امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۳ ساعت : ۰۵:۲۴

داستانهای قرآن ( داستان حضرت موسی (ع) ) – ۲

قرآن

متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی؛ تاریخ پخش   ::  ۱۳۷۲/۱۲/۱


بسم الله الرحمن الرحیم

در محضر مبارک انجمن‌ها اسلامی و هیئت امنای مساجد و بعضی از کارمندان دولت بعضی از اقشار شغل‌های آزاد بازاری بعضی از برادران عزیز روحانی در استان گیلان هستیم.
موضوع بحث ما امسال ماه رمضان قصه انبیاء است.
چون ماه رمضان ماه قرآن است و قبل از افطار هم فکر کردیم چه گفته شود گفتیم داستان انبیاء را بگوییم دو جلسه‌ی قصه آدم سه جلسه قصه نوح و چند جلسه قصه حضرت موسی.
در این جلسه. یک جلسه ما تولد موسی را گفتیم و کودکی موسی را. حالا در این جلسه جوانی‌های موسی را خواهیم گفت و دامادیش را جلسه‌ی بله برون و عقد و زایمان و تا برسد به نبوت. داریم تاریخ موسی را می‌گوییم. در این قصه که من می‌گوییم از تاریخ و حدیث کمک نگرفته‌ایم فقط از متن قرآن می‌گویم. فقط متن قرآن است. قصه‌های قرآن قصه‌های حق و پر داستان و پر عبرتی است. قصه‌های الکی و سرگرمی نیست.
سوره‌ی قصص جزء بیست آیه‌ی چهارده.
«وَ دَخَلَ الْمَدینَهَ عَلى‏ حینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ» قصص/۱۵.
حضرت موسی جوان شد. وارد شد در حالی که مدرم هم «حینِ غَفْلَهٍ» حالا یا خواب بودند یا عید بود رفته بودند بیرون مردم در باغ نبودند.
موسی جوان بود وارد شهر شد دید دو نفر با هم دعوا می‌کنند یکی طرفدار فرعون است قبطی و دیگر از بنی اسرائیل است. یکی طرفدار خودش و دیگر طرفدار او. داشتند با هم دعوا می‌کردند.
از همین جمله معلوم می‌شود که حضرت موسی در جوانی‌اش یک تشکیلاتی داشت یعنی گروهی حزبی داشت که می‌گفت این جزء گروهش بود و آن یکی جزء گروهش نبود.
طرفدار موسی که داشت دعوا می‌کرد تا موسی را دید به عنوان یک جوان گفت: بیا کمکم کن.
موسی آمد کمکش کند یک مشت محکم زد. و چنان زد به آن طرفدار فرعون که مرد.
و گفت اصلاً ورود من در این شهر با این استمدادی که این طرف از من کرد این کار بدی بود و شیطان ما را گول زد.
البته حالا مشت زدن درست بود یا نبود چون فرعون و طرفدارانش آن قدر از بنی اسرائیل کشته بودند که تازه اگر یکی از طرفداران فرعون عمدی کشته می‌شد عیبی نداشت یکی به یکی. این‌ها ده‌ها هزار پسر بی گناه را کشته بودند حالا یک مشت خطایی زده و یک نفر مرده.
از این آیه معلوم می‌شود که موسی یک جوان نیرومندی بود که با یک مشت یک نفر را کشت. موسی قدرت داشت.
وقتی مشت را زد گفت:
«قالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسی‏ فَاغْفِرْ لی‏ فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ» قصص/۱۶.
گفت: خدایا من نباید مشت را زده باشم ولی حالا که مشت را زدم عمدی نبوده خطایی بوده بنا نبود که با این مشت طرف بمیرد. حالا من گناه کرده‌ام مرا ببخش. خدا هم او را بخشید.
حدیث داریم: خوشا به حال هر کسی که تا خلاف کرد فوری اقرار کند.
حدیث داریم: اگر می‌خواهید خداوند شمار را ببخشد بعد از گناه به زبان بیاورید خدایا من نباید این کار را کنم. انجام دادم. خداوند موسی را بخشید و گفت: خدایا حالا که مرا بخشیدی از این به بعد هیچ وقت یار مجرمین نخواهم بود. از این به بعد همیشه کمک مظلومین خواهم بود.
«قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ» قصص/۱۷.
گفت: خدایا حالا که به من نعمت دادی، من دیگر یار مجرمین نخواهم بود.
ما یک وقت در مسجدالحرام نشسته بودیم بحث نفت بود و قیمت نفت و دلار و برنامه‌ای که سعودی روی نفت و دلار پیاده می‌کند و قیمت نفت. همین طور که بحث می‌کردند یکی از این وهابی‌های سعودی آمد گفت: مسجدالحرام جای عبادت است جای نفت و قیمت نفت نیست. من یک چیزی به او گفتم خیلی خوشمزه.
گفتم: اتفاقاً قیمت نفت جزء سوره‌ی حمد است.
چون شما در سوره‌ی حمد می‌گویید: «صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» فاتحه/۷ خدایا راه کسانی را به من نشان بده که «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ». «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» چیست؟
در این آیه به ما می‌گوید: «أَنْعَمْتَ عَلَیَّ»، «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ». «أَنْعَمْتَ عَلَیَّ» کسی را که خداوند به او نعمت داده «فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ».
هیچ وقت نباید یار مجرم باشد.
و نگه داشتن قیمت پایین نفت، این کمک مجرمین است. هر چه کشورهایی که نفت دارند قیمت نفت را برای شکستن ایران، قیمت نفت را پایین می‌آورند تا مشتری‌ها نفت را از آن‌ها بگیرند و تا ما نتوانیم نفت را گران بفروشیم بی پول شویم و کارهایی که می‌خواستیم انجام دهیم نتوانیم.
کسی که یار مجرمین شد «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» نیست. این طور نیست که اسلام با نفتش از هم جدا باشد. و کسی که این است «عَلَیْهِمْ» نشد یا مغضوب علیهم و یا ضالین.
موسی گفت: خدایا مرا ببخش. خدا هم بخشید. و او گفت حالا که مرا بخشیدی من یار مجرمین نخواهم بود و باز هم حمایت از مظلومین خواهم کرد. بالاخره موسی زد یک نفر را کشت و حکومت تحت تعقیب است چون نه به خاطر این که یکی یکی را کشته یک اسرائیلی آخه ببینید اگر یک آمریکایی‌ها هر جنایتی کنند طوری نیست اما اگر یک آمریکایی در لبنان گروگان بیفتد حالا همه داد می‌زنند.
مهم این است که یک اسرائیلی با مشت موسی کشته شده مهم این است که چه طور موسی یک نفر را کشت. خیلی سر و صدا بلند شد. چو عمومی پیچید. همه مامورین حکومتی دنبال این هستند که موسی را بگیرند. موسی هم دل تو دلش نیست. سر نوشتش با این مشتی که زد چه خواهد شد؟
«فَأَصْبَحَ فِی الْمَدینَهِ خائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبینٌ» قصص/۱۸.
همین طور که منتظر سرنوشت بود که مأمورین حکومتی می‌گیرندش یا نمی‌گیرندش، اوضاع چه می‌شود، باز هم فردای آن روز دید همان دیروزی باز دارد با کس دیگر جر و بحث می‌کند و کتکاری می‌کند.
گفت: موسی بیا کمک, موسی رفت کمکش کند آن طرف فرعونی گفت: دیروز یک نفر را با مشت کشتی و امروز مرا بکشی؟ موسی فرمود: قصه مشت و کشتن در همه جا لو رفته.
«فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ یَبْطِشَ بِالَّذی هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ یا مُوسى‏ أَ تُریدُ أَنْ تَقْتُلَنی‏ کَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُریدُ إِلاَّ أَنْ تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَ ما تُریدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحینَ» قصص/۱۹.
موسی گفت: دیروز تو با یک نفر دعوا کردی من آمدم کمکت کنم مشتم یک نفر را کشت امروز هم با یکی دیگر دعوا می‌کنی؟ تو پیداست که فتنه گری.
حضرت موسی وقتی می‌خواست کمک کند آن طرف هم گفت دیروز یک نفر را کشتی و امروز هم یک نفر را تو نمی‌خواهی مصلح باشی تو جباری.
اینجا گفت: تو نمی‌خواهی مصلح باشی. آن جا می‌گوید هذا من شیعه. از این شیعه تو نمی‌خواهی مصلح باش پیداست حضرت موسی قبل از پیامبری شیعه یعنی گروه داشت و ادعای این را داشت که من مصلح هستم که این مرد گفت تو مصلح نیستی.
و قبل از پیامبری هم یک آدم انقلابی، حزبی بود یعنی دارای خط و فکر و تشکیلاتی داشت.
مأمورین دنبالش بودند که یک نفر آمد گفت موسی فرار کن که دارند می‌آیند بگیرندت.
«وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدینَهِ یَسْعى‏ قالَ یا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحینَ» قصص/۲۰.
موسی یک عامل نفوذی در دربار داشت از خویش و قوم فرعون بود ولی جاسوس حضرت موسی بود باز این که جاسوس داشت در کاخ از این پیداست که یک آدم تشکیلاتی بود.
هر کسی می‌خواهد چیزی شود باید رگش در جوانی باشد.
آیت الله بهاءالدینی از علمای نود ساله‌ی قم هست. رفتیم پهلویش گفتم: ما هر چه از امام دیدیم پیری دیدیم. شما که نود سالت هست از بچگی با امام بوده خاطره‌ای از جوانی‌های امام نداری.
می گفت: امام تازه از خمین آمده بود. و یک شخصیت هفتاد و پنج ساله زمان رضا شاه پدر محمد رضا شاه هفتاد و پنج ساله بود و امام هم بیست و چند ساله بودند از خمین آمده بودند.
می گفت: آن هفتاد و پنج ساله از شخصیت‌های مهم مملکتی یک حرف چرندی زد. این جوانی که از خمین آمده بود(امام) چنان زد تو گوشش که من که آن جا بودم دیدم عینکش چهار تکه شد.
وقتی امام دوازده بهمن آمد بهشت زهرا به شاپور بختیار گفت: من تو دهن این دولت می‌زنم. آن کسی که در پیری می‌گوید من تو دهانش می‌زنم باید رگش در جوانی باشد. تا در جوانی آن رگ نباشد در پیری آن رگ نیست.
موسی قبل از آن که پیامبر بشود رگ این راداشت که یک دار و دسته‌ای داشته باشد و ادعا کند مصلح هستم و عامل نفوذی هم در کاخ داشته باشد. این پیداست که سرش درد می‌کرد. و در این مورد حدیث هم داریم که سرش درد می‌کرد: خدا به موسی گفت: موسی می‌دانی چرا در بین همه من تو را پیامبرت کردم؟
گفت: نه گفت: در تو یک سوز و شوری بود که در دیگران آن سوز و شور نبود. تا کسی استعداد درونی نداشته باشد به جایی نمی‌رسد. یک عامل نفوذی آمد گفت: موسی دارند میایند بگیرندت فرار کن در رو.
حالا دارد در می‌رود و دلهره دارد. و می‌گوید: خدایا نجاتم بده از قوم ظالمین.
«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ» قصص/۲۱.
موسی خارج شد از شهر در حالی که خوف داشت منتظر بود که سرنوشتش چه می‌شود.
گفت: خدایا نجاتم بده از ستمگران.
این آیه را امام حسین(ع) هم خواند آن شبی که در مدینه ریختند از آقا بیعت بگیرند از مدینه در رفت و رفت مکه و گفت: «رَبِّ نَجِّنی‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ».
خوب حالا کجا رفت یک جوان انقلابی دارد در می‌رود و رفت سمت مدین. «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنی‏ سَواءَ السَّبیلِ» قصص/۲۲. وارد مدین شد. مدین منطقه‌ای است که حضرت شعیب آن جا پیامبر بود. که این منطقه فاصله‌ی زیادی تا پایتخت فرعون داشت و دیگر دست مأمورین فرعون به مدین نمی‌رسد. وارد منطقه شد تا وارد منطقه شد یک صحنه‌ای را دید.
«وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُکُما قالَتا لا نَسْقی‏ حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ» قصص/۲۳.
وارد مدین شد دید که یک چشمه‌ی آبی هست که چوبان‌ها بزغاله هایشان را دارند آب می‌دهند ولی دو تا خانم هم کنار ایستادند. رفت پهلوی دو تا خانم‌ها گفت: شما چرا کنار ایستادید. «قالَ ما خَطْبُکُما قالَتا لا نَسْقی‏ حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ» بابا تو فراری هستی فرار کن چه کار داری به این خانم‌ها.
آدمی که روحش، روح مظلوم یابی است این طور نیست که بی تفاوت باشد. گاهی یک نفر کنار جاده بال بال می‌زند و ما ترمز نمی‌کنیم. ما که به درد رهبری نمی‌خوریم. موسی فراری تحت تعقیب در شهر غریب همین که دید دو تا خانم کنار ایستادند رفت و گفت شما چرا کنار ایستادید. این معلوم است آدم متعهد بود. متعهد یعنی وقتی یک مسئله‌ای را می‌بیند داد می‌زند، حساس می‌شود اگر وقتی گفتند مسلمان‌های بسنی فقط پای تلویزیون می‌گوید ا.
لبنان ا. این فقط پای تلویزیون نشسته می‌گوید: این به درد نمی‌خورد. هر حادثه‌ای می‌شنود می‌گوید: ا, آدم باید وقتی صحنه‌ای را دید حساس باشد.
حساس شد گفت: چرا؟ گفتند: آقا ما یک پدر پیری داریم نگفت حضرت شعیب است پیامبر است. این‌ها دختران پیامبر بودند. پدر پیری داریم در خانه نشسته و ما بزغاله‌ها را می‌آوریم می‌چرانیم. چوپان هستیم. ولی چون تن ما به تن مردها نخورد کنار می‌ایستیم اول آن‌ها به بزغاله‌ها آب بدهند و بعد ما. موسی آستین خود را زد بالا و رفت جلو و زود بزغاله‌ها را آب داد. «فَسَقى‏ لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ» قصص/۲۴. موسی بزغاله‌های دخترها را گرفت و رفت جلو یک تنه به این زد و یک تنه به آن و به بزغاله‌ها آب داد و آن‌ها را به دختران تحویل داد و گفت حالا بروید خانه‌تان.
بعد هم رفت زیر یک درختی نشست و گفت: خدایا کمبود دارم فقیر هستم گرسنه هستم. مشکل دارم مشکل مراحل کن. حالا خیلی مشکل دارد خانه ندارد همسر ندارد لباس ندارد جا ندارد پول ندارد نان ندارد. دخترها رفتند خانه پدرشان گفت چه طور زود آمدید.
گفتند یک جوانی آمد کمک‌مان کرد و زود بزغاله‌ها را آب داد. و لذا امروز زودتر آمدیم خانه.
«فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشی‏ عَلَى اسْتِحْیاءٍ قالَتْ إِنَّ أَبی‏ یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ» قصص/۲۵.
پدرش به یکی از این دخترها گفت: برو به موسی بگو بیاید خانه. به همان جوانی که کمکتان کرده بگو بیاید میهمان ما باشد. دختر پیامبر رو حیا راه می‌رفت.
این مال دخترهاست که در خیابان با کرشمه ناز راه نروند. آیه زیاد داریم زن و دختر خارج از خانه پایکوبی نکند. فکولش را نشان ندهد با عفت و حیا راه رود.
این دخترها با این که نقش اقتصادی داشتند و چوپانی می‌کردند اما در عین حال حیا داشتند.
آمد به موسی گفت: موسی. بابا هم گفته بیا خانه. می‌خواهیم اجر سقایی را به تو بدهیم مزدت را بدهیم. موسی برای پول کار نکرد ولی شعیب پول به او داد.
این هم درسی است برای مردم. مردم نگویند این برای خدا کار می‌کند. کسی هم که برای خدا کار کرد پولش دهید. آخه می‌گوییم این حزب اللهی است قربه الی الله. خوب او برای خدا کار می‌کند تو هم برای خدا یک چیزی به او بده. اصلاً دیگه ورافتاده قدیم‌ها پول می‌دادند حالا کسی پول نمی‌دهد. نمی‌دانم روی چه حسابی شده. اصلاً انگار همه چیز پلاستیکی شده.
قدیم آخوندی را می‌برند روستایی. به او ماست و پنیر و افطار می‌دادند. گریه می‌کردند ولی الآن مردم می‌گویند خوب سازمان تبلیغات برایمان آخوند بفرستد. من می‌گویم قابل نیستم ولی تو بگو قابل هستی. درست است او برای خدا سقایی کرده ولی شعیب به او پول داد.
گفت: بابایم گفته بیا به تو پول بدهم.
حدیث داریم: اگر جوانی دختری را دید به خاطر تقوا چشم خود را هم گذاشت و گفت خدایا از حلال قسمتم کن خداوند زن خوب قسمتش می‌کند. چشم‌های دزد زن خوب کم گیرشان می‌آید چشم‌های پاک بیشتر زن خوب گیرشان می‌آید.
موسی چشمش پاک بود. به دختر گفت اگر جلوتر از من بروی نگاهم به قد و بالایت می‌افتد شما از عقب برو به من بگو خانه‌تان از کدام طرف است. که من قیافه‌ی تو را جلوی چشمم نبینم. موسی رو حیا بود. دختر رو حیا راه می‌رفت. این دو تا رفتند خانه‌ی پیرمرد. پیرمرد که بود؟ پیامبر بزرگوار حضرت شعیب(ع)گفت: خوب چه بوده قصه. موسی قصه را گفت. شعیب گفت: خوب در خانه‌ی خودم باش.
حالا بله برون است.
این آیه‌ی بله برون است. شعیب می‌خواهد دخترش را بدهد به موسی جالب این که خود دختر شعیب گفت: بابا این جوان خوبی است. اجیرش کن مثل این که دختر هم خلاصه. . .
گفت: جوانی است قوی و امین. اجیرش کن تو هم که پیر هستی اجیرش کن برای ما چوپانی کند.
حالا پیشنهاد این که اجیرش کن.
«قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمینُ» قصص/۲۶.

بسم الله الرحمن الرحیم
شماره نوار: ۷۷۰
موضوع بحث: حضرت موسی(ع) ۳
در این جلسه که ده دوازده تا نوار در چند روز در استان گیلان پر کردیم هم باید از مردم هم از مسئولین هم از صدا و سیما تشکر کنیم.
در این چند روز زحمت دادیم و بحث‌هایی را از قرآن داشتیم این آخرین بحثی است که در این استان ضبط می‌شود بخصوص که حرکتی که مراجع به اقامه نماز در آموزش و پرورش در این استان شده بسیار حرکت خوبی بود. صدها نماز جماعت در آموزش و پرورش برقرار شده که برادران روحانی می‌روند و صدها نماز جماعت که غیر برادران روحانی اقامه می‌کنند.
حرکت نماز در سازمان‌ها در پادگان‌ها در ادارات در اداره کل‌ها. بحمدلله وضع بسیار وضع خوبی است و به سوی بهتر شدن هم می‌رود امیدوارم برسیم به جای که نماز در کشور ما جایگاهی که باید داشته باشد، داشته باشد. امیدوارم صدای اذان که بلند می‌شود در کل ایران بازارها تعطیل شود خیابان‌ها تعطیل شود.
امام صادق(ع) فرمود: ظهر که می‌شود صدای اذان را که می‌شنوید خیابان کار را رها کنید بروید به سوی مسجد و نمازخانه تا بگویند: هولاء جعفری این‌ها شیعه هستند که این طور به نماز اهمیت می‌دهند متأسفانه وضع نماز کم رنگ شده بود و خوشبختانه وضع نماز دل ایران در هر استانی ما می‌رویم خوب شده خدا انشا ءالله همه‌ی ما را از مقیمین نماز قرار دهد. الهی آمین.
امسال ماه رمضان نباشد که در حوالی افطار که بحث ما را امت اسلامی گوش می‌دهند قصه‌های قرآن را بگویم.
قرآن حدوداً دویست و شصت و هشت تا قصه دارد و قصه‌ها، قصه‌های مفید و پرمطلب و شیرینی است. از اول ماه رمضان قصه‌ی آدم نوح شنیده شد و قصه‌ی حضرت موسی را در چند مرحله گفتیم. کودکی موسی جوانی موسی امام جوانی و فرار موسی و هجرت موسی و الآن رسیدیم به مسئله داماد شدن حضرت موسی این جلسه، جلسه‌ی بله برون و نامزد و انتخاب همسر است.
ممکن است بعضی از افراد در جریان نبودند که این قصه چیست من از آن‌هایی که بحث‌های قبلی را شنیدند عذرخواهی می‌کنم یکی دو دقیقه حرف را تکرار می‌کنم تا بحث امروز بچسبد به بحث دیروز در دو جلسه‌ی قبل این بود که به فرعون گفته بودند امسال پسری متولد می‌شود که کاخ تو را زیر و رو می‌کند. کودتا می‌کند نابود می‌کند رژیم تو را.
فرعون دستور داد همه‌ی پسرهایی که متولد می‌شوند را بکشند. مادر موسی، موسی را آورد بعد از تولد موسی مادرش دلهره پیدا کرد. خداوند به مادر موسی الهام کرد شیرش بده در یک صندوق در رودخانه بیندازد موج این صندوق را می‌برد و می‌برد ولی برد به ساحل دشمن ما یعنی فرعون که کنار ساحل نشته تماشا می‌کند صندوق را می‌بیند و می‌گیرد.
مادر موسی الهام را دریافت کرد بچه را شیر داد در صندوق گذاشت. صندوق را انداخت در رودخانه‌ی نیل موج دارد می‌برد مادر هم به خواهر موسی گفت از دور مواظب صندوق باش کنار رودخانه برو ببین سرنوشت صندوق چه می‌شود. دختر کوچولو عقب صندوق باش کنار رودخانه برو ببین سرنوشت صندوق چه می‌شود. دختر کوچولو عقب صندوق رفت. دید فرعون صندوق را گرفت. در صندوق را باز کرد دید پسر است. یک لحظه خواست بکشدش. همسر فرعون که زن خوبی بود گفت نکش او را شاید او را به عنوان بچه‌ی خودمان نگه داریم.
این بچه در کاخ بود سر سفره‌ی فرعون. فرعون دشمن خودش را سر سفره‌ی خودش بزرگ کرد. ایام گذشت دایه‌ای آوردند که شیر بدهند به این بچه. این بچه نوزاد پستان دایه را دهان نگرفت این دختر کوچولو آمد گفت من یک خانواده سراغ دارم که می‌توانند این بچه را تکفل کنند.
بروم بگویم بیایند شاید این خانواده این بچه را بتواند شیر بدهد. نگفت آن خانواده مادرش است این دختر آرام آرام به مادرش گفت و مادرش هم بدون این که هیجانی شود و جیع بکشد چون اگر هیجانی می‌شد و جیغ می‌کشید لو می‌رفت که مارش است. خیلی آرام آرام با یک حرکت تاکتیکی و اطلاعاتی آمد و بچه را گرفت و پستان مادرش را دهان گرفت موسی به مادر برگشت مادر موسی در کاخ زندگی می‌کردند. موسی کم کم رشد کرد و کم کم جوان شد.
ولی بالاخره سرش درد می‌کرد برای یک سری کارها یک سوز و شوری داشت. گروهی را داشت در بنی اسرائیل چون از نژاد بنی اسرائیل بود یارانی تهیه کرده بود. به هر حال یک روز در یک درگیری که بین یک نفر اسرائیلی ویک فرعونی شده بود یعنی یکی از طرفدارهای موسی و یکی از طرفدارهای فرعون شاخ به شاخ شده بودند جر و بحث و درگیری بود. موسی به حمایت از یار خودش رفت یک مشت زد طرف فرعونی نابود شد. طرفداران فرعون گفتند نه شد که یک اسرائیلی، یک فرعونی را بکشد. بسیج شدند که موسی را بگیرند. موسی یک عامل نفوذی. یک جاسوس. یک طرفدار در کاخ داشت. بنام مومن آل فرعون این مومن خبر داد به موسی که دارند می‌گیرندت در رو. موسی هم در رفت. از آن منطقه‌ی پایتخت فرعون رفت به یک شهر دیگر بنام مدین وارد مدین که شد دید چشمه آبی است و چوپان‌ها گله هایشان را آب می‌دهند ولی کنار هم دو تا خانم ایستادند. با چند تا بره.
موسی فراری آمد پهلوی دو تا خانم گفت: شما چرا کنار ایستادید. گفتند: پدر پیری داریم نمی‌ تواند چوپانی کند ما گوسفندها را می‌چرانیم حالا آمدیم گوسفندها را آب بدهیم لب چاه مرد اجنبی است کنار ایستاده‌ایم مردها بروند بعد ما بریم. موسی گوسفندها را از این دخترها گرفت خودش آمد باقدرت به این‌ها آب بدهد دخترها زود رفتند خانه.
بابایشان گفت: امروز زود آمدید. گفتند: یک جوان آمد بزهای ما را آب داد. گفت: بروید به او بگویید بیاید. یکی از دخترها آمد گفت: بابایم گفته بیا تا مزد سقایی را به تو بدهم. مزد آبرسانی را بهت بدهد. موسی آمد دید این پیرمرد پیامبری است بنام حضرت شعیب ,حضرت شعیب گفت: ماجرا چیست. موسی گفت: ماجرا این است.
گفت: خیلی خوب تو فعلاً در امانی. حالا من می‌خواهم یکی از دخترهایم را بهت بدهم.
این ماجرا فشرده‌ی دو جلسه قبل.
نکاتی هم در این قصه بود که در جلسه‌ی قبل گفتیم. اما حالا در این آیه. آیه در سوره‌ی قصص است آیه بیست و پنج است سوره‌ی قصص.
«قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمینُ» قصص/۲۶.
موسی فراری حالا وارد خانه‌ی پیرمردی شد که پیامبر است و دارد قصه را نقل می‌کند و بعد یکی از این دخترها «قالَتْ إِحْداهُما» یکی از این دو تا دخترها گفت: «یا أَبَتِ» باباجان «اسْتَأْجِرْهُ» این جوان را اجیر کنید. به عنوان کارگری نگه دار پیش هر خانه‌ی خودمان چرا؟ ان خیر من ستاجر این جوان «الْقَوِیُّ الْأَمینُ» هم قوی است چون لب چاه ما قدرتش را دیدیم که قدرت جان و بازویش قدرتش طوری بود که توانست همه‌ی چوپان‌ها را کنار بزند هم زور دارد هم امین است در راه نگاه بد به من نکرد. و حتی من که جلویش می‌رفتم به من گفت: تو می‌خواهی راهنما باشی برای خانه عقب برو به من آدرس بده. که من نگاه به قیافه و قد و بالای تو نکنم. هم چشمش پاک است هم زور بازویش زیاد است.
این خودش یک درس است که پست را می‌خواهید به کسی بدهید به یک کسی بدهید امین باشد و قوی. بعض‌ها در جمهوری اسلامی امین هستند ولی قوی نستند و بعضی‌ها هم قوی هستند امین نیستند.
این خودش یک درس است که اجازه بدهید دخترها حرف بزنند. آخه ما خیال می‌کنیم دختر فقط در یک سری مسائل خاص چیزی می‌فهمد. نه این جا یک مسئله اقتصادی است یک مسئله دامداری است و یک دختر هم به پیامبر پیشنهاد می‌کند و پیامبر هم به پیشنهاد دختر گوش می‌دهد. این طور نیست که هر چی عقل است در کله مردها باشد. این طور نیست که زن حق حرف زدن نداشته باشد. دخترت طرح می‌دهد.
دختر طرح را داد.
حضرت موسی گفت: «قالَ إِنِّی أُریدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنی‏ ثَمانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ وَ ما أُریدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحین» قصص/۲۷. پیامبر حضرت شعیب(ع) که یکی از پیامبران بزرگوار است گفت: که انی(من پیرمردم) «أُریدُ»(اراده کرده ام) من تصمیمی گرفته‌ام به یک جوان انقلابی فراری. تصمیم چیست؟ می‌خواهم دامادت کنم. با چه کسی؟ یکی از این دو تا دخترها. می‌خواهم یکی از این دخترها را به عقدت در بیاورم.
جوان‌های امروز بودند می‌گفتندکاش ما این چوپانی را می‌کردیم. ارزش داشت. ولی نه. مال یک چوپانی نبود.
گفت: دخترم را عقدت می‌کنم به تو می‌دهم به شرط این که هشت سال دیگر هم چوپان باشی. بعد گفت که «فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً» اگر می‌خواهی هشت سال را ده سالش کن. آن دیگر مربوط به خودت هست. «فَمِنْ عِنْدِکَ». یا هشت سال یا ده سال.
خیلی از این آیه چیزی درمی‌اید. یک نکته‌اش را در تلویزیون چند ماه قبل گفته‌ام که شنیدید که پیشنهاد این که دخترم رابگیر عیب نیست. یعنی آدم اگر داماد خوب گیرش آمد اشکال ندارد طرفدارهای عروس بروند سراغ داماد. یعنی همیشه لازم نیست داماد برود خواستگاری اگر داماد خوب گیرت آمد دلال بفرست در خانه‌اش که من آمادگی دارم که بیایی داماد من شوی.
ضمناً «إِحْدَى ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ» یعنی یکی از این دو تا. آخر بعضی‌ها می‌گویند زن از خانه نباید بیاید بیرون. نه این دخترهای شعیب بودند.
یعنی این دو تا. به یک کسی می‌گویند که پیدا باشد. پس پیداست دخترها همچنین هم پشت پرده نبودند دختر باید عفیف باشد. در آیه‌ی قبل داریم: تمش علی استحیاء. راجع به همین دخترها می‌گوید: «تَمْشی‏ عَلَى اسْتِحْیاءٍ» قصص/۲۵. خیلی با حیاء راه می‌رفتند. عفت دخترها صد درصد بود. اما این به این معنا نیست که از خانه بیرون نیایند. معنایش این نیست که هیچ کس این‌ها را نبیند. ما تینها یعنی این دو تا را که می‌بینین. هم حیا دارند هم دیده می‌شوند.
اشکال ندارد عفت نمره‌اش بیست ولی در کتابخانه باشد. در مدرسه باشند، درمانگاه باشند. علی استحیاء. من تصمیم دارم یکی از دخترهایم را به شما عقد کنم. مهریه «عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ» قصص/۲۷ اجیر من باشی هشت تا حج. چرا نگفته هشت سال گفته هشت تا حج این که می‌گوید هشت حج باز پیداست حج تاریخش به قبل از عیسی و موسی و. . .
اصولاً در قرآن زمان بندی بر اساس عبادت است مثلاً ما وقتی ملاقات داریم می‌گوییم ساعت هشت شب در صدر اسلام نمی‌گفتند هشت شب می‌گفتند بعد از نماز عشا. شش شب نمی‌گفتند می‌گقتند بعد از نماز مغرب نمی‌گفتند پنج بعدازظهر می‌گفتند بعد از نماز عصر. نمی‌گفتند هشت سال می‌گفتند هشت حج یعنی محور زمان بندی نماز بود و حج. «مِنْ قَبْلِ صَلاهِ الْفَجْرِ» نور/۵۸. «مِنْ بَعْدِ صَلاهِ الْعِشاءِ» نور/۵۸ در قرآن داریم.
زمان بندی‌ها بر اساس نماز است.
آخر یک وقت می‌گویند خانه‌ی شما کجاست؟ فرق می‌کند که شما بگویید صد متر از مسجد رد می‌شوی یا بگویی صد متر از پمپ بنزین رد می‌شوی. یعنی محل محور مسجد باشد یا پمپ بنزین هر دو آدرس است اما از آدرس‌ها آدم می‌فهمد که محور چیست؟
این مسجدهای باعظمت که ساخته می‌شود این‌ها خیلی دلیل است. شما وقتی می‌روید از شوشتر می‌بینید مثلاً مسجد جامع مال هشتصد سال پیش است و جمعیت مثلاً صد هزار نفر می‌توانند در این مسجد نماز بخواند. از این معلوم می‌شود که شوشتر سابقه‌ی اسلامش چه قدر است جمعیت شوشتر چه قدر است. احترامشان به مسجد و اتحادشا اصلاً یک مسجد بزرگ خیلی چیزها در آن است یعنی معانی زیادی دارد.
شعیب گفت: موسی تو فراری هستی پهلوی خودم بمان داماد سرخانه. دخترم را بهت می‌دهم هر کدام را که خواستی, از این معلوم می‌شود که این که می‌گویند تا دختر بزرگ هست دختر دوم را شوهر نمی‌دهیم این هم مهم نیست ممکن است داماد بیاید دختر دومی را قبول کند و یک داماد دیگر دختر اولی را انتخاب کند.
ایشان نگفت اول او بعد او. گفت: «إِحْدَى ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ» یکی از این دو.
دو قلو که نبودند در «هاتَیْنِ» چند تا چیز است. یکی این که پیشنهاد ازدواج از طرف عروس است اشکالی ندارد. یکی این که دخترها در آن جا نشسته‌اند. اشاره می‌کند می‌گوید این‌ها. اشکالی ندارد. یکی این که اول و دوم ندارد. یکی این که زمان بندی بر اساس تاریخ حج است. یکی این که اگر می‌توانی هشت تا را بکنی ده تا دیگر آن اختیار با خودت است «فَمِنْ عِنْدِکَ». من اراده نکردم مشقت بیندازم تو را. نمی‌ خواهم در فشار بمانی. قرآن یک آیه دارد برای رزق و نفقه. که آدم چه قدر خرجی بدهد به خانمش می‌گوید: «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» بقره/۲۳۶ داری بده نداری نده.
آن چیزی که زشت است چشم هم چشمی است. ما پیشنهاد کردیم به صدا و سیمای رشت(گیلان) که بیایند یک ازدواج آسان درست کنند.
آقا بگیرند. خوب همه‌ی مردم بگیرند. چه اشکال دارد پیراهن عروس را ده تا عروس بپوشند. آخه پیراهن عروس را چندین هزار تومان می‌خرند بعد یک عروس در ساعت سه ساعت می‌پوشد خوب خواهرش هم همین را بپوشد. دخترخاله‌اش هم همین را بپوشد. یک پیراهن را همه بپوشند. همه در فقر می‌سوزیم همه‌مان جیغ می‌زنیم. بیخودی.
ما باید یک کاری بکنیم ازدواج را آسان کنیم. چه قدر آسان است جوان می‌آید یک چایی بخورد نخورده یکی از دخترهایم را عقدت می‌کنم همان جا بله برون و بسم الله. خیلی ازدواج آسان است و ما خیلی مشکل کردیم آن را.
ای کاش در هر شهری یک تابلو می‌زندند تابلو این باشد من خیلی از این تابلو خوشم آمده در تهران الحمدلله صدها تابلوی زیبا رفت بالا. تابلوهای ده متر دوازده متری و بعضی بیست متری. یک جملات قشنگی رویش است. اگر در هر شهری این تابلو را بزنند. ازدواج را آسان کنید نصف گناهان کم می‌شود. بهترین قدرت برای تهاجم فرهنگی این است که جوان‌های ما ازدواج کنند. مهریه را کم بگیرید شرایط را کم کنید.
موسی می‌خواهد بله بگوید.
«قالَ ذلِکَ بَیْنی‏ وَ بَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکیلٌ» قصص/۲۸. سخن داماد است حضرت موسی گفت: باشد این بین من و شما قراداد. امضاء
هر کدام را قبول کنم برای من سخت نیست. هشت سال چوپانی کنم طوری نیست. ده سال هم چوپانی کنم طوری نیست. البته چوپانی کردن برای شعیب هم ارزش دارد چون شعیب یک پیری بود و موسی یک جوان. همیشه یک جوان پهلوی پیر یک دوره‌هایی هم یاد می‌گیرد. (طرح کاد), بالاخره او پیامبری است که هنوز پیامبر نشده و شعیب سال هاست که پیامبر شده. این‌ها را باید یاد گرفت.
بعضی از طلبه‌ها از خارج آمده بودند قم. خوب ما چند هزار طلبه داریم که از سی تا چهل تا کشور آمدند قم درس می‌خواندند و برمی گردند. من یک وقت گفتم این طلبه‌ها که می‌آیند قم درس می‌خوانند با دو سه سال قم ملا نمی‌شوند ممکن است باسواد شوند ولی آخوندی هزار فوت و فن هم دارد. خیلی از فوت و فن‌ها در کتاب‌ها نیست با تجربه ثابت می‌شود.
من خودم رفتم در یک عقدی، عقد بخوانم. یکی از علمای تهران هم بود خوب من شدم وکیل عروس آن عالم هم شد وکیل داماد بنا بود صفیه بخوانیم یک وقت دیدم که من رفتم بخوانم گفت صبر کن, گفتم: چرا؟ عروس گفت بله پدر عروس هم اجازه داد. گفت: نه. دایی عروس کیست؟ عموی عروس. آیا شماها اجازه می‌دهید. ما دیدیم این عالم تهرانی از همه‌ی افراد مجلس اجازه می‌خواهد. گفتم: بابا. در رساله نوشته عروس بگوید بله پدر عروس هم بگوید بله , دیگه شما از همه‌ی جوجه‌های خانه هم اجازه می‌گیرید. برای چه این کار را می‌کنی؟
گفت: اگر ما فقط پدر عروس بگوید بله صفیه را بخوانیم بقیه‌ی پیرمردها می‌آیند چای و شیرینی می‌خورند و می‌روند و می‌گویند ما رفتیم عروسی ولی عروسی خنک بود. کسی ما را محل نینداخت. اما اگر از بقیه هم اجازه بگیریم آن‌ها می‌گویند عروس با اجازه‌ی ما بله گفت و عقدش خوانده شد می‌روند یک پتو ـ سماور ـ می‌آورند برای جهیزیه عروس
گفتم: این‌ها دیگر در کتاب‌ها نیست این‌ها فوت و فن آخوندی است که من بلد نیستم تو بلدی.
گاهی باید یک کسانی یک دوره‌هایی ببینند. همیشه پیرها تجربه‌هایی دارند که باید از آن‌ها استفده کرد. عجب شانسی دارد داماد چون پول نقد هم نمی‌خواهد. (حضرت موسی) بمان کم کم کار کن. اجیر شدو اتاق و عروس و دوره‌ی آموزش علمی و فنی و بهرحال شد داماد سرخانه. ده سال آن جا ماند. هم از شر فرعون راحت شد هم سر و سامان گرفت.
چه قدر خوب است این‌ها که خانه‌شان بزرگ است و وضع مالی آن‌ها خوب است. داماد فقیر بگیرند. هنر این نیست که تاجر دخترش را بدهد به پسر تاجر. دو تا تاجر هنر نکردی هنر این است که یک ماشین سالم یک ماشین خراب را بکسل کند.
اگر هر تاجری با یک جوان فقیری البته حالا نه فقیر فقیر. یکی خانه دارد و جوان هم خیلی جوان خوبی است. فقط خانه ندارد بگو آقا بیا داماد من شو و در خانه‌ی من هم بنشین.
و به این وسیله مشکل هم را حل کنیم. بعد هم خانه دار می‌شوند. هیچ کس اول دامادیش خانه نداشته جز افراد نادر و هیچ کس هم بی خانه نمرده جز افراد نادر. همه‌ی مردم اول ندارند ولی کم کم پیدا می‌کنند.
خوشم آمد از یکی از تجار تهران. خیلی تاجر مهمی است. گفت: من می‌خواهم یک دختری برای پسرم بگیرم که دختر صد در صد خوب باشد ولی فقیر فقیر. گفتم: اتفاقاً از آن کارهایی که خدا می‌پسندد. دختر صد در صد خوب. علمش، تقوایش شکلش، نجابتش درسش همه چیزهایش خوب است فقط خانواده‌ی فقیر است.
تو هنرت در این است که این را برای پسرت بگیری. که جهازش را هم خودت بدهی.
زنده کردن یک خانواده شرف است. دو تا تاجر که با هم هنر نیست که. هنر این است که به هم گره بخوریم پیوند هنر است.
بهر حال. شعیب پیامبر است و موسی پیامبر نیست. شعیب گله دارد موسی نگه دارد. جالب این که حضرت شعیب گفت: از فلان سال هر چی گوسفند‌ها زاد و ولد کنند. هر گوسفندی مثلاً رنگش این طور باشد مال موسی. اتفاقاً هر میش که می‌زایید به نفع موسی می‌زایید. بعد از ده سال موسی می‌خواست برود یک گله هم با خوش برد. هیچ اشکال ندارد بگویی آقا شما داماد من باش ما این فاستونی را می‌آوریم این فاستونی سرمه‌ای درآمدش مال تو. ما سی و دو قلم صابون می‌آوریم آن صابون فلان آرم مال تو.
من تاجر سراغ دارم به یک فقیری زنگ زد گفت: من سی و چهار رقم جنس دارم یک جنس را نیت کردم هر چه سود داشت مال تو حالا شانست. اتفاقاً هم خوب شد و یکی کسی راه افتاد.
شما هشت رقم جنس داری یک رقمش مال فقرا. یازده رقم قالی داری بگو درآمد پشتی¬‌ها مال فقرا. مال کمیته‌ی امداد. یازده رقم برنج داریم بگوییم این یک رقم مال فقرا.
اگر برسانیم خدا یک باران به وقتی می‌آید که همه‌ی کمبودها جبران می‌شود. یک سیل بی مزه بیاید همه‌ی درآمدها خراب می‌شود. ما این طور ریشمان دست خدا است که به یک باران با وقت و بی وقت حال‌مان گرفته می‌شود. با خدا معامله کنیم.
ده سال تمام شد دیگر حالا موسی می‌خواهد مستقل شود. زن و بچه‌اش را بردارد و برود.
«فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» قصص/۲۹.
ده سال تمام شد موسی مهریه‌اش را به پدر زن داد. ده سال برای پیامبر کار کرد و دوره‌هایی هم از او دید. تجربه دید. زن و بچه‌اش را برداشت برود شهر خودش دیگر ده سال فراری بس است دیگر. در را که داشتند می‌آمدند سرما بود یا راه را گم کرده بود چون موسی ده سال پیش که داشت فرار می‌کرد از شر فرعون ظاهراً از بیراهه فرار کرده بود و راه را گم کرده بود. یا شب بود راه را گم کرده بود. بالاخره به خانمش گفت: بایستید. این کوه طور است یک آتش است من بروم آتش بیاورم یا از آتش گرم می‌شویم یا از طریق آتش جاده را پیدا کنیم.
رفت آتش بیاود. «فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَنْ یا مُوسى‏ إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ» قصص/۳۰.
همین که حضرت موسی آمد روی کوه طور آتش ببرد یک مرتبه در آن سرزمین با برکت در آن کوه طور یک صدایی. خداوند امواجی را بوجود آورد. یک مرتبه موسی صدایی شنید. این که می‌گویند موسی کلیم الله است کلیم از کلام است یعنی کلامی را شنید که می‌گوید یا موسی. «إِنِّی أَنَا اللَّهُ» من الله هستم. «رَبُّ الْعالَمینَ» و تو الآن شدی پیامبر.
موسی یک مرتبه متحول شد. من پیامبرم. این صدا چه صدایی است. تو شدی پیامبر. برای این که موسی را از شک بیاورد بیرون گفت معجره این که عصا را رها کن.
«وَ أَنْ أَلْقِ عَصاکَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنینَ» قصص/۳۱. من خداوند هستم رب العالمین هستم. تو پیامبر شدی معجزه‌ات هم این است. ببین. عصا را رها کن. موسی عصا دستش بود انداخت دید یک مار شد. ترسید. خداوند گفت: نترس. دوباره مار را بگیر عصا می‌شود.
پس ببین تو پیامبری. دستت را بکن در جیبت بیاور بیرون کف دستت نور می‌دهد. این دو تا معجره حالا دیگر مسئولیت تو این است که بروی به دربار فرعون و طاغوتی که از آن فرار کردی. بروی هدایتش کنی و بگویی تو خدا نیستی و باید بنده‌ی خدا باشی.
تا این جا. جلسه‌ی بعد این که موسی می‌رود در دربار و از فرعون دعوت می‌کند که بیاید بنده‌ی خدا شود. ادامه‌ی بحث جلسه‌ی بعد.
بیاییم چند تا دعا کنیم که چه اشکال دارد لازم نیست همه‌ی دعاها فنی باشد.
خدایا برای تمام دختران ما و برای تمام پسران ما همسر خوب مقدر بفرما. الهی آمین
قید و بندهایی و غلهایی که به پای خودمان بستیم در امر ازدواج غل بستیم گیر انداختیم خودمان را خدایا غل‌هایی که خودمان به دست‌های خودمان ریختیم ما را سنت شکن و توفیق بده تشریفات توقعات و غلها را برطرف کنیم و خدایا دل ما را با خودت آشنا. و هر چه به عمر ما اضافه می‌کنی به ایمان و علم و معرفت و عشق و برکت و ما بیفزای. الهی آمین
به ما رهبر عادل دادی. رهبر عادل جهان حضرت مهدی(ع) را به جهان عرضه کن. الهی آمین
کسانی که اگر سالم بودند روزه می‌گرفتند همه‌ی مریض‌ها بخصوص آن‌ها را شفا مرحمت بفرما. الهی آمین
کسانی که اگر سال‌های قبل سالم بودند و روزه می‌گرفتند الآن زیر خاک خوابیده‌اند پدران و مادران ما همه‌شان را رحمت کن. الهی آمین. و ما را از کامیاب‌های این ماه مبارک قرار بده. الهی آمین.
بار دیگر از همه‌ی افراد تک تک تشکر می‌کنم.
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *