امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۳ ساعت : ۱۸:۲۸
  • دفاع مقدس
  • سرلشکر پاسدار شهید حسن شفیع‌زاده به روایت سرلشکر شهید نورعلی شوشتری

    خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث شاهدان
    عملیات کربلای ۱۰ که انجام شد برادر محتاج فرماندهی قرارگاه را برعهده داشت، من هم جانشین او بودم. چون پیشروی هایی در منطقه حاصل شده بود، قرارگاه جابجایی داشت. دو قرارگاه داشتیم، یک قرارگاه تاکتیکی بنام شهید داود آبادی که روی یال زده بودیم و قرارگاه اصلی هم در پایین ارتفاعات بود. برای رسیدن به آنجا باید از پل سیدالشهداء عبور می‌کردیم. برای تلفن زدن به قرارگاه اصلی برگشتم، چون در قرارگاه شیهد داوود آبادی هنوز از تلفنهای راه دور خبری نبود.
    می‌خواستم سئوالی از برادران بپرسم. تازه رسیده بودم آنجا که شفیع‌زاده هم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید: «اینجا کسی هست؟»
    «نه، همه تو قرارگاه شهید داوود آبادی هستند.»
    «باید بروم آنجا»
    «صبر کنید تلفن بزنم بعد باهم برویم.»
    « نه، برادر محتاج خواسته سریع بروم پیش آنها.»
    «بگذارید یک تلفن به برادر محتاج بزنم و دوتایی برویم.»
    سکوت کرد. هرچه اصرار کردم داخل سنگر نیامد. در آستانه در ایستاد و به سنگر تکیه داد، لبخندی زد و گفت: «به برادر محتاج قول دادم اما چون شما هستید اشکالی ندارد قدری منتظر می‌مانم، » دانستم که او برای اینکه به قول خود وفا کند سخت به خود فشار می‌آورد. وقتی به چهره‌اش خیره شدم دیدم حالت کسی را دارد که دیر کرده و میخواهد شتابان برود.
    «من ماشین ندارم. صبر کن مرا هم ببر.»
    من تلفنی صحبت می‌کردم و شفیع‌زاده همچنان کنار در ایستاده بود که آقای بهشتی وارد شد. با ماشین آمده بود.
    شفیع‌زاده که معلوم بود برای رفتن خیلی عجله دارد با دیدن او فکری کرد و گفت: «خوب حالا که آقای بهشتی آمد شما با او بیا، من رفتم، آنجا منتظرم هستند.»
    چون یقین داشتم که اگر بیشتر معطلش کنم معذب می‌شود. دیگر اصرار نکردم.
    «هر جور میل شماست.»
    راه افتاد و رفت. وقتی مکالمه من تمام شد، ما هم بی‌درنگ پشت سر او راه افتادیم. منطقه ناآرام بود.  گلوله‌های توپ اطراف ما روی زمین می‌ریخت . شفیع‌زاده مستقیم به جلو رفته بود. شاید برای سرکشی به سراغ یکی از گروههای توپخانه رفته بود.
    به این علت ما از او جلو افتادیم و رسیدیم به نزدیکی قرارگاه شهید داوود آبادی و یک راه به سمت خطوط پدافندی؛ چندبار هلی کوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرود آمده بود.
    دشمن آنجا را شناسایی کرده بود و از ارتفاعات آسوس، گوجار و شیخ محمد به آنجا دید داشت. گاهی وقتها که سرو کله خصم در گولان پیدا می‌شد آن محل در تیررسشان قرار می‌گرفت.
    رسیده بودیم به جاده‌ای که تازه کشیده بودند. جاده بعضی جاها پیچ می‌خورد و پهن‌تر می‌شد، آتش دشمن سنگین بود. خطاب به برادر بهشتی گفتم: «نگه دار.»
    وقتی توقف کردیم، باران گلوله توپ عراقیها بود که بر سر ما می‌بارید. ایستادیم و منتظر ماندیم تا منطقه کمی آرام شود بعد برویم، در همین حال و وضع شفیع‌زاده رسید. وقتی چشمم به او افتاد گفتم: «کجا بودید؟»
    « کاری این دور و برها داشتم. شما چرا اینجا توقف کرده‌اید؟»
    « آتش دشمن زیاده. شما هم بهتر است کمی صبر کنید ممکن است خدای ناکرده اتفاق غیرمترقبه‌ای بیفتد.»
    با لحنی که از تصمیم جدی او حکایت می‌کرد گفت: « به آقای محتاج قول داده‌ام، باید بروم.»
    پس از لحظه‌ای مکث افزود: «توپچی که از گلوله توپ نمی‌ترسد.» و بعد خندید و گفت: «نباید روحیه خود را باخته و ضعف به دل خود راه دهیم.»
    تصمیمش را گرفته بود. به صفای باطنش رشک بردم. معلوم بود که هراسی از کشته شدن در راه خدا ندارد.
    در آن وضعیت او رفت. فقط به این علت که به آقای محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبیدیم. او برای اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهی با وجود همه خطرها بی‌تأمل راه افتاد و رفت. آنقدر به صدای اتومبیلش گوش دادیم و با چشم او را بدرقه کردیم که از دید ما خارج شد. در تمام مدتی که آنجا توقف کرده بودیم فکرم پیش شفیع‌زاده بود وقلبم لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. نگرانی و دلواپسی بی‌تابم می‌کرد.
    وقتی به قرارگاه رسیدیم از بچه‌ها پرسیدیم: « شفیع‌زاده اینجا هستند؟»
    گفتند: «نه»
    تعجب کردیم. یکی از بچه‌ها گفت: «احتمالاً برای سرکشی رفته به توپخانه ۲۵ کربلا.»
    برادر محتاج که در فکر  فرو رفته بود، گفت: « چون من به او گفتم توپخانه‌ها با مشکلاتی مواجه هستند حتماً رفته برای رفع مشکلات.»
    دم به دم احساس نگرانی می‌کردیم. توی دلمان می‌گفتیم: «الان می‌آید، یک ساعت دیگر می‌آید.»
    و مشتاقانه انتظار می‌کشیدیم.
    ساعت یک بعد از نصف شب بود که آمدند و به قرارگاه خبردادند که یک نفر در اورژانس به هوش آمده و می‌گوید: «برادر شفیع‌زاده شهید شده»، من که سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه می‌لرزید و هیچ به ذهنم خطور نمی‌کرد که او شهید شده باشد باور نکردم و گفتم: «حتماً اشتباه شده.»
    کسی را فرستادیم سراغ آن برادر زخمی. او هم آمد و گفت: « که بله، برادر شفیع‌زاده به فیض شهادت نائل آمده‌اند.»
    متأسفانه نرسیده به قرارگاه شهید داوود آبادی گلوله توپی روی قسمت جلو ماشین، دقیقاً زیر پای شفیع‌زاده اصابت کرده بود.
    هیجان سراپایم را فرا گرفت. تبسم و سخنان او را موقع خداحافظی در نظر آوردم: «توپچی که از گلوله توپ نمی‌ترسد.» با یادآوری آن صحنه بغض گلویم را گرفت و بی‌اختیار اشک چشمانم را پر کرد.

    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *