امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۳ ساعت : ۰۲:۴۴
  • دفاع مقدس
  • امداد غیبی

    بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:
    – سرگرد حمدی !
    – بله ، قربان !
    – فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .
    – بله ، قربان !… حتما قربان !…. گوش به فرمان شما هستم  ، قربان !
    بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:
    – سرگرد حمدی !
    – بله ، قربان !
    – فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .
    – بله ، قربان !… حتما قربان !…. گوش به فرمان شما هستم  ، قربان !
    بعد گفت :
    – شنیده ام تعدادی از اسرای ایرانی اینجا هستند ، الان کجایند ؟
    – همه شان آنجا هستند قربان ! ما داریم ازشون بازجویی می کنیم .
    با عصبانیت زیاد گفت :
    -احتیاجی به بازجویی نیست . من می خواهم آنان را اعدام کرده، آنجا پشت آن تپه دفنشان کنید .
    سرگرد گفت :
    – حتما قربان !… من گوش به فرمان شما هستم قربان !
    اسیران ایرانی ، پانزده نفر بودند که از سیمایشان نور می بارید . سرگرد به من گفت :
    – گوش کن سروان . این کار به عهده تو : اعدام و بعد دفن .
    – چشم قربان !
    به هر یک از اسیران ایرانی ، یک بیلچه داده شد تا حفره کوچکی را که قبرشان می شد ، ایجاد کنند .
    تا این ساعت ؛ حمله ایرانیها هنوز در منطقه تیپ ما ادامه داشت و در حالی که ما به طرف همان تپه مورد نظر برای اعدام اسرا می رفتیم ، صدای ایرانیها را از پشت سر شنیدیم !
    الله اکبر …. الله اکبر … الله اکبر ….
    پشت بندش گلوله باران شروع شد .
    ناگهان دیدم که اسرای ایرانی با تمام قدرت به نیروهای ما  که مامور اعدامشان بودند ؛ حمله کردند . حمله ترسناکی بود . ایرانیها توانستند با همان بیلچه ها ، به  گردن چند نفر از دوستان ما حمله کنند و با به قتل رساندن دو تن از آنها سلاح ها را بردارند و با رزمندگان اسلام پا به فرار بگذارند .
    این عملیات با سرعت عجیبی انجام شد؛ به طوری که شخصا معتقدم برای این مجموعه مظلوم که فاصله بسیار کوتاهی تا اعدام داشتند ، امداد غیبی به حساب می آمد .
    به هر حال وجدان من راحت شد . نزدیک بود این کار مرا به جهنم بفرستد .
    منطقه که آرام شد ، پای مرا کشیدند به اتاق ویژه تحقیق . به آنها گفتم :
    – ما دستور را اجرا کردیم . اما آنچه اتفاق افتاد ، این بود که گروهی از ایرانیها توانستند از خطوط دفاعی خط مقدم ما گذشته ، به آن تپه برسند و ما را در محاصره سختی گرفتار کنند .
    بازجوی نظامی که درجه سرهنگ دومی داشت ، سوال کرد :
    – چرا نیروها را از حادثه خبر نکردی ؟
    – عملیات ، جناب فرمانده ! سریع انجام شد و در هنگام تماس ، همه چیز تمام شده بود .
    – چرا سرباران محافظ را به جلو نفرستادی ؟
    – فرستادم ؛ اما ایرانیها ناگهان از پشت به ما حمله کردند .
    در طی سه روزی که من در بغداد بازجویی می شدم ؛ تیپ ، دوره استراحت و بازسازی را پشت سر می گذاشت . از فرمانده جدید تیپ در مورد چند و چون خسارت پرسیدم . با ناراحتی جواب داد :
    سیصد کشته و مجروح دادیم و پانصد مفقود که الان  نمی دانیم کجا هستند . بیشتر آنها یا در برف و سرما مرده اند، یا اسیر شده اند .
    و بعد خندید و گفت :
    – سروان ! اسم تو را در لیست افرادی که مدال شجاعت دریافت خواهند کرد، نوشتم .
    – این لطف بزرگ از آقایی شماست .
    مرخصی گرفتم تا با آرزوی گرفتن مدال شجاعت به بغداد بروم . یک هفته از مرخصی ام را در بغداد جدید و در هتل الرشید گذراندم . مدیر هتل ، زمینه عیاشی و هرزگی را برای من فراهم کرده بود . بغداد در آن روزها ، به خوبی و خوشی ، شکوه جاهلی خود را طی می کرد و من نیز از همین خانه بودم ، بهره خود را می بردم !
     
    ادامه دارد…
    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *