با آمدن او بیدار شدم. اما مزاحمش نشدم. با خودم گفتم: او باید استراحت کند تا آمادگی کامل برای عملیات فردا شب داشته باشد پس نباید مزاحم او بشوم.
آرام و بدون سرو صدا، لباسهای غواصی را از تن بیرون آورد. چهرهاش در آن تاریکی دیدنیتر شده بود. میدرخشید. هوا سرد بود. آهسته از گوشه سنگر پتویی برداشت دورش پیچید. خیالم راحت شد که از خط برگشته و حالا هم میخواهد بخوابد.
چشمانم را روی هم قرار دادم اما لحظاتی نگذشته بود که صدای العفو العفو او مرا به خود آورد. پتویی دورش پیچیده بود و نماز شب می خواند… با آن همه خستگی. خدایا این دیگر چگونه مردی است ؟
راوی : حاج محمود امینی برادر شهید
