امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 16:53
  • دفاع مقدس
  • آمبولانس

    همه مات و مبهوت به ماشین نگاه می کنیم ، جسد راننده و کمک راننده بدون سر جلوی ماشین قرار دارد و جای خمپاره که مستقیما به کاپوت ماشین اصابت کرده بود نمایان است .

    آمبولانس به راه می افتد و بچه ها همین طور به ماشین منهدم شده و اجساد داخل آن نگاه می کنند و سرها را تکان می دهند. تا اورژانس خط راهی نمانده است و لحظه به لحظه جاده تکان می خورد و گرد  و خاکی بلند می شود … انفجاری درست پشت آمبولانس روی می دهد و همه امداد گردان داخل آمبولانس به روی یکدیگر میریزیم و شیشه ها تکه تکه می شود .
    یک دقیقه ای طول می کشد تا به خودم می آیم . چشمم به حسین  می افتد ، از رگ گردنش خون به صورتم می پاشد ! دستم را به رگهای بریده گردنش می گذارم تا خون کمتری بریزد! به جواد فتحی نگاه می کنم ، سرش را روی دستش گذاشته و گویا شهید شده است .

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *