امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 16:40
  • دفاع مقدس
  • جلسه سری در مقر تیپ

    صبح روز یکشنبه 1984/6/22 فرمانده هنگ به مقر تیپ رفت . فرمانده تیپ که در جمع فرماندهان واحدهای تحت امرش ناراحت و دمغ بود ، با دیدن فرمانده هنگ ، استقبال گرم و خوبی از او کرد . البته این گشاده رویی بر می گشت به هم قبیله بودن آنان و اینکه هر دو از استان الانبار بودند و این استان ، به مسائل قومی و هم قبیله ای – نسبت به استانهای دیگر – بیشتر اهمیت می داد .
    این رویارویی ، زمینه ای مناسب برای پیشنهاد فرمانده هنگ بود . او می خواست پیشنهاد خود را با تصمیم گیرندگان نقشه ها و طرحهای نظامی ، بدان امید که مورد استقبال قرار گیرد ، ارائه دهد ؛ به خصوص اینکه ما فهمیده بودیم افسران عالی رتبه همواره زندگی خود را با نوعی ترس از فرماندهی ارتش سپری می کنند و آرزویشان این است که با جانفشانی در راه فرماندهی و رهبران خود ، ترس خود را کور کنند.
    بعد از گفت و گوهای فراوان ، فرمانده تیپ که در مستی کامل قرار داشت ، در جواب پیشنهاد فرمانده هنگ  گفت:
    جناب هیثی ! حقیقت این است که باید به خاطر این نقشه به تو تبریک بگویم . من همه امکانات تیپ را در اختیار تو قرار می دهم . تیپ ما آن قدر تحرک نداشته که فرماندهی با چشم شک و تردید به آن نگاه کرده و زبان حالش این است : این تیپ ، متعلق به کشور نیست و در آن عناصر مشکوک قرار دارند!
    ساعت 4 بعد از ظهر ، سرهنگ دوم حمید هیثی ، در اتاق عملیات که به همراه دفتر فرمانده تیپ  در زیر زمین حفر شده و پر از نقشه های عملیاتی منطقه بود ، نقشه حمله خود را با عصایی که در دست داشت ، برای فرمانده تیپ ، افسران ستاد و فرماندهان هنگهای دیگر تشریح کرد :
    قربان ! ما از اینجا حمله را شروع می کنیم . در حقیقت ، طول جبهه هایي که آن را اشغال خواهیم کرد ، از اینجا شروع می شود تا اینجا .
    فرمانده تیپ :
    از چه نیرویی کمک می گیرید ؟
    از نیروی هنگ قربان ، به اضافه آتشبار توپخانه و گروهان خمپاره .
    فکر می کنی تعداد اسرا و کشته هایی که از دشمن می توانید بگیرید ، چقدر باشد ؟
    فرمانده هنگ با ترس :
    قربان ! دست کم  پانصد نظامی و دویست غیر نظامی . ما می توانیم این روستا را که «علی آباد » نامیده می شود ، اشغال کرده ، دهها نفر از مردم آن را در داخل خانه هایشان بکشیم  و مزارع و محصولات گوناگون و چهار پایان آنها را نابود کنیم .
    فرمانده تیپ با دقت به نقشه نگاه می کرد و گاه گاه نیز نگاهی به افسران ستادش می انداخت و سخنان فرمانده هنگ را با وضعیت عمومی و امکانات موجود در تیپ ، سبک و سنگین می کرد . چیزی نگذشت که نگاهی به فرمانده هنگ کرد و گفت :
    ببین ابا محمد ! من نمی خواهم این نقشه شکست بخورد . تمام حیثیت تیپ در گرو این عملیات است ؛ یا پیروزی ، یا آویزان شدن از طناب اعدام !
    فرمانده هنگ جا خورد ! خیلی خوب می دانست که فرمانده تیپ در هنگام عصبانيت حتی به پدرش نیز رحم نمی کند . او یک روز گفته بود :
    به خدا اگر برادرم از جبهه فرار کند ، خودم با این سر نیزه قطعه قطعه اش می کنم و خونش را سر می کشم .
    فرمانده هنگ با اصرار در آمد که :
    قربان ! به روی چشم ! دشمن به هیچ وجه نمی تواند در برابر ما مقاومت کند ؛ خصوصا اینکه توپخانه در عمق ، با قدرت ، مواضعش را زیر آتش خواهد گرفت و ما نیز تمام پلهای آنها را خراب می کنیم  ؛ بنا بر این دشمن از کدام راه می خواهد به طرف ما بیاید .
    در این لحظه ، یکی از افسران که سرهنگ دوم ستاد « صبری فراوی » نام داشت ، خودش را داخل معرکه کرد :
    مگر فراموش کردی که اینها چطور از منطقه « کوشک البصری » عبور و به خرمشهر نفوذ کردند ؟
    همه ، حتی فرمانده تیپ نیز ساکت شدند . در همین لحظه که فرمانده تیپ در دریای فراموشی غوطه ور شده و ترس سراپای وجودش را فرا گرفته بود ، ناگهان متوجه موضوعی شد که سرهنگ دوم صبری ، جرقه ای را زده بود . فورا مانند انسانهای گیج و ترسو ، جا کن شد . احساس می کرد که دستانش را در کوره آتشی قرار داده است که توان ندارد آنها را بیرون بکشد ؛ اما به هر حال باید طرحش ر ا تکمیل کند تا بتواند نظر فرماندهی را از این رهگذر جلب کند . او می توانست و وای به آن روزی که تصمیمش بر می گشت ؛ آن وقت ، نامش در فهرست خائنها و ترسو ها ثبت می شد … بنا بر این می بایست طرحش را تا آخرین مرحله اجرا می کرد و مهم این نبود که چه کسی کشته می شود ؛ مهم این بود که او  و رئیس جمهور ، از گزند حوادث ، جان سالم به در خواهد برد . در همین لحظه ، گوشه چشمی به افسران انداخت و با مخاطب قرار دادن فرمانده هنگ ؛ به زبان آمد :
    نقشه را برای فرماندهان گروهانهایت شرح داده ای ؟
    فرمانده هنگ فورا جواب داد :
    بله … بله …. قربان ! همه چیز آماده است . منتظر فرمان شما هستیم . خوب است . الان برگرد به واحدت . همین امشب ؛ بعد از هماهنگی با فرماندهی  زمان شروع حمله را مشخص می کنیم .
    قبل  از آنکه فرمانده هنگ راه بیفتد ،  سرهنگ دوم ستاد صبری گفت :
    قربان ! فقط یک موضوع برای من حلاجی نشد ؛  و آن ، توانایی ما است در برابر ضد حمله ایرانیها . ما باید در حساب و کتاب خودمان ، جایی برای نیروهای احتیاط دشمن که در مربع 2843 و 2743 قرار دارند ، باز کنیم ؛ آنها خیلی زود می توانند وارد نبرد شوند .
    فرمانده هنگ ، حرف سرهنک بصری را قطع کرد و گفت :
    قربان  ! دشمن در زمان حمله قادر به جمع آوری نیروهایش نیست و ما با در نظر گرفتن زمان مناسب برای یک حمله سریع ، چند گروه را برای تخریب پلها اعزام می کنیم و مانع از رسیدن نیروهای کمکی دشمن می شویم .
    در اینجا بود که صبری گفت :
    ممکن است دشمن راه حل دیگری را برای رساندن نیروهای کمکی اش در نظر بگیرد .
    فرمانده تیپ ، وارد این پرسش و پاسخ شد و گفت :
    مثلا چه راهی ، سرهنگ ؟
    قربان ! هلیکوپتر .
    این جواب ، مهر سکوت را بر لب فرمانده تیپ و همگان زد ؛ اما فرمانده هنگ که از قبل جواب مناسبی برای این لحظه آماده کرده بود ، گفت :
    قربان ! ما در هنگام پیشروی ، نیروهایی را در دامنه کوهها پخش می کنیم . این نیروها به سلاحهای ضد هلیکوپتر مجهز هستند ؛ تازه ، اگر لازم باشد ، می توانیم در خواست پشتیبانی هوایی بکنیم .
    همین دم ، فرمانده تیپ ، مثل تیری که از کمان خارج شود ، از صندلی اش جست و با خوشحالی گفت :
    بله ، من از فرمانده لشکر در خواست می کنم که با اعزام یک دسته هواپیما  ، کار شناسایی و پشتیبانی عملیات انجام دهد .
    هنگامی که به مقر هنگ بر می گشتیم ، فرمانده هنگ از من پرسید :
    به نظرت چطور بود سروان ؟
    جلسه خوبی بود ، قربان . انگار قمار کردید . اگر شما نبودید ، افراد حاضر ، در مجادلات فراوان که سودی هم نداشت  ، سرگردان می شدند .
    احساس  کردم که حرفم ، تلنگری به قلبش خورد . بعد از یک عطسه که همراه  با بوی بدی به مشامم نشست ، خنده زنان زبانش را جنباند که :
    درست است سروان . من تمام معلومات نظامی ام را رو نکردم . اینها بی سر و پاهایی هستند که فقط بلدند حرف بزنند .
    در تاییدش آمدم :
    واضح است ، قربان . مصداق آن را در حرف صبری دیدم . فکر می کرد که همه چیز فهم آن جماعت است و دیگران چیزی بارشان نیست .
    با تاکید بر حرف من گفت :
    بله ، او از من می ترسد . سروان فکر می کند هدف من ، رسیدن به مقام معاونت است .

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *