امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۵ ساعت : ۰۰:۳۸

عقل کلید گنج سعادت – قسمت هفتم – نشانه‌های کمال عقل

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین.

از نظر قرآن کریم، کار عقل تنها درک روابط فیزیکى میان عناصر نیست. در غیر این صورت، خداوند متعال درک کنندگان این روابط را سرزنش نمى‏کرد و آن‌ها را اهل غفلت نمى‏خواند. قرآن کریم درباره این دسته از مردم می‌گوید:

«یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا وهم عن الآخره هم غافلون».

آن‌ها تنها ظاهرى محسوس از زندگى دنیا را مى‏شناسند و از آخرت که سراى ابدى و داراى نعمت‌هاى جاودانى و حیات سرمدى است بى‏خبرند.

این گروه، براى کسب و کار، کسب درآمد، جمع کردن ثروت، و آبادی ظاهر دنیا درک خوبی دارند و در این نقطه با تمام موجودات زنده عالم یکسان‌اند؛ زیرا زنبور و موریانه و مورچه هم در کندو یا لانه‌های خود دنیاى آبادى دارند.  مورچه در لانه خود تهویه مطبوع درست مى‏کند و تابستان و زمستان هواى لانه‌اش را با آن تأمین مى‏کند. در ضمن، لانه‌اش را چنان می‌سازد که اگر آب باران سطح بیابان را بپوشاند، آب به لانه او راه پیدا نمى‏کند. لانه‌اش را نیز چند طبقه مى‏سازد: طبقه‌ای براى کارگران، طبقه‌ای برای پرورش و تربیت نوزادان، طبقه‌ای براى ذخیره غذاى زمستان، و طبقه‌ای دیگر برای دفن اموات. مورچه دانه‏هاى نباتى را ذخیره می‌کند و با آن‌ها کارى مى‏کند که نه سبز می‌شوند و نه فاسد؛ یعنی دانه گندم و برنج و جو را چهار یا پنج ماه زیر زمین نگاه مى‏دارد و کاری می‌کند که سبز نمی‌شوند! گوشت حیوانات و بدن حشرات را هم طوری نگه می‌دارد که در مدت شش ماه فاسد نمی‌شوند! همه این کارهای مهم را مورچه‌ای کوچک انجام می‌دهد. اگر چنین رفتاری را بر اساس عقل بدانیم، مورچه باید از موجودات عاقل روی زمین باشد، در حالی که هیچ کس، از جمله قرآن مجید، رفتار مورچه را مبتنی بر عقل نمی‌داند. از نظر قرآن، هیچ یک از کارهای مهمی که مورچه یا هر موجود دیگری انجام می‌دهد مربوط به عقل نیست، بلکه برخاسته از واقعیتی است که پروردگار از آن به «هدایت تکوینى» تعبیر می‌کند و دانشمندان نام آن را «غریزه» گذاشته‌اند.

تعالیم اسلامی این دسته از فعالیت‌های انسان را «فضل» معرفی کرده‌اند  و قرآن مجید کسانی را که در زندگی تنها بر این جنبه خود تکیه کرده‌اند افرادی ظاهربین و غافل معرفی کرده است:

«یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا وهم عن الآخره هم غافلون»

به عبارت دیگر، این انسان‌ها درک خوبی از دنیا دارند، ولی از زندگى پاک و از حیات معقول و حیات الهى – که سبب شکوفایى درخت ایمان و اخلاق حسنه و عمل صالح در آدمی است- غافل هستند. علت مساله این است که آن‌ها عقل الهى‌شان را در زندگی به کار نمى‏گیرند و فقط از هدایت غرایز و شهوات خود در زندگی استفاده می‌کنند. درست است که غرایز و شهوات آن‌ها را موفق به درک روابط فیزیکى مهمی در دنیا کرده است، ولی اگر آن‌ها عقل خود را نیز به کار می‌گرفتند، صاحب آثار عجیب و فوق العاده‌ای می‌شدند که با دستاوردهای غریزه و شهوت به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند.

– عقل و تصدیق حق

– لذت زندگى امیرالمؤمنین (ع) در چه بود

– عقل طاقت دو ریال اضافه‌ را ندارد

–  آرزوی عبدالله بن مسعود

– آثار عقل و نشانه‏هاى آن

– خداوند عقل بى‏نهایت‏ است

– یرضى للناس ما یرضى لنفسه

– همه دیوانه‌اند

– استعمال الحلم عند العثره

– سخنی که سبب بیدارى شد

اصفهان – مسجد سید – صفر ۱۳۷۴

پی‌نوشت:

. روم، ۷.

. در این باره سه کتاب مفید وجود دارد: زنبور، موریانه، و مورچه. هر سه از تالیفات موریس مترلینگ که انسان را با زندگی عجیب این سه موجود آشنا می‌کند.

. توضیح این مطلب مقدماتی لازم دارد. نخست این‌که در روایات مفهوم علم با آنچه امروزه به آن علم گفته می‌شود فرق دارد. در روایات آمده است:

-رسول الله صلى الله علیه وآله: «العلم ثلاثه وما سوى ذلک فهو فضل: آیه محکمه، أو سنه قائمه، أو فریضه عادله». کنز العمال، ح ۲۸۶۵.

– عنه صلى الله علیه وآله: «إنما العلم ثلاثه: آیه محکمه أو فریضه عادله، أو سنه قائمه، وما خلاهن فهو فضل». کافی، ج1، ص32، ح1.

– الإمام الکاظم علیه السلام: «وجدت علم الناس فی أربع: أولها أن تعرف ربک، والثانیه أن تعرف ما صنع بک، والثالثه أن تعرف ما أراد منک، والرابعه أن تعرف ما یخرجک من دینک». کشف الغمه، ج3، ص ۴۵.

– الإمام علی علیه السلام: «من زاد علمه على عقله کان وبالا علیه». و: «کل علم لا یؤیده عقل مضله». غرر الحکم، ح ۸۶۰۱، ۶۸۶۹.

– الإمام علی علیه السلام: «العلوم أربعه: الفقه للأدیان، والطب للأبدان، والنحو للسان، والنجوم لمعرفه الأزمان». بحار الانوار، ج1، ص218، ح42.

– رسول الله  صلى الله علیه وآله: «العلم علمان: علم الأدیان، وعلم الأبدان». بحار الانوار، ج ۱، ص220، ح ۵۲.

از تفاوت موجود در این روایات دانسته می‌شود که هر علمی که در راستای رشد عقل نباشد گمراهی است. از این رو، علم آن است که منشأ شناخت و هدایتی باشد. در این میان، بعضی علوم برتر از بعض دیگرند که علم دین، پزشکی، زبان، و نجوم به لحاظ منفعتی که دارند بیشتر مورد توجه‌اند. نکته در این است که هر کس در کنار علوم مفید برای زندگی در دنیا از علمی که هدایت او را در بر دارد خالی یا بدان بی‌توجه باشد سایر دانسته‌هایش نیز بی‌فایده‌اند و این سبب تفاوت علم با فضل است.

. نحل، ۱۲۵.

. نحل،۹۰.

. انعام، ۱۲۲: «أو من کان میتا فأحییناه وجعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها کذلک زین للکافرین ما کانوا یعملون».

. در این باره روایتی نقل شده است که فرق مکر معاویه و عقل علی علیه‌السلام را بیان می‌کند: کافی، ج1، ص11: «محمد بن عبد الجبار، عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبی عبد الله علیه السلام قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان قال: قلت: فالذی کان فی معاویه؟ فقال: تلک النکراء! تلک الشیطنه، وهی شبیهه بالعقل، ولیست بالعقل».

. نهج البلاغه، خطبه ۳۳: «قال عبد الله بن العباس دخلت على أمیر المؤمنین علیه السلام بذی قار وهو یخصف نعله فقال لی ما قیمه هذا النعل؟ فقلت: لا قیمه لها، فقال علیه السلام: والله، لهی أحب إلی من إمرتکم إلا أن أقیم حقا أو أدفع باطلا».

. انعام، ۹۱.

. انعام، ۱۲۲.

. آخوندِ خُراسانی، مُلاّمُحَمَّد کاظِم (1255ـ1329 ق/ 1839ـ ۱۹۱۱ م)، فقیهِ اصولی و مرجع تقلید شیعه و رهبر سیاسی عصر مشروطیت. وی کوچک‌ترین پسر ملاحسین واعظ هراتی بود. ملاحسین در مشهد ساکن شده بود و محمدکاظم در همان جا زاده شد و علوم مقدماتی را فرا گرفت و ازدواج کرد. در ۱۲۷۷ ق/۱۸۶۰ م مشهد را به سوی سبزوار ترک کرد. در آن‌جا، چند ماهی در نزد حاج ملاهادیِ سبزواری (د ۱۲۸۹ ق/۱۸۷۲ م) فلسفه خواند. سپس به تهران سفر کرد و نزد ملاحسین خویی و نیز میرزا ابوالحسن جلوه (د ۱۳۱۴ ق/۱۸۹۶ م) به تحصیل فلسفه ادامه داد. در ۱۲۷۹ ق/۱۸۶۲ م راهی نجف شد و تا زمان درگذشت شیخ مرتضی انصاری (۱۲۸۱ ق/۱۸۶۴ م) یعنی مدت ۲ سال و چند ماه، از درس فقه و اصول او استفاده کرد. پس از وفات شیخ انصاری در محضر میرزا محمد حسن شیرازی (د ۱۳۱۲ ق/۱۸۹۴ م) به تعلم فقه و اصول پرداخت. از درس استادان دیگری مانند سید علی شوشتری (د ۱۲۸۳ ق/۱۸۶۶ م)، شیخ‌ راضی نجفی (د1290 ق/۱۸۷۳ م) و سید مهدی قزوینی (د1300 ق/۱۸۸۳ م) نیز بهره گرفت. در ۱۲۹۱ ق/۱۸۷۴ م که میرزای شیرازی از نجف به سامره رفت و در آن‌جا به تدریس پرداخت، آخوند نیز مانند بسیاری از شاگردان استاد مدتی در سامره ماندگار شد، اما پس از چندی، به توصیه میرزا، به نجف بازگشت و کار تدریس را آغاز کرد. میرزای شیرازی آخوند را به فضل می‌ستود و طلاب را به استفاده از درس او تشویق می‌کرد. پس از درگذشت میرزا حوزه سامره از رونق افتاد و همه نظرها بار دیگر به سوی حوزه نجف و زعیم آن معطوف شد. آخوند خراسانی به عنوان جانشین میرزای شیرازی و بزرگ‌ترین مرجع تقلید عالم شیعه مشخص گردید. علما و طلاب از همه نقاط جهان تشیع به سوی نجف روی آوردند و در مجلس درس او شرکت کردند. به ویژه تعداد شرکت‌کنندگان در درس اصول او به قدری زیاد بود که تا آن زمان مانند آن شنیده نشده بود. این تعداد را در آخرین دوره درسی اصول آخوند، از ۱۲۰۰ تا ۲۰۰۰ تن گفته‌اند که بنا بر اقوال گوناگون، بیش از ۱۰۰ یا ۴۰۰ تن از ایشان مجتهد مسلم بوده‌اند.

آخوند در عین اشتغال دائم به کارهای علمی و تربیت طلاب و اداره حوزه‌ای که در حال رونق روزافزون بود، رویدادهای سیاسی ایران را نیز با دقت دنبال می‌کرد. نشانه‌هایی حاکی از ابراز مخالفت وی با اخذ وام توسط مظفرالدین شاه از روسیه تزاری و تلاش‌های او در راه روشن ساختن اذهان مردم نسبت به پیامدهای این‌گونه اقدامات وجود دارد. اما شهرت آخوند به عنوان رهبر سیاسی از دوران فعالیت شدید وی در جنبش مشروطیت آغاز شد. آخوند به همراه دو تن از مجتهدان بزرگ معاصر خویش، میرزا حسین تهرانی و شیخ عبدالله مازندرانی، با ارسال نامه‌ها و تلگرام‌هایی برای رهبران دینی و سیاسی در داخل کشور و نشر اعلامیه‌های روشنگر در رأس رهبران جنبش قرار گرفت. علامه میرزا محمد حسین نایینی نیز در این راه به او یاری می‌رساند و از جمله طی کتابی تحت عنوان تنبیه الامّه و تنزیه الملّه کوشید نظام مشروطه را از دیدگاه شریعت توجیه و اعتراضات علمای مخالف مشروطیت را رد کند. آخوند خراسانی خود تقریظی بر این کتاب نوشته و ضمن آن «مأخوذ بودن اصول مشروطیت را از شریعت محقه» اعلام کرده است.

آخوند و یاران همراهش به نظام مشروطه به عنوان وسیله‌ای برای تحدید ظلم می‌نگریستند و شرکت در جنبش مشروطیت را بر همه مسلمانان واجب می‌شمردند. وقتی محمدعلی شاه به سلطنت رسید (۱۳۲۵ ق/۱۹۰۷ م)، آخوند اندرزنامه‌ای برای او فرستاد و او را به رعایت موازین شرع و عدالت و کوشش در راه تأمین استقلال کشور دعوت کرد، اما محمدعلی شاه که علی‌رغم تظاهرش به همراهی با مشروطه قصد حکومت به شیوه استبداد را داشت، سرانجام کار را به بمباران مجلس کشاند. آن‌گاه، آخوند به نبرد خویش بر ضد وی شدت بخشید. او حتی کوشید از نیروی ایرانیانِ آزادیخواهی که در استانبول ساکن بودند، برای تقویت نبرد با خودکامگی محمدعلی شاه استفاده کند. هم‌چنین وقتی آگاه شد که محمدعلی شاه قصد دارد با گرو گذاردن جواهرات سلطنتی از دولت روسیه وامی دریافت کند، طی تلگرامی برای «انجمن سعادت ایرانیان» که توسط گروهی از ایرانیان آزادیخواه در استانبول تشکیل یافته بود، از آنان خواست «به توسط سفراء و جراید رسمیه دول معظمه» رسماً اعلام دارند که به موجب اصل ۲۴ و ۲۵ «نظامنامه اساسی»، دولت ایران حق هیچ‌گونه معاهده و استقراض بدون امضای پارلمان ندارد و نیز جواهرات موجود در خزانه تهران متعلق به ملت ایران است و هرگاه وامی به محمدعلی شاه داده شود، ملت آن را معتبر نخواهد شمرد و در برابر آن مسئولیتی نخواهد داشت. پس از آن آخوند طی اعلامیه‌ای که میرزا حسین تهرانی و شیخ عبدالله مازندرانی نیز آن را امضا کردند، از مردم ایران خواست که از پرداختن مالیات به مأموران محمدعلی شاه خودداری کنند و در سرنگون ساختن حکومت او بکوشند. این ۳ تن، همچنین طی اعلامیه‌ای، از انقلابیون مسلمان قفقاز، تفلیس و مناطق دیگر خواستند که به کمک انقلابیون تبریز بشتابند و به استبداد قاجاریه پایان دهند.

اسناد وزارت خارجه انگلستان حاکی از آن است که دولت‌های روس و انگلیس در این دوران با یکدیگر توافق کرده بودند که به منظور آرام ساختن مردم، شاه را به قبول نوعی مشروطیت صوری وا دارند و از سوی دیگر، همه تلاش خود را برای دور ساختن علمای دینی از منازل فعالیت سیاسی به کار برند. از این رو، دو دولت طی یک یادداشت مشترک از آخوند و سایر رهبران مشروطه‌خواه مقیم عراق خواستند که فعالیت سیاسی خویش را متوقف کنند و رهبران گروه‌های مشروطه‌خواه داخل کشور را به میانه‌روی فرا خوانند. در این یادداشت هم‌چنین آمده بود که پایان بخشیدن به فعالیت‌های سیاسی به سود خود مجتهدان خواهد بود. علما به اشاره تهدیدآوری که در این یادداشت بود، وقعی ننهادند و به ویژه آخوند هم‌چنان آشتی‌ناپذیر باقی ماند. از این تاریخ، در رسانه‌های گروهی انگلستان مطالبی شدیداً خصمانه بر ضد آخوند انتشار یافت. در همین ایام، علمای نجف تحت رهبری آخوند تصمیم گرفتند به منظور کسب آگاهی بیشتر از کیفیت نبرد مشروطه‌خواهان ایران و شرایط کار و نیز رهبری مشروطه‌خواهان از نزدیک، دسته‌جمعی به ایران سفر کنند، اما وقتی به کربلا رسیدند آگاهی یافتند که نیروهای سپهسالار تنکابنی و سردار اسعد بختیاری تهران را اشغال کرده و محمدعلی شاه را از پادشاهی بر کنار ساخته‌اند. پس از آن، سران سیاسی جنبش بر بی‌اعتنایی خود نسبت به مذهب و روحانیون افزودند. در نتیجه، گروهی از علمای مخالف مشروطه، از جمله آقاسید کاظم یزدی که شرکت در این جنبش را حرام شمرده بودند. به نکوهش علمای مشروطه‌خواه پرداختند. آخوند از عملکرد سران سیاسی مشروطیت به شدت انتقاد کرد، اما هم‌چنان به دفاع از اصل مشروطیت ادامه داد. سرانجام به منظور کسب آگاهی از نزدیک و جلوگیری از کج‌روی‌ها، تصمیم گرفت به همراه جمعی دیگر از علما به ایران سفر کند، اما ناگهان در نجف درگذشت. مرگ او طبیعی تلقی نشد و این‌که عمال انگلستان او را مسموم ساخته‌اند محتمل می‌نماید. ۱۴ ماه پیش از آن، شیخ عبدالله مازندرانی به مناسبتی اعلام داشته بود که زندگی او و آخوند آماج تهدید گشته است.

آخوند خراسانی به سبب تبحر و نوآوری‌هایش در فن اصول، شهرت علمی عظیمی کسب کرده است. مهم‌ترین اثر او، کفایه ‌الاصول، کتاب درسی طلاب در پایان دوره سطح است که غالباً پایه کار مدرسان خارج اصول می‌گردد. بیش از ۱۰۰ تن مجتهد بر این کتاب حاشیه نگاشته‌اند. از شاگردان بلند آوازه آخوند، میرزا ابوالحسن مشکینی، شیخ محمد حسین کاشف‌الغطاء، شیخ محمد جواد بلاغی، آقاضیاءالدین عراقی، آقا شیخ محمدعلی شاه‌آبادی، سید محسن امین عاملی، آقاسیدابوالحسن اصفهانی، حاج‌آقاحسین قمی، سید محمدتقی خوانساری، سید عبدالحسین حجت، سیدحسن مدرس، شیخ محمدحسین اصفهانی (کمپانی)، سید صدرالدین صدر، حاج‌آقاحسین بروجردی، سید عبدالله بهبهانی، سید عبدالهادی شیرازی، سید محسن حکیم، سیدمحمود شاهرودی و آقابزرگ تهرانی را می‌توان نام برد. از آثار مهم آخوند کتب و رسائل زیر شهرت بیشتری یافته‌اند: کفایه ‌الاصول، تعلیقه علی المکاسب، دُرر الفوائد فی شرح الفرائد، الفوائد الفقهیه و الاصولیه، تکمله التبصره، شرح تکمله التبصره، الاجتهاد و التقلید، کتاب فی الوقف. رک: دائره المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل آخوند خراسانی.

. «عبد الله بن مسعود: من أصحاب رسول الله صلى الله علیه وآله، (رجال الشیخ، ۸). وقال الکشی فی ترجمه أبی أیوب الانصاری: وسئل (الفضل بن شاذان) عن ابن مسعود وحذیفه؟ فقال: لم یکن حذیفه مثل ابن مسعود، لأن حذیفه کان رکنا، وابن مسعود خلط. ووالى القوم ومال معهم وقال بهم. روى عبد الله بن مسعود عن رسول الله صلى الله علیه وآله، وروى عنه عبیده السلمانی (کامل الزیارات، الباب ۴، فی حب رسول الله صلى الله علیه وآله الحسن والحسین علیهما السلام، الحدیث ۵). ویأتی فی ترجمه محمد بن أبی حذیفه من الکشی أن عبد الله بن مسعود کان شریکا فی قتل عثمان، وهو من الاثنی عشر الذین أنکروا على أبی بکر، ذکره الصدوق فی الخصال: فی أبواب الاثنی عشر، باب الذین أنکروا على أبی بکر جلوسه فی الخلافه، الحدیث ۴. وذکر فیه عده من الروایات، عن ابن مسعود، عن رسول الله صلى الله علیه وآله، أنه یکون بعده اثنا عشر خلیفه بعدد نقباء بنی إسرائیل، باب الخلفاء والائمه بعد النبی صلى الله علیه وآله اثنا عشر، الاحادیث ۶ إلى ۱۱. أقول: هذه الروایات التی رواها الصدوق – قدس سره – کلها ضعیفه، ولو صحت لم تعارض ما ذکره الفضل بن شاذان من أن ابن مسعود والى القوم ومال معهم. ویدل على أنه لم یتبع أمیر المؤمنین علیه السلام ولم یشایعه بل استقل فی أمره: ما نقل من فتاواه فی الفقه وما ورد من الروایات فی تخطئته، فمنها: ما رواه محمد بن یعقوب، عن محمد بن یحیى، عن أحمد بن محمد، عن علی ابن الحکم، عن عبد الله بن فرقد، والمعلى بن خنیس، قالا: کنا عند أبی عبد الله علیه السلام ومعنا ربیعه الرأی فذکرنا فضل القرآن، فقال أبو عبد الله علیه السلام: إن کان ابن مسعود لا یقرأ على قراءتنا فهو ضال، فقال ربیعه: ضال؟! فقال: نعم ضال، ثم قال أبو عبد الله علیه السلام: أما نحن فنقرأ على قراءه أبی. الکافی: الجزء ۲، باب النوادر من کتاب فضل القرآن14، الحدیث ۲۷. وروى الصدوق فی الفقیه، عن الصادق علیه السلام أنه قال: أفسد ابن مسعود على الناس صلاتهم بشیئین، بقوله: تبارک اسم ربک وتعالى جدک… وقوله: السلام علینا وعلى عباد الله الصالحین، یعنی فی التشهد الاول (الحدیث). الفقیه: الجزء ۱، باب الجماعه وفضلها، الحدیث ۱۱۹۰. وروى الشیخ عن أبی طالب الانباری، قال: حدثنی الحسن بن محمد بن أیوب الجوزجانی، قال: حدثنا عثمان بن أبی شیبه، قال: حدثنا یحیى بن أبی بکر، عن شعبه، عن سماک، عن عبیده السلمانی، قال: کان علی علیه السلام على المنبر، (إلى أن قال): إن عمر بن الخطاب وقعت فی إمارته هذه الفریضه فلم یدر ما یصنع! فقال له أصحاب محمد صلى الله علیه وآله: أعط هؤلاء فریضتهم: للابوین السدسان، وللزوجه الثمن، وللبنتین ما یبقى، فقال: فأین فریضتهما الثلثان؟ فقال له علی بن أبی طالب علیه السلام: لهما ما یبقى، فأبى ذلک عمر وابن مسعود !… الحدیث. التهذیب: الجزء ۹، باب فی إبطال العول والعصبه، الحدیث ۹۷۱. والمتلخص مما ذکرناه: أن عبد الله بن مسعود لم یثبت أنه والى علیا علیه السلام وقال بالحق، والله العالم. ثم إنه قد اعتنى علماء العامه بشأنه، وهو متسالم علیه عندهم فی الفضل والتقى، قال ابن حجر فی تقریبه: عبد الله بن مسعود بن غافل (بمعجمه وفاء) ابن حبیب الهذلی أبو عبد الرحمان، من السابقین الاولین، ومن کبار العلماء من الصحابه، مناقبه جمه وأمره عمر على الکوفه، ومات سنه اثنتین وثلاثین أو فی التی بعدها بالمدینه. أقول: على هذا الاساس أثنى علیه السید المرتضى فی الشافی، واستدل بروایاته على المخالفین جدلا».

. ابن سیه نمیری در تاریخ مدینه (ج ۱، ص ۱۲۱) می‌نویسد: پیامبر اکرم در طول حیاتشان داخل قبر ۵ تن رفت که یکی از آن‌ها عبدالله ذوالبجادین است: «ولم ینزل صلی‌الله‌علیه‌وآله فی قبر أحد قط إلا فی خمسه قبور: منها قبور ثلاث نسوه، وقبرا رجلین، منها قبر بمکه، وأربعه بالمدینه: قبر خدیجه زوجته، وقبر عبد الله المزنی الذی یقال له: عبد الله ذو البجادین، وقبر أم رومان أم عائشه بنت أبی بکر، وقبر فاطمه بنت أسد بن هاشم أم علی».

. قال ابن هشام: إنما سمی ذو البجادین، لانه کان یرید الاسلام فمنعه قومه وضیقوا علیه حتى خرج من بینهم ولیس علیه إلا بجاد – وهو الکساء الغلیظ – فشقه باثنین فائتزر بواحده وارتدى بالاخرى، ثم أتى رسول الله صلى الله علیه وسلم فسمی ذو البجادین.

– یکی از لقب‌های ذوالبجادین اوّاه بوده است. الدر المنثور، جلال الدین سیوطی، ج ۳، ص ۲۸۵: وأخرج ابن مردویه عن جابر رضى الله عنه ان رجلا کان یرفع صوته بالذکر فقال رجل لو ان هذا خفض صوته، فقال رسول الله صلى الله علیه وسلم: دعه فانه أواه. وأخرج الطبرانی وابن مردویه عن عقبه بن عامر رضى الله عنه ان رسول الله صلى الله علیه وسلم قال لرجل یقال له ذو البجادین انه أواه وذلک انه کان یکثر ذکر الله بالقرآن والدعاء. وأخرج ابن مردویه عن ابن عباس رضى الله عنهما ان النبی صلى الله علیه وسلم أدخل میتا القبر وقال رحمک الله ان کنت لاواها تلاء للقرآن. وأخرج ابن جریر وابن أبى حاتم وأبو الشیخ وابن مردویه عن عبد الله بن شداد بن الهاد قال: قال رسول الله صلى الله علیه وسلم الاواه الخاشع المتضرع. وأخرج ابن جریر وابن المنذر والطبرانی وأبو الشیخ عن ابن مسعود قال الاواه الدعاء. وأخرج أبو الشیخ عن زید بن أسلم قال الاواه الدعاء المستکین إلى الله کهیئه المریض المتاوه من مرضه. وأخرج عبد الرزاق والفریابی وابن أبى شیبه وابن جریر وابن المنذر وابن أبى حاتم والطبرانی وأبو الشیخ عن أبى العبید قال: سألت عبد الله بن مسعود عن الاواه فقال: هو الرحیم. وأخرج ابن جریر وابن المنذر وابن أبى حاتم من طریق على عن ابن عباس قال: الاواه المؤمن التواب. وأخرج أبو الشیخ عن ابن عباس قال: الاواه الحلیم المؤمن المطیع. وأخرج ابن أبى حاتم عن أبى أیوب قال: الاواه الذى إذا ذکر خطایاه استغفر منها. و… .

. البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۵، ص ۲۳: قال ابن إسحاق: وحدثنی محمد بن ابراهیم بن الحارث التیمی، أن عبد الله بن مسعود کان یحدث قال: قمت من جوف اللیل وأنا مع رسول الله فی غزوه تبوک، فرأیت شعله من نار فی ناحیه العسکر فاتبعتها انظر إلیها، قال: فإذا رسول الله وأبو بکر وعمر وإذا عبد الله ذو البجادین قد مات وإذا هم قد حفروا له، ورسول الله فی حفرته، وأبوبکر وعمر یدلیانه إلیه، وإذا هو یقول: أدنیا إلی أخاکما. فدلیاه إلیه، فلما هیأه لشقه قال: اللهم إنی قد أمسیت راضیا عنه فارض عنه. قال یقول ابن مسعود: یا لیتنی کنت صاحب الحفره.

ابن اثیر در أسد الغابه (ج ۱، ص ۵۶) به نقلی وفات او را در مدینه دانسته است: روى … سعید بن أبى سعید المقبرى وحده حدیثا واحدا وهو قال جئت لیله أحرس رسول الله صلى الله علیه وسلم فإذا رجل میت فقیل هذا عبد الله ذو البجادین وتوفى بالمدینه وفرغوا من جهازه وحملوه فقال النبی صلى الله علیه وسلم ارفقوا به رفق الله بکم فانه کان یحب الله ورسوله. وهو حدیث غریب لا یعرف الا من هذا الوجه.

. بحار الأنوار، ج1، ص97.

. حدید، ۲۸.

. حدید، ۱۲.

.  حدید، ۱۹.

. تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص318.

. از صائب تبریزی است.

. پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام ابتدا قیام توابین روی داد که به شکست آنان انجامید. اما در سال ۶۶ ق مختار ثقفی (۱- ۶۷ ق) برای خونخواهی امام قیام کرد.

. هارون الرشید (۱۴۸-193ق) بزرگ‌ترین خلیفه عباسی. در سال 170ق پس از هادی به خلافت رسید. در اوایل خلافت، مدت سه سال تحت نفوذ مادرش بود، ولی پس از مرگ مادر یحیی بن خالد برمکی را در سال 178ق به وزارت برگزید و امور خلافت را به دست یحیی و فرزندانش سپرد. هارون مردی متعصب و در عین حال عیاش و خوشگذران بود. تجمل و حلال دربار او مشهور است. نسبت به علویان کینه شدیدی داشت. قدرت یحیی و فرزندانش جعفر، فضل، محمد، و موسی او را سخت بیمناک کرد، چنان‌که همت بر نابودی آنان گمارد. جعفر را کشت و سایر برامکه را به زندان انداخت و اموال ایشان را ضبط کرد. هارون هنگامی که به عزم رسیدگی به تعدیات حاکم خراسان و جنگ با خوارج مشرق ایران در حرکت بود درگذشت. رک: فرهنگ معین، ج6، مدخل هارون الرشید.

. بهلول ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید (کوفه حدود 190ق/ ۸۰۶ م). وی در کوفه نشو و نما یافت. هارون و خلفای دیگر از او موعظه می‌طلبیدند. او در همان شهر ادب می‌آموخت و سپس به صورت مجانین درآمد. وی را اخبار و نوادر و اشعار بسیار است. رک: فرهنگ معین، ج5، ذیل مدخل بهلول.

.  قلم، ۵۱: «وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون».

. ابوالمجد مجدود بن آدم شاعر و عارف معروف ایرانی قرن ششم (غزنین، اواسط یا اوایل نیمه دوم قرن ۵ – بین ۵۲۵ و ۵۴۵.ق) او پس از رشد در شاعری به دستگاه غزنویان راه جست و مسعود بن ابراهیم و بهرامشاه بن مسعود را یاد و مدح کرد، ولی نصیبی نبرد و از ممدوحان رضایتی نیافت و دردناک و مستمند در چنگ آز گرفتار بود تا دست به دامن عرفان زد و از جهان و جهانیان دست شست، چنان‌که بهرامشاه از پی اعزاز او خواست تا خواهر خود بدو دهد، نپذیرفت. وی چند سال از دوره جوانی خود را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذرانید و گویا در همان ایام که در بلخ بود، راه کعبه پیش گرفت. بعد از بازگشت از سفر مکه، مدتی در بلخ به سر برد و از آن‌جا به سرخس و مرو و نیشابور رفت و هر جا چندی در سایه تعهد و نیکوداشت بزرگان محل به سر برد تا در حدود سال ۵۱۸ به غزنین بازگشت. یادگار این سفر دراز مقداری از قصاید و اشعار سنایی است که در خراسان سروده و کارنامه بلخ که در شهر بلخ ساخته. تغییر حال و مجذوب شدن او نیز در اثنای همین سفر به بلخ روی داده. وی را شاگرد و پیرو ابویوسف یعقوب همدانی دانسته‌اند. سنائی پس از بازگشت به غزنین تا پایان حیات در آن شهر به گوشه‌گیری و عزلت گذراند. در همین دوره، به نظم مثنوی حدیقه الحقیقه پرداخت. آرامگاه سنائی در غزنین زیارتگاه است. وی دوستدار آل علی بود. سنائی در تغییر سبک شعر فارسی و ایجاد تنوع و تجدد در آن موثر بوده است. در آثار او دو سبک مختلف مربوط به دو دوره زندگانی‌اش دیده می‌شود. در مرحله نخست سنائی شاعری درباری و لهو پیشه بود و برای تحصیل دینار از مدح کسی امتناع نداشت. در مرحله دوم، شاعر افکار اخلاقی و عرفانی خود را اظهار داشته و سبک حقیقی خویش را بدین وسیله ایجاد کرده است. از آثار اوست حدیقه الحقیقه، طریق التحقیق، سیرالعباد الی المعاد، و کارنامه بلخ. رک: فرهنگ معین، ج ۵، مدخل سنائی.

. غزنوی، منسوب به غزنه، غزنی، یا غزنین. سلسله‌ای که در ایران شرقی پس از سامانیان سلطنت کردند. دوره سلطنت این خاندان را به دو قسمت باید تقسیم کرد: – دوره اول: در دوره پادشاهی عبدالملک سامانی غلامی ترک به نام «الپتگین» به امارت طخارستان رسید و سپس در غزنین به حکومت پرداخت. پس از مرگ او، پسرش اسحاق و بعد از مرگ او غلامش بلکاتگین به حکومت رسیدند، ولی موسس واقعی این خاندان سبکتگین غلام و داماد الپتگین است. وی در شهر غزنین حکومت و سلسله‌ای ایجاد کرد که به مناسبت پایتخت سلسله در این شهر، به غزنویان شهرت یافتند. جانشین او محمود که مردی دلیر و شجاع بود قلمرو خود را از مشرق و جنوب ایران بسط داده دولتی نیرومند به وجود آورد. وی بر امرای صفاری، سامانی، آل زیار، و آل بویه غلبه کرد و چند بار به هند لشکر کشید و غنایم بسیار به پایتخت خویش آورد. پس از محمود، فرزند او (محمد) شاه شد و پس از اندک مدتی فرزند دیگرش مسعود به سلطنت رسید. وی اگر چه دلیر بود، اما شرابخوارگی و عیاشی و سوء تدبیرش سلطنت او را از میان برد و مایه غلبه سلجوقیان بر ایران شد. دوره اول حکومت غزنویان با شکست مسعود از سلاجقه در نزدیک حصار دندانقان مرو (۴۳۱ ق) و قتل او به دست غلامانش به هنگام فرار از غزنین (۴۳۲ ق) به یایان می‌رسد. – دوره دوم: پس از آخرین شکست سپاهیان غزنوی به سال ۴۳۱، سلطان مسعود به سرعت به جانب غزنین عقب نشست و بعد از این شکست خراسان و خوارزم و گرگان و ری و اصفهان از چنگ غزنویان بیرون رفت. وی به سوی هندوستان پیش رفت، ولی چون به نزدیک رباط ماریکله رسید، غلامان و لشکریانش بر خزاین سلطان زدند و آن را غارت کردند و امیر محمد را که همراه سلطان آورده بودند به امارت برداشتند و مسعود را اسیر کردند و به قلعه کسری بردند و بکشتند. امیر مودود پس از آگهی از واقعه مسعود به غزنین تاخت و با محمد و لشکریان عاصی جنگید و همه مخالفان پدر را از میان برد. بدین گونه، دوره دوم حکومت غزنویان آغاز شد و از سال ۴۳۲ تا ۵۸۲ یا ۵۸۳ یعنی ۱۵۰ سال ادامه یافت. در این دوره، از مودود تا تاج الدوله خسرو ملک سیزده پادشاه بر جای محمود غزنوی تکیه زدند. از دوره سلطنت مودود تا عهد پادشاهی ابراهیم بن مسعود مدتی میان سلجوقیان و غزنویان جنگ و ستیز ادامه داشت تا سلطان  ابراهیم و ملکشاه صلح کردند بر این‌که هیچ یک از جانبین قصد مملکت دیگری نکند. شاهان غزنوی پس از شکست مسعود از سلجوقیان تنها به افغانستان و سیستان و ولایت سند اکتفا کردند، لیکن به تدریج دایره حکومت ایشان تنگ‌تر شد، خاصه که سلاطین غوری در این میان قوت می‌گرفتند و قلمرو حکومتشان وسعت می‌یافت، و حتی غزنین را نیز در اواخر عهد غزنویان – یعنی در پایان سلطنت خسرو شاه بن بهرامشاه (۵۴۷-۵۵۵ ق) از دست آنان بیرون آوردند. بنا به بعض اقوال، پایتخت غزنویان بعد از این واقعه به لاهور انتقال یافت تا آن شهر را نیز به سال 583ق غیاث الدین غوری تسخیر کرد و خسرو ملک آخرین پادشاه غزنوی را مقید و محبوس کرد و سپس او و همه شاهزادگان غزنوی را از میان برد. افراد سلسله غزنوی و سال جلوس آنان از این قرار است: ناصر الدوله سبکتگین (جلـ367ق/977م)، اسماعیل بن سبکتگین (جلـ387 ق/۹۹۷ م)، یمین الدوله محمود بن سبکتگین (جلـ.389ق/999م)، جلال الدین محمد بن محمود (جلـ421 ق/۱۰۳۰ م)، ناصر الدین مسعود (اول) بن محمود (جلـ421.ق/1030م)، جلال الدوله محمد بن محمود برای بار دوم (جلـ433ق/1031م)، شهاب الدوله ابوسعد مودود بن مسعود (جلـ433 ق/۱۰۳۱ م)، مسعود (دوم) ابن مودود (جلـ.۴۴۰ ق/۱۰۴۸ م) بهاء الدوله ابوالحسن ابن مسعود (اول) (جلـ440 ق/۱۰۴۸ م)، عزالدوله عبد الرشید ابن محمود (جلـ441 ق/۱۰۴۹ م)، [طغرل غاصب که غلام محمود بود، ۴۰ روز حکومت کرد و در سال ۴۴۴ درگذشت]، جمال الدوله فرخزاد بن مسعود (جلـ444ق/1052م)، ظهیر الدوله ابراهیم بن مسعود (جلـ451 ق/۱۰۵۹ م)، علاء الدوله مسعود (سوم) (جلـ492 ق/۱۰۹۹ م)، کمال الدوله شیرزاد بن مسعود (جلـ508 ق/۱۱۱۴ م)، سلطان الدوله ارسلان شاه بن مسعود (جلـ509 ق/ ۱۱۱۵ م)، یمین الدوله بهرامشاه ابن مسعود (جلـ512ق/1118م)، معزالدوله خسرو شاه بن بهرام (جلـ547 ق/۱۱۵۲ م)، تاج الدوله خسرو ملک بن خسرو شاه (جلـ.۵۵۵ ق/۱۱۶۰ م- فـ ۵۸۲ ق/۱۱۸۶ م). رک: فرهنگ معین، ج6، مدخل غزنویان.

. بچه‏هاى این زمان تون حمام را ندیده‌اند، تون حمام بیرون حمام بود و با پله‌های فراوان به پایین مى‏رفت. در حقیقت، دخمه‌ای بود پر از وسایل سوخت. این وسائل هم دودزا بود و هم روغنی و چرک و کثیف. خود تون‌تاب هم قیافه عجیبى داشت: لباس‌هاى چرک، سیاه، روغنى، قیافه‌اش هم همین طور. به هر حال، اقتضای شغلش این بود. (مولف)

. این حکایت در نقد و تفسیر مثنوی مرحوم علامه جعفری آمده است. (مولف)

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *