «إِنمََّا نُطْعِمُکمُْ لِوَجْهِ اللَّهِ» نگو: آقای قرائتی خدا چقدر ندید بدید است. نگاهش به یک تکهی نان افتاد، یک سوره فرستاد. نه خیلی مهم است. «إِنمََّا» مهم است. «انما» یعنی فقط. «لَا نُرِیدُ» یعنی در دلمان هم نیست. «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ» یعنی در دلم هم نیست. «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً» نه از شما جزا میخواهیم، «وَ لَا شُکُورًا» نه تشکر. گاهی وقتها سر سفرههایمان ما مهمانی میرویم، صاحبخانه میآید و سفره را میبیند و مثلاً میبیند مهمانها میخورند و چیزی نمیگویند. میگوید: کم و کسری است ببخشید. مهمان میگوید: خواهش میکنم خیلی خوب بود، دست شما درد نکند. یک خرده مثل یک جایی که میخارد و هی میخارانی و حال میآید، دو مرتبه دو سه تا قاشق میخوری، باز میبینی مهمانها میخورند، آقا ببخشید از غذای خانهتان هم باز ماندید. آقا خواهش میکنم، ببخشید، زحمت کشیدید. باز ما را وادار میکند یک خرده تعریف کنیم. باز قاشقهای آخر کمی و کسری بود ببخشید. والله شرمندهام! بابا دست شما درد نکند. تا این بشقاب تمام شود سه بار سیخ میزند یا الله از من تعریف کن. این نمیگوید: مردم، بیانصافها میخورید تعریف کنید. نمیگوید: تعریف کن. اما هی میگوید: قابل نیست. قابل شما را ندارد. از خانه و غذایتان هم باز ماندید. من شرمندهی شما هستم. یعنی یک کلماتی را میگوید، که شما هی تحریک شوی، این «لَا نُرِیدُ» نیست. این «یُرید» این در دلش اراده دارد. مهم این است که آدم در دلش هم نخواهد. گاهی آدم میرود بستنی و چیزی بخورد، وقتی میخواهد پول بدهد، قابل نیست. مهمان من باش! یک جوری میگویند: مهمان من باش که آدم پول داد دیگر باقیاش را از او نگیرد. سوار تاکسی میشود، نه حالا مهمان من باش. وقتی پول را میدهی باقیاش را نمیدهد. خوب تو همان حقت را بردار. هم تعارف میکند، هم با این تعارف زبان طرف را میبندد که نگوید: آقا باقیاش را بده ببینم. البته بعضی از مسافرها هم انصافاً رند هستند. شوفرهای تاکسی را اذیت میکنند.
یک خانمی سوار تاکسی شد. به راننده تاکسی گفت: چند شد؟ این برای قدیم است. گفت: ده تومان. گفت: ده تومان! چه خبر است؟ چقدر راه بود؟ هشت تومان. بگیر! میگفت داد و رفت من دیدم پنج تومان است. یعنی اول گفت: ده تومان، بعد چانه زد و گفت: هشت تومان ولی وقتی داد، پنج تومان داد. حساب میکشیم.
یک کسی یکجایی مهمانی رفت. شانزده تا چای خورد. آمد گفت: نکند حرام باشد. خوب روضه یک چای! چقدر خوردی. به صاحبخانه گفت: ببخشید من سه چهار تا چای خوردم شما حلال کن. گفت: ببین اول که سه چهار تا نخوردی، شانزده تا خوردی، (خنده حضار) دوم چه کسی است که بشمارد! پیداست که… مهم این است.
این کلاههایی هست که ما پایین میکشیم و چشمهایمان باز است. یک همچنین چیزی حضرت علی داشت. یعنی صورتش را میپوشاند و فقط چشمهایش باز بود. در خانهی فقرا میرفت. میگفت: میخواهم هم شکم سیر شود و هم اینها مرا نشناسند که فردا در کوچه به من سلام کنند، به خاطر شکمشان. سلام میخواهد کند برای خاطر خدا سلام کند. اوه، این بود که عیدی ما را داد. این بود که، این بود که…
یکی از آقایان میگفت بیمارستان رفتم. جعبهی گزی هم دستم بود. دور تخت بیمار شلوغ بود. ما جعبه را گذاشتیم و آمدیم. بعد گفتیم: اِ… ما این جعبهی گز را دادیم بیمار نفهمید برای ما است. یعنی این مهم است. «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ» نه جزا میخواهم، نه تشکر. بعضیوقتها آدم جزا نمیخواهد، تشکر میخواهد. مثلاً من ممکن است اینجا سخنرانی کنم، پول هم نگیرم. ولی توقع دارم که وقتی مریض شدم، خوب خوش انصاف، حالا که ما چند تا روضه خواندیم پول نگرفتیم، مریض شدیم، یک تلفنی کن. این خیلی مهم است که آدم در دلش نه جزا بخواهد و نه تشکر.
۶- پاداش بزرگ الهی در انتظار افراد خالص و مخلص
خوب برای چه شما به فقیر و اسیر دادید؟ میگوید: «إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا» (انسان/۱۰) ما از خدا میترسیم. «یَوْماً عَبُوساً قَمْطَریراً» (انسان/۱۰) روز، روز عبوسی است. یعنی روز قیامت.
حالا خدا چه میگوید؟ خدا میگوید: چهارده تا چیز به شما میدهم. بسم الله الرحمن الرحیم. «فَوَقَئهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَالِکَ» (انسان/۱۱) حفظ از شرور قیامت، این یک مورد. یعنی شما که نان را دادید خدا «فَوَقَئهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَالِکَ» دیگر چه؟ «وَ لَقَّئهُمْ نَضْرَهً وَ سُرُورًا» (انسان/۱۱) سرور و شادی به شما میدهیم. دیگر چه؟ «وَ جَزَئهُم بِمَا صَبرَُواْ جَنَّهً وَ حَرِیرًا» (انسان/۱۲) بهشت به شما میدهیم. جنت یعنی بهشت، حریر یعنی ابریشم. لباس ابریشمی. «جَنَّهً وَ حَرِیرًا». دیگر چه؟ «مُّتَّکِِینَ فِیهَا عَلىَ الْأَرَائکِ» (انسان/۱۳) روی تخت مینشانیم. تختهای بهشتی. نه یک تخت، چند تخت! تختهای بهشتی. « لَا یَرَوْنَ فِیهَا شَمْسًا وَ لَا زَمْهَرِیرًا» (انسان/۱۳) نه گرم، شمس یعنی خورشید. «زمهریر» نه سرد، هوای مطلوب! دیگر چه؟ «وَ دَانِیَهً عَلَیهِْمْ ظِلَالُهَا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِیلًا» (انسان/۱۴) شاخههای در دسترس، مثل نارگیل نیست که باید بالا رفت تازه دورش تار است. تارها را بکنی، پوستش سفت است، جان آدم درمیآید، تا از این نارگیل استفاده کند. در دسترس، مثل درهایی که شیشهای است، تا به آن میرسی خودش باز میشود. دیگر چه؟ «وَ یُطَافُ عَلَیهِْم بَِانِیَهٍ مِّن فِضَّهٍ وَ أَکْوَابٍ کاَنَتْ قَوَارِیرَا» (انسان/۱۵) گردش ظروف، ظرفهای نقرهای و توسط مسؤولین پذیرایی. «وَ یُسْقَوْنَ فِیهَا کَأْسًا کاَنَ مِزَاجُهَا زَنجَبِیلاً» (انسان/۱۷) شراب معطر، دیگر چه؟ «عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلًا» (انسان/۱۸) چشمهای از چشمهی سلسبیل. دیگر چه؟ «یَطُوفُ عَلَیهِْمْ وِلْدَانٌ مخَُّلَّدُونَ» (انسان/۱۹) مسؤولین پذیرایی شیک، پسران زیبا، «إِذَا رَأَیْتهَُمْ» نگاهشان که میکنی «حَسِبْتهَُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا» (انسان/۱۹) مسؤولین پذیرایی مثل در میدرخشند. افراد زیبا، زیبا رویان، زیبا رویان دائمی «مخلدون» همچون لؤلؤ، «لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا» مثل لؤلؤ میدرخشند. چقدر چیز خدا به اینها میدهد.
«وَ إِذَا رَأَیْتَ ثمََّ رَأَیْتَ نَعِیمًا وَ مُلْکاً کَبِیرًا» (انسان/۲۰) نعمتهای فراوان، نعیم، نعمت فراوان، «ملک» حکومت. «نَعِیمًا وَ مُلْکاً» هم نعمت، هم حکومت. «وَ سَقَئهُمْ رَبهُُّمْ شَرَابًا طَهُورًا» (انسان/۲۱) شراب طهور، چقدر چیز شد. ببینید. یک، سرور دو، بهشت و لباس، تختها، هوای مطلوب، میوههای در دسترس، گردش ظروف، شراب معطر، چشمهی سلسبیل، مسؤولین پذیرایی خوش قیافه و زیبا، دائمی، نعمتهای فراوان، حکومت، «شرابا طهورا». همهی اینها برای چه؟ بعد خدا میگوید… اینها چهارده تا شد؟ این سیزده تا را بگیر. بعد میگوید: «إِنَّ هَاذَا کاَنَ لَکمُْ جَزَاءً» (انسان/۲۲) «إِنَّ» به درستی که، «هَاذَا» یعنی این سیزده، چهارده تا، «کاَنَ لَکمُْ جَزَاءً» شما گفتی «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً» خدا میگوید: بگیر، سیزده تا جزا. «إِنَّ» من جزا نمیخواهم، خدا میگوید: چهارده تا جزا، یعنی چه؟ یعنی اگر کاری را برای خدا کردی، چندین برابر به تو میدهیم. بعد اینها گفتند: «َّلَا نُرِیدُ مِنکمُْ شُکُورًا» خدا میگوید: «وَ کاَنَ سَعْیُکمُ مَّشْکُورًا» (انسان/۲۲) مشکور! «إِنَّ هَاذَا کاَنَ لَکمُْ جَزَاءً وَ کاَنَ سَعْیُکمُ مَّشْکُورًا» شکور، مشکور، جزا، جزا. خیلی قشنگ است. خیلی قشنگ!
۷- جبران الهی در دنیا و آخرت
خدا جبار است. جبران میکند. غصه نخوریم، اگر خمس بدهیم، از صد میلیون، بیست میلیون کم میشود. خدا جایش را پر میکند. امام جواد فرمود: من امام جواد هستم. به شیعیان من بگویید، من امام نهم، امام جواد هستم. ضامن هستم خمس بدهید، مال شما کم نشود. ضامن هستم! کسی اگر خمس ندهد، هنوز شک دارد. بگوید: خوب صد میلیون من هشتاد میلیون شود؟ ضامن هستم!
امام کاظم فرمود: اگر یک چیز حقی را ندهید، خدا دو برابرش را در راه باطل در کاسهات میگذارد. مثلاً یک جا باید ده میلیون بدهی، نمیدهی. خدا یک خرج بیست میلیونی را در سفرهات میگذارد. میگوید: این عوض آن! یک لیوان آب دست یک تشنه بده. نگو: مگر من نوکرش هستم. به من ابلاغ نشده است! شرح وظیفهی من نیست. حالا بچهی شما در این مدرسه نمیآید. خوب یک مدرسهی دیگر آب سرد کن بده. نه، من آب سرد کن به آن مدرسهای میدهم که بچهی خودم هست. اینکه صرف خودت شد. صرف بچهات شد. چه کاری بیرون از خودت انجام میدهی؟ من در آن روستایی مسجد میسازم، که آنجا متولد شدیم. میگوییم: بابا در این روستا دیگر خیلی جمعیت نیست. یک مسجد دارند برایشان بس است. ما الآن جاهایی داریم که صد برابر روستای شما جمعیت است و مسجد ندارند. نه! من روستای پدری! ببینید اینها یک دندگیهایی است که ما میکنیم و کار نداریم نیاز چیست. کجا نیاز است. کجا دوست دارم بروم. خدا جزا میدهد و خیلی هم قشنگ جزا میدهد.
گرفتید چه شد؟ «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً » ببخشید یک قسمتی را من میخوانم، برای اهل بیتش را، برای خدا را شما بخوانید. «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً… إِنَّ هَاذَا کاَنَ لَکمُْ جَزَاءً». «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ شُکُورًا… کاَنَ سَعْیُکمُ مَّشْکُورًا» حالا یکبار دیگر «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً… إِنَّ هَاذَا کاَنَ لَکمُْ جَزَاءً». «لَا نُرِیدُ مِنکمُْ شُکُورًا… کاَنَ سَعْیُکمُ مَّشْکُورًا». شکور، مشکور، جزا، جزا. خیلی قشنگ است، خیلی قشنگ است. اینقدر خدا قشنگ جفت و جور میکند. نترسیم. تو نیکی کن و در دجله انداز… خودم شیرجه میرم درش میآرم. (خنده حضار) که ایزد در بیابانت دهد باز! این آیهی قرآن است. تو نیکی کن و در دجله انداز آیهی قرآن است. به مادر موسی گفت بچه را شیر بده و «فَأَلْقیه» در دریا بیانداز. «إِنَّا رَادُّوه» (قصص/۷) تو بچه را شیر بده و در رودخانه نیل بیانداز، من این بچه را به تو برمیگردانم. «وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ» (قصص/۷) نه بچه، تو بچه را خالی بیانداز، من بچه را همراه با نبوت برمیگردانم. این عوض آن.
خیلی از خیرهایی که ما میبینیم به خاطر خوبیهای بابا و ننهی ما است. فکر نکنیم فوق لیسانس اقتصاد داریم و نمیدانم و مدیریت و برنامهریزی و نه بابا. اینقدر آدم از ما تیزتر هست، سه برابر هم میدود، به هیچجا نمیرسد. بابا یک تشنهای را آب خنک داد، گفت: انشاءالله خیر ببینی. بابای تو خیر دید. حالا…
۸- مشارکت حضرت علی و حضرت زهرا(علیهماالسلام) در کارهای نیک
یکی از چیزهایی که هست این است که فاطمه زهرا و حضرت علی با هم شریک بودند. «بَقَیَ» با قاف یعنی باقی. «بقی» یعنی باقی. «بَغَیَ» با غین، یعنی تجاوز. میگویند: فلانی باغی است، با غین است یعنی متجاوز است. قرآن میگوید: اگر میخواهید بچههای شما خوب باشد در خانه باید پدر و مادر با هم، قرآن میگوید که: «بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ» (الرحمن/۲۰) «یبغیان» با غین، دو تا دریا یکی شور است، یکی شیرین است به هم تجاوز نمیکنند. بعد میگوید: «یخَْرُجُ مِنهُْمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ» (الرحمن/۲۲) یعنی اگر عروس و داماد به هم نیش نزدند، «یخَْرُجُ مِنهُْمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ» بچههایشان لؤلؤ و مرجان میشود.
او میگوید: برو گمشو، دیگران میگوید: خفه شو. میگوید: خودتی! میگوید: برو. مثل سگ و گربه به هم میپرند. این بچهشان هم مثل سگ و گربه میشود. اگر «لا یَبْغِیانِ» اگر به هم نیش نزنند بچهشان هم… فاطمه زهرا نه سال از شوهرش تقاضا نکرد. کار را با فضه تقسیم کرد. یک روز من کار میکنم، یک روز تو.
خدا را شکر که با قرآن و اهل بیت آشنا شدیم. خدایا به آبروی زهرا(س) و شوهرش و پدرش و نسلش، بالاترین درجهی ایمان و یقین و معرفت و ولایت و محبت و اطاعت را نسبت به خودت و اولیائت به ما مرحمت بفرما.
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»