امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 16:14

راه اصلاح مفاسد نفس – قسمت چهارم

بسم الله

ارزش معرفت

خداوند متعال از آغاز خلقت انسان، معرفت به وجود انسان و خودشناسى را به او آموخت تا این موجود بى‏نظیر هستى، به موقعیت و ارزش خود آگاه شود. بدین ترتیب، تا زمانى كه انسان زنده است، باید قدر خود را بشناسد و مراقب باشد كه این ارزش والا را به هیچ قیمتى، در هیچ حادثه‏اى از دست ندهد. حمله به این ارزش و شكستن آن، گناه سنگینى محسوب مى‏شود و انبیا فرموده‏اند كه شكنندگان بنیان شخصیت، ملعون و محروم از رحمت خدایند. رسول اكرم صلی الله علیه و آله مى‏فرماید :

« إنَّ هذَا الإنسان بُنْیانُ اللّه‏ »1.

این انسان، ساختمانى خدایى است.

شگفت‏آور است كه پیغمبر صلی الله علیه و آله كلمه بنیان را از نظر ادبى، به كلمه مباركه «اللّه‏» اضافه كرده است. این اضافه، اضافه تشریحى است ؛ یعنى اضافه‏اى كه ارزش مضاف را نشان مى‏دهد. در این جا چند نمونه از زیبایى‏هاى ادبى به كار رفته در قرآن اشاره مى‏كنیم :

«یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُوا نُورَ اللّه‏ِ»2.

در این جا كلمه نور به «اللّه‏» اضافه شده است. خداوند نمى‏گوید كه دشمن مى‏خواهد نور خدا را خاموش كند ؛ زیرا خود خدا خاموش شدنى نیست و هیچ قدرتمندى نیز قادر به خاموش كردن نور وجود مقدس او نیست. خداوند نمى‏گوید : «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللّه‏ِ» مشركان، كفار و منافقان، در هر زمانى و نه فقط در زمان پیغمبر، جمع شده‏اند تا نور خدا را از بین ببرند. هجوم براى خاموش كردن نور خدا همیشگى است، دیروز بوده، امروز هست، فردا هم خواهد بود.

تا وقتى كه آنان زیر فشار زحماتشان نابود شوند و دیگر كسى نماند كه خواهان خاموشى نور خدا باشد.

حكومت دوازدهمین گوهر ولایت

آن زمان، زمانى است كه عدل خدا به دست دوازدهمین گوهر ولایت، سراسر زمین را خواهد گرفت. آن زمان، دیگر دل تاریك، قلب مكدر و فكر پستى پیدا نمى‏شود كه اندیشه خاموشى نور خدا را در باطن خود بگذارند. آن زمان، زمانى است‏كه نور خدا قلب همه انسان‏ها را فرا مى‏گیرد و مردم كم‏ترین احساس خلأى در هیچ برنامه ظاهرى و باطنى نمى‏كنند و آرامش الهى در ظاهر و باطن زندگى حاكم مى‏شود. آن روز، روزى است كه عدالت در باطن مردم نفوذ مى‏كند؛ مردم در امنیت كامل به سر مى‏برند و همه انسان‏ها در این فكرند كه به همدیگر كمك كنند. جامعه در آن زمان، پیكرى واحد و بى‏دغدغه و اضطراب است.

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید : در آن زمان، اگر یك دختر هجده ساله زیبارو، به تنهایى از وسط بازار بغداد، با شترى كه یك طرف آن، بار طلا و طرف دیگر بار نقره دارد، از بازار بغداد، یعنى جایى كه اغلب مردم، جز شكم و شهوت به چیزى نمى‏اندیشند،

راه بیفتد و به بازار شام برود، هیچ چشمى پیدا نمى‏شود كه به او نگاه بیندازد و هیچ دست هرزى نیست كه اموالش را غارت كند.

البته اكنون نیز افرادى هستند كه نور خداوند وجودشان را فرا گرفته است و از هر ناپاكى و پلیدى دورند :

«إِنَّمَا یُرِیدُ اللّه‏ُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیراً »3.جز این نیست كه همواره خدا مى‏خواهد هرگونه پلیدى را از شما اهل بیت برطرف كند ، و شما را چنان كه شایسته است [ از همه گناهان ]پاك گرداند .

خداوند در جاى دیگر از قرآن مى‏فرماید :

«فِى بُیُوتٍ أَذِنَ اللّه‏ُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ »4.

[این نور ] در خانه‏هایى است كه خدا اجازه داده [شأن ومنزلت وعظمت آن‏ها]رفعت یابند ونامش در آن‏ها برده شود .

نور الهى در آن جایى مى‏تابد كه خداوند اذن دهد.

«یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْءَصَالِ * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تَجَارَةٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَن ذِكْرِ اللّه‏ِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِیتَاءِ الزَّكَوةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالاْءَبْصَارُ »5.همواره در آن خانه‏ها صبح و شام، او را تسبیح مى‏گویند. مردانى كه تجارت و داد و ستد، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زكات باز نمى‏دارد [ و ] پیوسته از روزى كه دل‏ها و دیده‏ها در آن، زیر و رو مى‏شود ، مى‏ترسند .

آثار معرفت نفس

امنیت محض، آرامش كامل و طهارت و نور خالص، در افرادى است كه خود را شناخته‏اند، قدرشناس خود هستند و حافظ گوهر گران‏بهاى شخصیت انسانى‏اند. اگر همه جامعه از نور خدا پر شود، آن جامعه، جامعه امن و پاكیزه و جامعه آرامش و حركات مثبت مى‏شود. پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره چنین جامعه‏اى مى‏فرماید : دیگر جز خیر، توقع نكن و تا قیامت هم به انتظار ظهور یك شر نباش. چنین جامعه‏اى دیگر زمینه‏اى براى ایجاد شر ندارد. در جامعه نور و پاكیها، دیگر خلأى نیست كه شر تولید كند. خلأ باعث خرابى و فاسد شدن است ؛ اما از انسان خداپرست، جز خیر توقع نمى‏رود. انسان در كنار این گونه اشخاص، احساس امنیت مى‏كند.

«وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ »6.و خدا كامل كننده نور خود است ، گرچه كافران خوش نداشته باشند .

در این جا كلمه «نور» به ضمیرى كه به «اللّه‏» برمى‏گردد، اضافه شده است. «وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ» ؛ خداوند تمام‏كننده و كامل كننده نور خود مى‏باشد ؛ یعنى تدبیر همه امور، برعهده پروردگار است. او را رشد مى‏دهد، این خاك خلق شده را در این خرابه عالم، به انسان تبدیل مى‏كند، انسان‏هایى چون ابراهیم، محمد، فاطمه زهرا و على تربیت مى‏كند .

معناى نور در قرآن

«وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ». این اضافه، تشریحى است ؛ یعنى درهم شكستن این نور، كه به پروردگار اضافه شده، توسط شیاطین امكان ندارد.

منظور از این نور چیست؟ امام باقر و امام صادق علیهما السلام مى‏فرمایند :

« النُّور و اللّه‏ِ هُوَ الأئِمَّة »7 .

این نور، نور ائمه است كه خاموش شدنى نیست.

طاغوتیان با همه هزینه‏هایى كه كردند، موفق نشدند نور ائمه را خاموش كنند.

قبل از انقلاب اسلامى ایران، یكى از دولتى‏هاى زمان طاغوت، ما را براى تماشاى كتابخانه لنینگراد كه هم‏اكنون در دست روسیه است، برد. این كتابخانه، در آن زمان، پانزده میلیون جلد كتاب داشت و انواع كتاب‏ها در آن یافت مى‏شد ؛ اما در یكى از اتاق‏هاى این كتابخانه، در جایى مخصوص، یك كتاب، با امنیت كامل، روى یك بشقاب طلا نگهدارى مى‏شد. این كتاب، « نهج البلاغه » امام على علیه السلام بود.

آرى، على نور الهى بود. گفتارش نیز پرتوى از آن نور بود، كه هرگز به دست هیچ قدرتى خاموش نمى‏شود ؛ زیرا على به خدا اضافه شده است : «أشهد أنَّ علیّا ولىُّ اللّه‏».

انسان باید متوجه باشد كه خود را به چه منبعى وصل كرده است.

مقام غلام سیاه امام حسین علیه السلام

نقل شده است كه امام حسین علیه السلام غلام سیاه چهره بد بو و كوتاه قدى داشت. این غلام، به امام حسین علیه السلام وفادار بود و خود را به نور الهى متصل كرده بود. او را «مولا الحسین» (غلام حسین) مى‏گفتند. وقتى این غلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام سر او را به زانوى خود گرفت، صورت بر صورتش نهاد و اشك ریخت و گفت : «اللهُمَّ بَیِّضْ وَجْهَهُ!» ؛ خداوندا! بالاترین آبرو را به این غلام من ببخش! «بَیِّضْ وَجْهَهُ و طَیِّبْ ریحَهُ»8.

شب سیزدهم محرّم، وقتى امام زین‏العابدین علیه السلام به بنى‏اسد فرمود : چون این اجساد را نمى‏شناسید، من همه آن‏ها را به شما معرفى مى‏كنم.

به امام علیه السلام گفتند : این اجساد سه شبانه‏روز، با این وضع، در این بیابان گرم افتاده‏اند ؛ اما چنان بوى عطر و نسیم دل‏انگیزى این بیابان را فرا گرفته كه انسان تعجب مى‏كند. این بوى عطر از چیست؟ امام زین‏العابدین علیه السلام فرمود : بیایید تا جاى آن را به شما نشان دهم. آن گاه آنان را بالاى سر جنازه آن غلام سیاه برد و فرمود : این عطر، از این جنازه است. عطر دیگر شهدا را هم در قیامت حس خواهید كرد ؛ چون دنیا گنجایش آن را ندارد.

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید :

« شیعَتُنا منا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طینَتِنا » .

شیعیان ما از ما هستند و از سرشت ما مى‏باشند .

در این جا كلمه «شیعه» به ضمیر جمع «نا» اضافه شده است.

وعُجِنُوا بمآءِ وِلایَتِنا 9.

وبا كیمیاى ولایت ما عجین شده‏اند .

كلمه ولایت نیز به «نا» اضافه شده است.

امام علیه السلام مى‏گوید : هر كس به ما اضافه شود، در دنیا و آخرت با ما است ؛ چون خورشید هر چه به جلو مى‏رود، شعاعش را هم به دنبال خود مى‏برد. روز قیامت امامان ما هر جا بروند، ضرورتا شیعیان وفادار را هم به دنبال خود خواهند برد.

وصل شدگان به منبع نور

نقل شده روزى در بصره درِ خانه‏اى را زدند. صاحب خانه در را باز كرد، فردى نامه‏اى به دستش داد و رفت. مرد نامه را باز كرد و خط محبوبش، امام حسین علیه السلام را دید.

آتش است این بانگ ناى و نیست باد

هر كه این آتش ندارد، نیست باد10

كلمه به كلمه نامه، جلوه خدا بود : «كَلامُكُمْ نُورٌ». در كلمه به كلمه نامه، سعادت و كرامت موج مى‏زد. امام علیه السلام نوشته بود كه مى‏خواهم نزد من بیایى و با من باشى. انسانى كه اضافه به خدا است، خدا نیز او را بالا مى‏برد. كسى كه اضافه به ائمه و انبیا است، آنان نیز او را مى‏خواهند و در سخت‏ترین شرایط زمان، او را سالم نگه مى‏دارند.

مرد، فرزندانش را صدا زد و گفت : فرزندانم! محبوبم برایم نامه نوشته و این خط و امضاى او است.

از خون دل نوشتم نزدیك دوست نامه

إنّى رأیتُ دهرا فى هجرك القیامه11

محبوبم مرا خواسته است. من با رسیدن این نامه، دیگر كارى در این دنیا ندارم. آن گاه از همسر و فرزندانش خداحافظى كرد. فرزندانش گفتند : پدر! همه دروازه‏ها را بسته‏اند و كسى نمى‏تواند وارد شهر شود. مرد گفت : من مى‏روم.

عشق از اول چرا خونى بود

تا گریزد آنكه بیرونى بود12

من مى‏روم و از دروازه بصره عبور مى‏كنم. جگر گوشه زهرا علیه‏السلام مرا خواسته است و من باید بروم.

آن گاه به راه افتاد و رفت. اسبش را مى‏تاخت و مى‏گفت : تا توان دارى، تندتر برو و مرا به محبوبم برسان!

نزدیك مكه كه رسید، به او گفتند كه حسین به سوى عراق رفته است. او نیز منزل به منزل رفت تا به كربلا رسید. بعد از ظهر روز عاشورا، یك ساعت پس از شهادت ابى عبداللّه‏ علیه السلام چشمش به لشكر انبوه عمر سعد افتاد. گمان كرد كه لشكر امام حسین علیه السلام است. با خود گفت : اینان همگى به دنبال محبوب من هستند! جلوتر رفت و گفت : مولاى من كجا است؟ پرسیدند : مولاى تو كیست؟ گفت : حسین بن على علیه السلام .

آنان نیز گودال قتلگاه را به او نشان دادند و گفتند : محبوبت آن جا است. گفت : حسین بن على كشته شد؟ گفتند : بله.

همان لحظه از اسب پایین آمد و به سوى پیكر امام به راه افتاد، آن را بوسید و گفت : حسین جان! منتظرم باش! من نیز چند لحظه دیگر به تو مى‏پیوندم.

آن گاه شمشیرش را كشید و به سوى دشمن حمله برد ؛ اما نتوانست از كنار گودال قتلگاه دور شود. وقتى كه زخمى شد بر زمین افتاد، بدن زخمى‏اش را به كنارى كشید و با همان حال، دو تن از افراد دشمن را كشت. پس از آن، افراد دشمن به سوى او حمله بردند و او را به شهادت رساندند.

تنها خراب كننده بنیان انسان

«الإنسان بُنیانُ اللّه‏» ؛ انسان بنیان خدا است.«مَلْعُونٌ مَنْ هَدَمَ بُنْیانَهُ» ؛13 كسى كه ساختمان وجود انسان را نابود كند، از رحمت خدا محروم است.

بنابر آن چه خداوند در قرآن بیان فرموده و سخنانى كه از انبیا و ائمه نقل شده است، تنها تیشه‏اى كه مى‏تواند بنیان انسان را خراب كند، گناه است.

«وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَى الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَ نِ»14.و یكدیگر را بر گناه و تجاوز، یارى ندهید .

«وَلاَ تَقْرَبُوا الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ»15.و به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهانش نزدیك نشوید .

«وَلاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ»16.و به مال یتیم، نزدیك نشوید.

«وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَىآ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِیلاً »17.و نزدیك زنا نشوید كه كارى بسیار زشت و راهى بد است .

«وَ لاَ یَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن یَأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً»18.و از یكدیگر غیبت نكنید ، آیا یكى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‏اش را بخورد ؟

«إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ »19.یقیناً خدا ستم‏كاران را دوست ندارد .

«إِنَّ اللّه‏َ لاَ یُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ »20.همانا خدا هیچ خودپسند فخرفروش را دوست ندارد .

«وَاللّه‏ُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ »21.و خدا فساد و تباهى را دوست ندارد .

«وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِینَ »22.و پروردگارت به مفسدان ، داناتر است .

«یَاأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاَ تَأْكُلُوآا أَمْوَ لَكُم بَیْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلاَّآ أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ »23.اى اهل ایمان ! اموال یكدیگر را در میان خود، به باطل [ و از راه حرام و نامشروع ] مخورید ، مگر آنكه تجارتى از روى رضایت میان خودتان انجام گرفته باشد .

تنها تیشه خراب كننده این ساختمان گناه است و اگر این ساختمان خراب گردد، تنها ابزار بازسازى آن، توبه است.

توبه راستین

نقل است كه فردى به حضرت على علیه السلام گفت24 : على جان! من گناه بزرگى مرتكب شده‏ام كه جریمه آن بسیار سنگین است. یا باید مرا بكشى یا از بلندى پرتابم كنى و یا به آتش بسوزانى.

امام فرمود : اصلاً سخنان تو را قبول ندارم، از این جا برو! مرد برخاست كه برود ؛ اما دوباره گفت : على جان! راست گفتم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : ادامه نده، برو! دیگر این سخن‏ها را تكرار نكن.

جوان رفت ؛ اما آرام نشد و برگشت و گفت : على جان! از كارى كه كرده‏ام، بسیار ناراحتم. امام على علیه السلام فرمود : سه بار به این كار اقرار كردى. اكنون از بین مجازات‏هایى كه گفتى، با كدام یك موافق هستى؟ جوان گفت : مرا باید آتش بزنى، من لیاقت این دنیا و استفاده از نعمت‏هاى خدا را ندارم. من گناهى بالاتر از زنا مرتكب شده‏ام.

امام على علیه السلام فرمود : به كسى چیزى نگو و فردا به آن بیابان دور افتاده بیا كه كسى تو را نبیند. من آن جا این مجازات را در حق تو اجرا مى‏كنم.

روز بعد، امیرالمؤمنین در آن بیابان، آتشى روشن كرد و به جوان گفت : آیا حاضرى؟ جوان گفت : بله، سپس برسید یا على اگر در این آتش بسوزم، آیا گناهم پاك مى‏شود؟ امام فرمود : بله، حتما. جوان گفت : اكنون مى‏خواهم دو ركعت نماز بخوانم. امام فرمود : بخوان.

«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ وَ إِنَّهَا لَكَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ »25.از صبر و نماز، یارى بخواهید و یقیناً این كار، جز بر فروتنان ، گران و دشوار است .

جوان در سجده آخر نماز، زار زار گریست و گفت : مولاى من! من با تو مخالفت كردم. این حق من است كه مرا بسوزانند ؛ اما من خود را به دست على سپردم تا مرا بسوزاند. از تو مى‏خواهم كه پس از مرگ، دیگر مرا به آتش جهنم نسوزانى .

امیرالمؤمنین هم در گوشه‏اى به سجده افتاد و او نیز شروع به گریه كرد و گفت : الهى! این جوان را به من ببخش و از مجازات دنیایى او بگذر! آن گاه امیرالمؤمنین با همان حال برخاست و به سوى جوان رفت، دست او را گرفت و گفت : ملائكه را به گریه انداختى، برخیز، خدا تو را بخشید.

آرى، هر ساختمانى كه ویران مى‏شود، بازسازى مى‏گردد. ساختمان وجود انسان نیز، با توبه بازسازى مى‏شود و به مدد الهى، مسیر كمال را در پیش مى‏گیرد كه این، وعده خداوند به انسان‏ها است.

——————————————————————————–

1 . تفسیر الكشّاف: 1/554.

2 . توبه (9) : 32.

3 . احزاب (33) : 33.

4 . نور (24) : 36.

5 . نور (24) : 36 ـ 37.

6 . صف (61) : 8 .

7 . الكافى: 1/194.

8 . بحار الأنوار: 45/23.

9 . بحار الأنوار: 56/303.

10 . مثنوى معنوى ، مولوى

11 . دیوان اشعار حافظ شیرازى

12 . مثنوى معنوى ، مولوى

13 . تفسیر الكشّاف: 1/554.

14 . مائده (5) : 2.

15 . انعام (6) : 151.

16 . انعام (6) : 152.

17 . اسراء (17) : 32.

18 . حجرات (49) : 12.

19 . شورى (42) : 40.

20 . لقمان (31) : 18.

21 . بقره (2) : 205.

22 . یونس (10) : 40.

23 . نساء (4) : 29.

24 . وسائل الشیعة : 18.

25 . بقره (2) : 45.

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *